![]() |
![]() |
|
| نقاشی با واژه ها .. شعر و دلنوشته های ابراهیم بانی |
|
اليوم أول أيام عيد الفطر ، و لإن سني جاوز العشرين أصبحت لا أتقاضي العيدية . و أنا لا أحس بفرحة العيد ، بشكل خاص ، منذ دخلت مرحلة العشرينيات لإني غالبا ً أقضيه وحدي ؛ و رغم أن هذا يؤلمني و يعذبني إلا إني إعتدت علي هذا الألم و هذا العذاب ؛ فالوحدة ليست موقف جديد أتعرض له ، و ليست شعور جديد يطاردني ؛ فهي لصيقتي التي لا تريد أن تتملص مني ، و إن أبديت مقاومة ، لكنها سرعان ما تخبو ؛ إذ ليس باليد حيلة ، و ماذا عساي أفعل و هي رغم نصبي هذا كله صديقتي الوحيدة و الوفية . ................... از جایی کپی کردم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 3:27 توسط بانی |
|
|
قالت له: احتاج اليوم وبشدة ان أتكلم معك وكأني أكلم نفسي فأرجو ان يتسع صدرك لكلامي علّ هذه الأمواج العاتية التي تتلاطم في بحر شوقي الدائم اليك تهدأ قليلاً رغم تكسرها أحياناً على صخور البعد والانشغال. احساسي اكبر من لغتي لان حبي لك فوق مستوي الكلام
....................... از جایی کپی کردم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 3:8 توسط بانی |
|
|
هرکار کردم توی این وبلاگم بحث انتخاباتی نکنم .. نشد . نه اینکه بد باشه .. بدلیل اینکه من سررشته ندارم . اما از اونجایی که هر وبلاگی رو باز میکنی از دوست و دشمن (!) .. همه یه جورایی نظر دادن .. این ویروس گویا به ما هم سرایت کرد .. اما من زرنگ تر از اونیم که دم لای تله بدم .. و بگم به کی رأی میدم
اما اونچه منو به نوشتن این پست وا داشت .. دعواهای مناظرات تلویزیونیه .... که بیشتر از اینکه مناظره باشه .. انگار یه دعوای کوچه بازاریه .. بگذریمیادمه سالها پیش که کتابهای عزیز نسین طنز پرداز بزرگ ترک توی بازار فراوون بود از ایشون داستانی خوندم با این مضمون که در انتخابات روستایی ، دو نفر رقابت میکردند یکی فردی تحصیل کرده و شهر رفته بود و دیگری کدخدایی بیسواد . روز اول قرار بود مناظره ای در میدان ده برگزار کنند .. در تعارفات اولیه کدخدا با تعارف اینکه شما هر چه باشه شهر رفتید و سواد دارید و کتاب خوندید و احترامتون به ما واجبه ... طرف مقابل رو بعنوان اولین نفر میفرسته پشت تریبون . طرف میگه : با همه احترامی که به درایت و فهم وکاردانی کدخدا دارم و اینکه باهم رفیقیم .. من نمیگم به کی رای بدید .. فقط تأکید دارم به کسی رای بدید که از علم روز اطلاع داشته باشه.. به جاهای مختلف سفر کرده باشه و ... نوبت کد خدا که میرسه با طنز میگه : بله .. در ادامه صحبتهای این دوست بسیار عزیزم میگم علاوه بر شرایطی که ایشون گفت به کسی رأی بدید که سرش بی مو باشه .. کلاه روی سرش باشه .. کت وشلوار بپوشه یکی از دندوناش طلا باشه .. طرف که میدید کدخدا اونو نشونه کرده و سنگ رو یخ .. و مردم قاه قاه میخندند .. عصبانی شده بود و به مناظره فردا فکر میکرد .. فرداش طرف بدون مقدمه و تعارف رفت پشت تریبون و گفت : دوستان من دیروز هرچه خواستم ادب و نزاکت رو رعایت کنم .. رقیب از در دیگری وارد شد و مرا مجبور کرد چیزهایی رو بگم که نباید بگم .. مثلاً همین کدخدا چهارتا زن صیغه ای در دو روستای مجاور داره .. فلان مقدار از پولهایی رو که برای ساخت مدرسه جمع کرد نصفشون رو به جیب مبارک زد و باهاشون یه خونه بزرگ ساخت .. فلان روز که مامورهای حکومت شب خونه اش موندن براشون زن آورد تا صبح خوش گذروندن .