نقاشی با واژه ها .. شعر و دلنوشته های ابراهیم بانی
اليوم أول أيام عيد الفطر ، و لإن سني جاوز العشرين أصبحت لا أتقاضي العيدية . و أنا لا أحس بفرحة العيد ، بشكل خاص ، منذ دخلت مرحلة العشرينيات لإني غالبا ً أقضيه وحدي ؛ و رغم أن هذا يؤلمني و يعذبني إلا إني إعتدت علي هذا الألم و هذا العذاب ؛ فالوحدة ليست موقف جديد أتعرض له ، و ليست شعور جديد يطاردني ؛ فهي لصيقتي التي لا تريد أن تتملص مني ، و إن أبديت مقاومة ، لكنها سرعان ما تخبو ؛ إذ ليس باليد حيلة ، و ماذا عساي أفعل و هي رغم نصبي هذا كله صديقتي الوحيدة و الوفية . ................... از جایی کپی کردم قالت له: احتاج اليوم وبشدة ان أتكلم معك وكأني أكلم نفسي فأرجو ان يتسع صدرك لكلامي علّ هذه الأمواج العاتية التي تتلاطم في بحر شوقي الدائم اليك تهدأ قليلاً رغم تكسرها أحياناً على صخور البعد والانشغال. احساسي اكبر من لغتي لان حبي لك فوق مستوي الكلام ....................... از جایی کپی کردم 1. لطفا هیچکدوم از این دو شخصیت رو با کسی مقایسه نکنید که حوصله دردسر نداریم امروز در این پستم .. هم میخوام یه مطلب جالب رو معرفی کنم .. هم یه دوست خوب لطفا به این آدرس برید .. پ.ن : علیرضا جان قرمزته در ستایش عشق زمینی- نگارش دکتر عبدالکریم سروش. در فرهنگ ما مسألهی زن همیشه واجد پیچیدگی ناهنجار و دلآزار و نفاقآلودی بوده است. از سویی سخن دربارهی عشق به زن تحریم شده بود و از سویی دیگر در دل و نهان بیشترین وقت وانرژی را از مردان ما میستاند متن کامل را در ادامه مطلب بخوانید این داستان را سال ها پیش وقتی برادرم دوره لیسانس ادبیات عرب را در دانشگاه چمران اهواز میگذراند برایم تعریف کرد.. خالی از لطف ندیدم که شما هم بخوانید.. لطفا به ادامه مطلب بروید فروردین : الحمل ترى انك تستحق الحب والاعجاب، ولا تعيش بتواضع، بل تتصرف بغرور. ترى انه يحق لك ان تحصل على كل ما تحلم به. لا تحب الضغط ولا تستطيع ان تقع في حب من يسيطر عليك، ومن لا يعطيك الفرصة لتحبه. لا تتفاعل مع من يستعجلك، مع انك تضغط على ممارس الضغط. اردیبهشت : الثور تطلب نصائح الاصدقاء باستمرار، وتتحدث بحرية عن المشكلات التي تواجهك، ولكنك لا تستمع الى احد، بل تتصرف كما يحلو لك.تعيش من أجل الحب، والعائلة والاولاد، والمال، والاناقة. لا تعيش الروتين، مع انك تخشى التغيير. تعرف كيف تضيف القليل من التغيير الى ايامك. خرداد : الجوزاء تبحث دائما عن شريك صعب، لا تستطيع ان تتحكم به، لا يجذبك الشخص الذي يحقق لك كل رغباتك لأنك ترى ان التحديات تسليك.السفر يعني لك الحرية والهروب من الالتزام. ترى انك تحب الشريك اكثر عندما تسافر بعيداً منه لايام قليلة. تعشق الاشتياق والتفكير به. تیر : السرطان على الآخر الا يطرح عليك الاسئلة والا يتدخل في امورك الشخصية، وان كانت علاقة حميمة تربطكما. على الآخر ان يحترم حدوده معك. تعشق المغامرات والجموح، ولكنك في الوقت عينه تعشق الاسرار والحميمية. لا تعيش بفرح اذا كان ثمة من يراقبك، ويحكم عليك. مرداد : الاسد تعبر عن رأيك بصراحة ولا تفكر كثيرا في الكلمات التي ستستعملها مع الشريك، بل ترى ان العفوية هي سر النجاح في الحياة. نقطة ضعفك اللامبالاة، وأنت تشعر بكثير من الألم اذا تجاهلك الشريك، واذا لم يقدم اليك الاحترام الذي تريده وتحتاج اليه لتكون مطمئناً. شهریور : العذراء في حين تظهر امام الناس بوجه ملائكي، انت في الواقع تخفي الكثير من الاسرار، وتعيش الصخب والجنون، ولكنك تحافظ على صورتك الباردة.