![]() |
![]() |
|
| نقاشی با واژه ها .. شعر و دلنوشته های ابراهیم بانی |
بانو ! مرا ببخش که شاعر شده ام و اینکه .. دستم به دهانم نمیرسد و اینکه بیگدار از سراشیبی تند کلمات بی هراس عمق فردا زنگ خانه ی تو را به صدا در آورده ام و اینکه .. دست به دامن تو شده ام
بانو ! مرا ببخش که حساب از دستم در می رود حساب دنیای من و فردای تو و دو دوتایی که چهارپاره می بینم
بانو ! تنها تو میدانی که راهم را اگر از آینه کج کرده ام ترسم از دیدن موی سپید نیست گناه شاعری ست که صداقت را جز به چشمه به هیچ صراطی راست نمیشود
هنوز بی تو شعر کم می آورم بانو !
سوژه ی شعرهای امشب ِ شبانه ام می شوی؟ و مرا که تا مرز تشنگی به چشمه چشمت رسیده ام از ارتفاع شانه های آسمانیت باهوس های برهنه ام به زلال زنانگی پرتاب میکنی؟
بانو ! میخواهم تو باشم امشب مرا از خودم دور میکنی؟ بانو! مرا خواب میکنی؟ ............................................. بانی4تیر88 |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 2:42 توسط بانی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ابراهیم بانی
.......................... شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند.فرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته. شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت : دیگر تمام شد.دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود.زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است و فرشته ای که مزه عشق را بچشد، آسمان برایش تنگ |
| آرشیو موضوعی |
|
بانیات نزاریات ساهریات جبرانیات متفرقه وجدانیات معرفی کتاب.. وبلاگ .. دوست |
|
RSS
|