و ... نوبت کدخدا که رسید .. همچنان تأکید کرد من نمیگم به کی رأی بدید اما به کسی رأی بدید که 35 سال از عمرش رو گذرونده اما هنوز عزب و بدون زنه .. به کسی رأی بدید که فقیره و در یه خونه اجاره ای زندگی میکنه .. به کسی رأی بدید که یه دست لباس پلو خوری بیشتر نداره و ... و بازهم طرف بود خودخوری که کی نوبت مناظره فردا برسه اطرافیان کدخدا بهش میگن چرا جوابشو ندادی .. ما که همه میدونیم که اون زنا دوتان و نه چارتا .. تازه با کلی بچه .. و همه میدونن که صیغه تو نیستن و فقط تو خانواده ات تکفل شون رو به عهده گرفتین .. و ماه به ماه مواجب براشون میفرستین .. اون پول ساخت مدرسه هم که بیشتر از نصفش از جیب شما بود .. و جریان اون مأمورا که رأساً دروغه و اگه بود که طرف خودش هم اون شب باهاشون بود .. کدخدا در جواب لبخندی میزنه و میگه .. من یه چیزایی میدونم که شما نمیدونید سپس نویسنده یک فلش بکی میزنه به جمعیت که در مقابل افشاگری های طرف میگن .. 1. ماشالله چه خوشخوراک .. نوش جونش .. کاش ماهم .......... 2. به این میگن آدم با عرضه .. زرنگه 3. چه آدم اهل حالییه .. همه رو درک میکنه و اما فلش بک به افشاگری های کدخدا و پچ پچ مردم : 1. خاک تو سرش حتما بد بینه .. شاید هم مرد نیس و الا ........... 2. مرتیکه بی عرضه .. 3. ............ و ادامه منظره و سپس انتخابات و پیروزی کدخدا با اکثریت قاطع آرا پ.ن : 1. لطفا هیچکدوم از این دو شخصیت رو با کسی مقایسه نکنید که حوصله دردسر نداریم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 19 خرداد1388ساعت 18:28 توسط بانی |
|
|
امروز در این پستم .. هم میخوام یه مطلب جالب رو معرفی کنم .. هم یه دوست خوب لطفا به این آدرس برید .. پ.ن : علیرضا جان قرمزته |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 10:42 توسط بانی |
|
|
در ستایش عشق زمینی- نگارش دکتر عبدالکریم سروش. در فرهنگ ما مسألهی زن همیشه واجد پیچیدگی ناهنجار و دلآزار و نفاقآلودی بوده است. از سویی سخن دربارهی عشق به زن تحریم شده بود و از سویی دیگر در دل و نهان بیشترین وقت وانرژی را از مردان ما میستاند متن کامل را در ادامه مطلب بخوانید ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 2:30 توسط بانی |
|
|
این داستان را سال ها پیش وقتی برادرم دوره لیسانس ادبیات عرب را در دانشگاه چمران اهواز میگذراند برایم تعریف کرد.. خالی از لطف ندیدم که شما هم بخوانید.. لطفا به ادامه مطلب بروید ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 30 دی1387ساعت 10:14 توسط بانی |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 15 دی1387ساعت 6:37 توسط بانی |
|
اسفند : الحوت اذا عرف الآخر كيف يقترب منك وكيف يحدثك، يستطيع ان يحصل على كل شيء منك، لأنك تعيش من اجل ارضاء رغبات الآخرين. صحيح انك رومنسي وتحلم بكل ما هو مستحيل، بيد انك قادر على القسوة وعلى توسل الكلمات الجارحة، ولا سيما مع الشريك. |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 28 آذر1387ساعت 10:27 توسط بانی |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 18 آذر1387ساعت 14:47 توسط بانی |
|
|
حبیبی اعلیک دمع العین همال
ملت عنی و زمانی اویاک هم مال فدیتک هم جسد هم روح هم مال ... و انته اب نظرتک تبخل علیه عشق من .. اشکهایم برای تو همچنان جاریست از من راهت را کج کردی و زمانه هم با من کج افتاده است من هم جسم و هم جان و هم مال خود را فدای تو کردم ولی تو حتا به نگاهی بخل می ورزی *** اسئلک یا حبیبی اعجزت لو مال و صحبتی اویاک لا عن طمع لو مال تگول : آنه لشیل الحمل لو مال ... اشو ما مال حملی و ملت بیه محبوب من .. از تو میپرسم آیا خسته شده ای ؟ از من بدت آمده؟ در حالیکه دوستی من با تو از روی طمع ورزی نبوده است به من میگویی : بارت اگر کج شد من آن را راست میکنم ولی هنوز بارم کج نشده و تو با من کج افتادی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 27 مهر1387ساعت 10:7 توسط بانی |
|