في حين يظن الآخر انك منهمك في تفكيرك وانك لا تعرف ماذا تريد في الحياة، أنت في الواقع تبحث عن شريك يقف الى جانبك وتبني معه عائلة. مهر : الميزان تحلل كل الوقت، ولا تعيش بعفوية، او بتهور. تخطط لكل ما تريد ان تفعله وتعرف كيف توظف نشاطك بحيث تحقق كل احلامك. في حين يظن الآخر انه يعرفك جيداً وان لا اسرار في داخلك، انت تخفي الكثير من التعقيدات، والكثير من الاسرار. لا احد يعرفك جيداً. آبان : العقرب تطلب من الآخر ان يبرهن لك عن حبه في كل الاوقات. تحتاج الى التأكد باستمرار ان الشريك يحبك ويحتاج الى حمايتك. لا تعرف اللامبالاة.يظن الآخر انك لا تحب الثرثرة، فيفاجأ في بعض الاحيان عندما تثرثر بلذة ومرح. تجد في الثرثرة متعة وفرحاً، وهي تبعدك من القلق. آذر : القوس تتصرف بعنف عندما تشك في ان الآخر لا يحترمك او يقدرك. تطلب الاحترام في كل الاوقات ولا تعيش من اجل ارضاء احد. تعترف بخطئك بسرعة ومن دون تردد. لا شيء يخيفك اكثر من الجهل والاتكال على الآخرين. استقلالك يتعبك ويتعب الشريك في الوقت عينه. دی : الجدي عندما يفهمك الآخر، لا يحكم على تصرفاتك بقسوة. يكتشف عندئذ كم تتعذب من اجله، وكم تسيطر عليه الغيرة والخوف من الخيانة.تعيش بواقعية لكي لا تصاب بالخيبات. ولكنك تحتاج الى القليل من الحلم لكي تتخلى عن سوداويتك. لا تعرف كيف تيعش بفرح، ومع ذلك تحاول. بهمن : الدلو من الصعب ان يتكهن الآخر كم تحتاج الى الاطراء والى الامان لأنك تتصرف دائما وكأنك قادر على الاعتماد على نفسك. ولكنك تحتاج الى الحب. أنت بارد وقادر على اتخاذ القرارات بهدوء ووعي، بيد أنك، في الوقت عينه، تحتاج الى الدعم العاطفي لكي تتمكن من العيش بحرية واستقلال. اسفند : الحوت اذا عرف الآخر كيف يقترب منك وكيف يحدثك، يستطيع ان يحصل على كل شيء منك، لأنك تعيش من اجل ارضاء رغبات الآخرين. صحيح انك رومنسي وتحلم بكل ما هو مستحيل، بيد انك قادر على القسوة وعلى توسل الكلمات الجارحة، ولا سيما مع الشريك. ملت عنی و زمانی اویاک هم مال فدیتک هم جسد هم روح هم مال ... و انته اب نظرتک تبخل علیه عشق من .. اشکهایم برای تو همچنان جاریست از من راهت را کج کردی و زمانه هم با من کج افتاده است من هم جسم و هم جان و هم مال خود را فدای تو کردم ولی تو حتا به نگاهی بخل می ورزی *** اسئلک یا حبیبی اعجزت لو مال و صحبتی اویاک لا عن طمع لو مال تگول : آنه لشیل الحمل لو مال ... اشو ما مال حملی و ملت بیه محبوب من .. از تو میپرسم آیا خسته شده ای ؟ از من بدت آمده؟ در حالیکه دوستی من با تو از روی طمع ورزی نبوده است به من میگویی : بارت اگر کج شد من آن را راست میکنم ولی هنوز بارم کج نشده و تو با من کج افتادی ماه مبارک رمضان بر همه دوستان مبارک باد... رمضان کریم اَللّهُمَّ اجْعَلْ صِيامي فيهِ صِيامَ الصائِمينَ، وَقِيامي فيهِ قِيامَ القائِمينَ، ونَبِّهْني فيهِ عَنْ نَوْمَةِ الْغافِلينَ، وهَبْ لي جُرمي فيهِ يا إلهِ الْعالَمينَ، وَاعْفُ عَنّي يا عافِياً عَنِ الْمُجْرِمينَ. این احساس همنوع دوستی شما قابل ستایش است با این توضیح که من هم امروز روزه میگیرم و دعا میکنم از شما دعوت میکنم به این آدرس مراجعه کنید http://majedeh-1346.blogfa.com/ محمود درویش هم رفت در بیمارستانی در ایالت هوستون آمریکا بعد از یک عمل سخت قلب محمود درویش را هنوز خوب نمی شناسم ولی خیلی از اشعارش را که پراکنده در جراید میخواندم لذت می بردم خصوصا آن شعر سیاسیش " عربی انا و رقم بطاقتی ..."تا اینکه چند ماه قبل شبکه الجزیره مباشر پخش مستقیم شب شعر اور را تحت عنوان " ما هناک الا هنا " نشان داد که ساعتها طول کشید و آنقدر قشنگ ادا میکرد که من فردایش تکرار آن را از شبکه فلسطین هم نگاه کردم .. خدایش بیامرزد آسمان آسمان را به دریا خواهم داد تا دختر پروانه مادری برای خویش نقاشی کند. آسمان آبی برای یک صندلی یک صندلیِ خالی، حتی اگر یاسمین دیر بیاید! من با خودم آشتی خواهم کرد من با صبح یکشنبه آشتی خواهم کرد من با دو دستِ روشن تو رود را جاری خواهم کرد رود تنها در دو دستِ مَحرَمِ تو عریان خواهد شد من می دانم که نور زن خواهد شد برهنه خواهد شد و من چشم خواهم پوشید دُرُست همچون کودکی که دست های تو آخرین پناه اوست. یک آسمان برای یک دریا و یک دریا فقط برای باغی بزرگ چه روز خوبی یاسمین! روزی خوب، روشن وکامل مهیای بستری مشترک! نگاه کن کبوتران بر سردوشیِ نظامیان نشسته اند، جا خوش کرده اند. نگاه کن آن دلباختة دیوانه را دارد پاره ای از خورشید را قاب می گیرد. و من تو را چقدر دوست می دارم! امروز چه رخ داده دختر که این همه دوستت می دارم؟ موج هایترا مهار خواهم کرد. تو در ساحل من آرام خواهی گرفت، من ماسه از دامنت خواهم زدود. چه روزی چه روزی تنها زمین هست، سادگی هست و صلحِ خالص و خوشبختیِ بی مثال ماه من! من با خودم آشتی کرده ام، من با صبح یکشنبه آشتی کرده ام، من با دو دستِ روشن تو رودها را جاری خواهم کرد. کجاست کرانه نشین خوش باشی که با دهانِ معطرِ من همآوازش ببینند؟ جهان به ستایش من برخواهد خاست سرود خواهد خواند و شراب را به شرافتِ من قسم خواهد داد. می دانم! مردمان سرانجام روزی از سایه سار زیتون بُنان به در می شوند، به جانب من می آیند تا در مهتابی ِ خانه ام با پرندگان گفتگو کنند. آیا در چنین روز روشنی ممکن است که پرندگان بمیرند؟ اصلاً ممکن است؟ اصلاً کسی هست که در این روز بزرگ بمیرد؟ ......................................................................................... گزیده ای از اشعار ترجمه شده اش با عنوان« آخرین قطار» با ترجمه آقای حامد جهانشاهی و باز سرایی استاد سید علی صالحی و طراحی آقای اردشیر رستمی زندگینامه محمود درویش در ادامه مطلب وراء کل اغنیة .. حکایه قصة حبيبين……………………… . للشاعر القدیر کریم العراقی وإن كنت لا أعلم متى كان هذا الزمن؟