ماه مبارک رمضان بر همه دوستان مبارک باد... رمضان کریم اَللّهُمَّ اجْعَلْ صِيامي فيهِ صِيامَ الصائِمينَ، وَقِيامي فيهِ قِيامَ القائِمينَ، ونَبِّهْني فيهِ عَنْ نَوْمَةِ الْغافِلينَ، وهَبْ لي جُرمي فيهِ يا إلهِ الْعالَمينَ، وَاعْفُ عَنّي يا عافِياً عَنِ الْمُجْرِمينَ. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 12:27 توسط بانی |
|
|
این پست من کامنتی است که در یکی از وبلاگهای دوستان دیدم
این احساس همنوع دوستی شما قابل ستایش است با این توضیح که من هم امروز روزه میگیرم و دعا میکنم از شما دعوت میکنم به این آدرس مراجعه کنید http://majedeh-1346.blogfa.com/
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 2 شهریور1387ساعت 8:20 توسط بانی |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 8:58 توسط بانی |
|
|
محمود درویش هم رفت در بیمارستانی در ایالت هوستون آمریکا بعد از یک عمل سخت قلب محمود درویش را هنوز خوب نمی شناسم ولی خیلی از اشعارش را که پراکنده در جراید میخواندم لذت می بردم خصوصا آن شعر سیاسیش " عربی انا و رقم بطاقتی ..."تا اینکه چند ماه قبل شبکه الجزیره مباشر پخش مستقیم شب شعر اور را تحت عنوان " ما هناک الا هنا " نشان داد که ساعتها طول کشید و آنقدر قشنگ ادا میکرد که من فردایش تکرار آن را از شبکه فلسطین هم نگاه کردم .. خدایش بیامرزد
آسمان آسمان را به دریا خواهم داد تا دختر پروانه مادری برای خویش نقاشی کند. آسمان آبی برای یک صندلی یک صندلیِ خالی، حتی اگر یاسمین دیر بیاید! من با خودم آشتی خواهم کرد من با صبح یکشنبه آشتی خواهم کرد من با دو دستِ روشن تو رود را جاری خواهم کرد رود تنها در دو دستِ مَحرَمِ تو عریان خواهد شد من می دانم که نور زن خواهد شد برهنه خواهد شد و من چشم خواهم پوشید دُرُست همچون کودکی که دست های تو آخرین پناه اوست. یک آسمان برای یک دریا و یک دریا فقط برای باغی بزرگ چه روز خوبی یاسمین! روزی خوب، روشن وکامل مهیای بستری مشترک! نگاه کن کبوتران بر سردوشیِ نظامیان نشسته اند، جا خوش کرده اند. نگاه کن آن دلباختة دیوانه را دارد پاره ای از خورشید را قاب می گیرد. و من تو را چقدر دوست می دارم! امروز چه رخ داده دختر که این همه دوستت می دارم؟ موج هایترا مهار خواهم کرد. تو در ساحل من آرام خواهی گرفت، من ماسه از دامنت خواهم زدود. چه روزی چه روزی تنها زمین هست، سادگی هست و صلحِ خالص و خوشبختیِ بی مثال ماه من! من با خودم آشتی کرده ام، من با صبح یکشنبه آشتی کرده ام، من با دو دستِ روشن تو رودها را جاری خواهم کرد. کجاست کرانه نشین خوش باشی که با دهانِ معطرِ من همآوازش ببینند؟ جهان به ستایش من برخواهد خاست سرود خواهد خواند و شراب را به شرافتِ من قسم خواهد داد. می دانم! مردمان سرانجام روزی از سایه سار زیتون بُنان به در می شوند، به جانب من می آیند تا در مهتابی ِ خانه ام با پرندگان گفتگو کنند. آیا در چنین روز روشنی ممکن است که پرندگان بمیرند؟ اصلاً ممکن است؟ اصلاً کسی هست که در این روز بزرگ بمیرد؟ ......................................................................................... گزیده ای از اشعار ترجمه شده اش با عنوان« آخرین قطار» با ترجمه آقای حامد جهانشاهی و باز سرایی استاد سید علی صالحی و طراحی آقای اردشیر رستمی زندگینامه محمود درویش در ادامه مطلب
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 21 مرداد1387ساعت 23:9 توسط بانی |
|
|
وراء کل اغنیة .. حکایه قصة حبيبين……………………… . للشاعر القدیر کریم العراقی وإن كنت لا أعلم متى كان هذا الزمن؟، هل هو زمن الحب العذري أيام قيس وليلى وروميو وجوليت؟.. إنه شبيه بذلك. وشبيه أيضاً بأفلام الحب التي قدمتها شادية وسعاد حسني وفاتن حمامة وماجدة، طبعاً بصحبة فتيان أحلامهم وأفلامهم وأفلامنا.
وكنت أمين أسرارهما الذي تلقّى صدمة نهاية ذلك الحب فتاكة مضاعفة.. فما أحرج موقفي وأنا لا استطيع الانحياز لأي طرف منهما، كل واحد يقدم مبرراته مرفقة بالجراح والدموع، سيفان من نار يختصمان في كبدي.
أم غيرته، نعم مستاءة مني
***
منبع : http://karimaliraqi.net/vb/ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 20:37 توسط بانی |
|
باگوک « لقد سُرقنا مرّتین » للشاعر الکبیر مظفر النواب .. من کتاب للریل و حمد .................................... بـ حزامک مفاتیح السوالف و أنت تدری ضیّعینه الباب و المفتاح و شراعک شلیل اللیل یحچی للسمچ ، سالوفه القداح سولِف یا حبیّب ، لا یجینه فراگ ، و یحچی ویاک .. و یبوگک . أمس باگوک .. و نشدونی عله أوصافک حِرِت .. راویتهم گلبی ، و گلت یِرهَم علیه مفتاح . ........................................................ 1965
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 17:23 توسط بانی |
|
|
رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم): «انَّما بُعِثتُ لِاُتمِمَّ مکارم الأخلاق» «برای (احیای) مکارم اخلاق و نیکیهای اخلاقی مبعوث شدهام» ................ عید مبعث مبارک باد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت 10:14 توسط بانی |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 11:17 توسط بانی |
|
|
تحيّه طيّبه .. یا والدي الطيّب أكتب لك رسالة حُب رفيقة دربك أمي .. ترعي الوالد .. يا أمي .. أمي .. حبيبة عمرك
سایه خداییت را برسر همواره نیاز دارم .. حتا - و بیشتر- حالا که خود پدر شده ام
روزت مبارک
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 24 تیر1387ساعت 21:11 توسط بانی |
|
|
کاش چند سال زودتر به دنیا اومده بودم. چند هزار سال زودتر.
اون موقعی که هنوز برهنگی نه دلیلی بر نانجیبی و هرزگی بود و نه دلیلی بر کول بودن و خفنیت. "انسان" بدون لباس زیر victoria's secret زنونه و CK مردونه از تو غار بیرون می یومد و نگران دوربین های مخفی ای نبود که از پشت شمشاد ها به تهیه ی porno movie می پردازن و اون رو برای شاد کردن روح تین ایجرهای ناکام و غیر تین ایجرهای مشتاق روی سایت ها می ذارن ٬ اون موقعی که انسان گاو وحشی٬ گراز و ماموت شکار می کرد و برای خوردن غذا نیازی به سس چیلی٬ زیتون پرورده٬ خیارشور و ترشی بندری نداشت. اون موقع اگر "انسان" روی دیوار غار٬ به ابتدایی ترین شکل ممکن تصویر یک "بز" رو می کشید یا در نهایت بی سلیقگی یک کاسه ی سفالی می ساخت٬ بعدها [منظور هزاران سال بعد] یک هنرمند واقعی نامیده می شد و اسمش توی کتاب های درسی می رفت. اون موقع خطرناک ترین سلاح٬ تبر و ریزتیغ های سنگی بود و هنوز داشتن کلت بدون مجوز تو کشوی میز تحریر٬ یک امر طبیعی محسوب نمی شد. اون وقع زندگی راحت تر بود. مجبور نبودی برای اثبات باسوادی و برقراری رابطه با آدم هایی که میلیون ها کیلومتر دورتر از تو هستن٬ به چند زبان مختلف حرف بزنی. اون موقع صبح با طلوع خورشید "انسان" می دویید از غار بیرون٬ دهنش رو باز می کرد٬ صدای مبهمی از خودش در میاورد و این جوری با بقیه ی غارنشین ها معاشرت می کرد و نیازی نداشت برای فهموندن منظورش به اون یکی٬ صد تا کلمه رو کنار همدیگه بچینه تا آخرش باز هم طرف دچار سوءتفاهم شه و قهر کنه! اون موقع نیازی به پلی استیشن و بازی های اکشن نبود. چون "انسان" به صورت شبانه روزی در حال جنگ با موجودات عظیم الجثه ی خطرناک منقرض شده ای بود٬ که در بازی با اون ها یا خورده می شد یا پیروز. و با هر پیروزی به مرحله ی بعد می رفت و کامل تر می شد. اون موقع نه مدرسه بود٬ نه دانشگاه٬ نه پلیس٬ نه پول٬ نه زندان٬ نه قانون٬ نه صنعت٬ نه تکنولوژی٬ نه روزنامه٬ نه وزارت خونه٬ نه مجوز٬ نه لیموزین٬ نه طبقه٬ نه مالکیت. اون موقع دو چیز وجود داشت٬ آزادی و حماقت محض. ...................................... از وبلاگ آنالی اکبری |
|
+ نوشته شده در
جمعه 14 تیر1387ساعت 12:47 توسط بانی |
|
|
اين شعر را از يك بلوتوث نوشتم .. نميدونم شاعرش كيه ...................................... آنه ضد هذه التطوّر صَحْ گَبُلْ شارع ترابي .. ابلا رصيف، والصِّريفه الـ بيهه گاعد .. تمطر المَيّه إعله كيف لكن أحسن ، ماچوه التبليط رجلي .. او لا نمت فوگ الرصيف گبل حمام ابـ صريفه .. ردي او برده ..او شته او برده .. او بابه برده .. او كنّه ما خذنه الرّجيف هسّه گيزر ماي حار.. او دوش عدنه.. او بـ إلألف واحد نظيف گبل تنور أهلي طين .. وإلصّديق إيصيرإخوي لو عليْ مرّه يظيف هسّه مِن صار الخبز عَ الكهرباء .. ضَل يحط عينه إعله اختي.. او هوّه ياكل بـ الرغيف آنه ضد هذه التطوّر..مو شريف لاتگلي انسان رَجعي.. الناس صعدت للقمر.. أرفض أصعد للقمر حتا لاصيرن خفيف ... گبل خبز إشعير ناكل.. او لو شبع واحد يصدّق عَ الفقير..حتا عن ذنبه يكفّر هسّه جبن افراي ناكل.. او لو طلب خبزه الفقير، نتفل ابگصته او نكفّر آنه ضد هذه التطوّر گبل بس فانوص عدنه.. او چنّه كل مِغرِبْ نشعله.. او عَ النبي إنصلي او نكبّر هسّه لو شعلو علينه الكهرباء ، حتا شايبنه يصفّر آنه ضد هذه التطوّر گبل چان الخص گصب.. و ما تزل عَ الجاره عين.. چانت الگصبات تستر هسّه طابوگ السياج.. اشويه ناصب.. ابصفه كرسي.. فوگه رجلي.. ارفع ايدي.. بس أئشّرْ ، هيّه تطفر آنه ضد هذه التطفّر آنه ضد هذه التطوّر بـ الحياة عملو آلاف التجارب والبحوث.. حتا تدخل انظمت ويندوز كل الحاسبات بلكي عدكم حاسبه بـ أحدث نظام.. تحسب الكم چم عراقي ابلاعشه اتعود يبات او تضرب ابنود الحصار.. او تطرح الأمن الـ علينه.. او تقسم اظهور الطغات آنه ضد هذه التطور يا طغات صنّعوا تلفاز بي مون كنترل.. حتا محد يتعب ابـ وكت الصلات و هو گاعد لو سمع صوت الأذان.. إيدوس دگمه الوحده ايبدل قنات ما رضو عَ التفرقه ابزي النساء الإمريكان.. وحده متگبعه ابحرير.. وحده نص ردن او ردان صمموا ورده عديده.. او حققو بيهه التساوي.. و هسّه كلهن عاريات آنه من هذه التطور ما اريد ما اريدن ميري ويده اتصمم ازياء النساء ..حتا لايتعره جيل او ما اريد الناطحه اتدگ السحاب ..حتا لا تعله العبيد عندك إيد و عندي إيد.. ما أريد ابـ كومبيوتر تنخزن جثه شهيد گبل طِب أعشاب چان.. يعني لو گلبك يموت ،اتموت كلّك ما تفيد هسه لو گلبك يموت.. الطب يگلّك ما تموت.. گلب اي تمساح نزرع لك تريد ولذلك ما اريد ما اريد اشما اگص چف الحرامي.. ايروح يزرع چف جديد او ما اريدن تنقرس نطفه ابـ رحم.. حتا لا و لد الزنه إبـ وكتك تزيد وما أريد امريكا تستنسخ بشر.. حتا لا كل يوم تستنسخ يزيد آنه ضد هذه التطور سحبوا ابليزر رصاصه.. يعني نقضوا روح واحد.. بـ السويد او ضربوا ابليزر ألف ملجع عراقي.. او ذابه اعظام البشر ويه الحديد آنه مو ضد التطوّر آنه مو ضد التطوّر آنه من هذه التطوّر ما أريد . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 3 تیر1387ساعت 15:13 توسط بانی |
|
ست الحبايب.. ياحبيبه .. يا أغلى من روحي ودمي
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 7:56 توسط بانی |
|
|
بعد أيام قليلة يأتي عيـــــدٌ نحتفل به جميـــعا.......... يا ست الحبايب ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 7:51 توسط بانی |
|
|
دوست داشتن از عشق برتر است .
عشق يک جور جوشش کور است و پيوندي از سر نابينائي ، اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال . عشق بيشتر از غريزه آب ميخورد و هرچه از غريزه سر زند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع ميکند و تا هرجا که يک روح ارتفاع دارددوست داشتن نيز همگام با آن اوج ميابد
عشق طوفاني و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت
عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست
عشق اسارت در دام غريزه است و دوست داشتن آزادي از جبر مزاج عشق مامور تن است و دوست داشتن پيغمبر روح . عشق يک (( اغفال )) بزرگ و نيرومند است تا انسان به زندگي مشغول گردد و به روزمرگي – که طبيعت سخت آنرا دوست ميدارد – سر گرم شود و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خود آگاهي ترس آور آدمي در اين بيگانه بازار زشت و بيهوده . عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن . عشق غذاخوردن يک حريص گرسنه است و دوست داشتن (( همزباني در سرزمين بيگانه يافتن است)). روحش شاد باد........................................................
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 23:34 توسط بانی |
|
|
چبدْتي امفتفته تِدري شَفَتْهه؟ فَتْهه.. الْ چَلْ عقيق أحمرْ شَفَتهه إلْمُصايبْ .. مِنْ زِغُرْ سِنّي شِفِتْهِه إلمَهَد .. وُ اُمّي .. وْ زَماني إشْهُوُدْ ليّه ............................................................ ملا فاضل |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 15:28 توسط بانی |
|
|
با اين همه با من بگو اي دوست چه بايد كرد صداقت اين دل را. با كدام چاهي منزوي فرياد كنم كه آشيانه ماري نباشد. ............................................................ بابك باران پور |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 15:26 توسط بانی |
|
|
از " اوتانت " دبير كل سابق سازمان ملل متحد سؤال شد: به نظر شما يك ديپلمات خوشبخت چه كسي است؟ گفت: يك ديپلمات خوشبخت كسي است كه در خانه اي به سبك انگليسي زندگي كند .. زن ژاپني داشته باشد .. غذاي چيني بخورد .. و يك حقوق آمريكايي بگيرد. خبرنگار متعجب دوباره ميپرسد: پس در اين صورت يك ديپلمات بدبخت به نظر شما چه كسي است؟ اوتانت پاسخ ميدهد :
كسي است كه در يك منزل ژاپني زندگي كند .. زن آمريكايي داشته باشد ..
غذاي انگليسي بخورد و يك حقوق چيني بگيرد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 0:5 توسط بانی |
|
|
باز هم سلام ................... داشتم در مورد اين موضوع فكر ميكردم كه حالا كه قراره چند شعر از ملافاضل سكراني در وبلاگم بذارم براي اون دوستاني كه عربي محلي مون رو نميدونن چكار ميتونم بكنم كه حس و معني رو منتقل كنم . مثلاً اصطلاحات ابوذيه .. موال ..مهداوي.. گلايد.. ميمر و ... و همچنين تقسيمات آنها را. البته من خودم هم متخصص نيستم وشناخت من در حديه كه از همديگه تميزشون بدم و از همه بالاتر ازشون لذت ببرم . و اين دغدغه كه بتونم توضيحشون بدم نه ترجمه شون كنم و يا بهتر بگم خودموني ترو نزديك به مقصود شاعرشون كنم ، هميشه باهام بوده و از شما چه پنهون الان دوستان خيلي خوبي دارم كه تنها از معني كردن بعضي از شعرهاي نزارقباني من عاشقش شدن و دوستش دارن. ويا صداي كاظم را براي تنها يك ترانه اي كه معنيشو فهميدن دوست دارن. ولي تا وقت و حوصله ام بهم اجازه بده و در مورد تك تك انواع شعر محلي مون با نمونه شون مطالب كوتاه و مفيدي بنويسم، فعلاً چند نمونه از اشعار اين شاعر عظيم را براتون مينويسم. شاعري كه اشعارش سراسر پند و اندرز و حكمت است و از لحاظ صنايع شعري و اوزان بي نظير است. و مطمئن باشيد ايشان هم چهره اي است از چهره هاي ماندگار. خدا نگهدارش باشد. 1) موال: لا تصْحَبْ أنذال، مذموم الفِعِل بي هلك و إمشي ابطريق الذي گبلك مِشَوْ بي هلك سير إبثواني عگلْ و إحچي إبثگل بي هلك .. .. عِزْ و الچذب عيب و إصدقْ لل گلتله نَعم و إنعم علا اللّي نعم و إنعم علا ال ما نعم و إحذر غَدر كِلْ صديج ، الْ بَس لِسانه نعم مِثْل الْ يلدهه نعم و إبْ فاهه سم بي هلك 2) ابوذيه: يشب تنّورْ گلبي إردود .. شحما ايتِشعْوَطْ بِ إلتهل و إيذوب شحمه نسا العِشْره ظريف إلطول شح ما.. ..يجي ، لوْ بلّغوه خطره القضيه؟ ................ عَلا تَلْ هَمْ، تَحتْ تَلْ هَضُمْ، يَمْ تَلْ.. ..أسا وْ تَلني الدهَرْ و أصرختْ يَمْ تَلْ صِحِتْ يمته الظلم ينزاح ، يم تَلْ.. .. الخلگ ترتاح من هاي الأذيه؟ 3) مهداوي: تَمْر إلْچِذبْ حامض غده وْ يِحْمَض بَعَدْ منحالي مثقالْ مُرْ مْن إلصدگ أحسَنْ وَ لا منحالي جاراتي عِذْلَنّي إبصدگ وَعدي وْ لا منحالي گِلْتْ إلصدگ عرشه إعتله و عرش اليچذّب هاوي
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 17 خرداد1387ساعت 15:41 توسط بانی |
|
|
آدم اگر ديگري را بكشد، آدم باقي ميماند
.. هر چند قاتل ليكن آدمي كه در مقابل آدم ديگري خم ميشود و تملق
ميگويد ، ديگر آدم نيست. ...................................................... دكتر شريعتي |
|
+ نوشته شده در
جمعه 17 خرداد1387ساعت 0:8 توسط بانی |
|
|
من زنده بودم اما انگار مرده بودم از بسکه روزها را باشب شمرده بودم یک عمر دور و تنها .. تنها به جرم اینکه او سر سپرده میخواست .. .................................... من دل سپرده بودم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 22:31 توسط بانی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ابراهیم بانی
.......................... شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند.فرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته. شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت : دیگر تمام شد.دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود.زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است و فرشته ای که مزه عشق را بچشد، آسمان برایش تنگ |
| آرشیو موضوعی |
|
بانیات نزاریات ساهریات جبرانیات متفرقه وجدانیات معرفی کتاب.. وبلاگ .. دوست |
|
RSS
|