، هل هو زمن الحب العذري أيام قيس وليلى وروميو وجوليت؟.. إنه شبيه بذلك. وشبيه أيضاً بأفلام الحب التي قدمتها شادية وسعاد حسني وفاتن حمامة وماجدة، طبعاً بصحبة فتيان أحلامهم وأفلامهم وأفلامنا. وكنت أمين أسرارهما الذي تلقّى صدمة نهاية ذلك الحب فتاكة مضاعفة.. فما أحرج موقفي وأنا لا استطيع الانحياز لأي طرف منهما، كل واحد يقدم مبرراته مرفقة بالجراح والدموع، سيفان من نار يختصمان في كبدي. أم غيرته، نعم مستاءة مني *** منبع : http://karimaliraqi.net/vb/ باگوک « لقد سُرقنا مرّتین » للشاعر الکبیر مظفر النواب .. من کتاب للریل و حمد .................................... بـ حزامک مفاتیح السوالف و أنت تدری ضیّعینه الباب و المفتاح و شراعک شلیل اللیل یحچی للسمچ ، سالوفه القداح سولِف یا حبیّب ، لا یجینه فراگ ، و یحچی ویاک .. و یبوگک . أمس باگوک .. و نشدونی عله أوصافک حِرِت .. راویتهم گلبی ، و گلت یِرهَم علیه مفتاح . ........................................................ 1965 رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم): «انَّما بُعِثتُ لِاُتمِمَّ مکارم الأخلاق» «برای (احیای) مکارم اخلاق و نیکیهای اخلاقی مبعوث شدهام» ................ عید مبعث مبارک باد تحيّه طيّبه .. یا والدي الطيّب أكتب لك رسالة حُب رفيقة دربك أمي .. ترعي الوالد .. يا أمي .. أمي .. حبيبة عمرك سایه خداییت را برسر همواره نیاز دارم .. حتا - و بیشتر- حالا که خود پدر شده ام روزت مبارک اون موقعی که هنوز برهنگی نه دلیلی بر نانجیبی و هرزگی بود و نه دلیلی بر کول بودن و خفنیت. "انسان" بدون لباس زیر victoria's secret زنونه و CK مردونه از تو غار بیرون می یومد و نگران دوربین های مخفی ای نبود که از پشت شمشاد ها به تهیه ی porno movie می پردازن و اون رو برای شاد کردن روح تین ایجرهای ناکام و غیر تین ایجرهای مشتاق روی سایت ها می ذارن ٬ اون موقعی که انسان گاو وحشی٬ گراز و ماموت شکار می کرد و برای خوردن غذا نیازی به سس چیلی٬ زیتون پرورده٬ خیارشور و ترشی بندری نداشت. اون موقع اگر "انسان" روی دیوار غار٬ به ابتدایی ترین شکل ممکن تصویر یک "بز" رو می کشید یا در نهایت بی سلیقگی یک کاسه ی سفالی می ساخت٬ بعدها [منظور هزاران سال بعد] یک هنرمند واقعی نامیده می شد و اسمش توی کتاب های درسی می رفت. اون موقع خطرناک ترین سلاح٬ تبر و ریزتیغ های سنگی بود و هنوز داشتن کلت بدون مجوز تو کشوی میز تحریر٬ یک امر طبیعی محسوب نمی شد. اون وقع زندگی راحت تر بود. مجبور نبودی برای اثبات باسوادی و برقراری رابطه با آدم هایی که میلیون ها کیلومتر دورتر از تو هستن٬ به چند زبان مختلف حرف بزنی. اون موقع صبح با طلوع خورشید "انسان" می دویید از غار بیرون٬ دهنش رو باز می کرد٬ صدای مبهمی از خودش در میاورد و این جوری با بقیه ی غارنشین ها معاشرت می کرد و نیازی نداشت برای فهموندن منظورش به اون یکی٬ صد تا کلمه رو کنار همدیگه بچینه تا آخرش باز هم طرف دچار سوءتفاهم شه و قهر کنه! اون موقع نیازی به پلی استیشن و بازی های اکشن نبود. چون "انسان" به صورت شبانه روزی در حال جنگ با موجودات عظیم الجثه ی خطرناک منقرض شده ای بود٬ که در بازی با اون ها یا خورده می شد یا پیروز. و با هر پیروزی به مرحله ی بعد می رفت و کامل تر می شد. اون موقع نه مدرسه بود٬ نه دانشگاه٬ نه پلیس٬ نه پول٬ نه زندان٬ نه قانون٬ نه صنعت٬ نه تکنولوژی٬ نه روزنامه٬ نه وزارت خونه٬ نه مجوز٬ نه لیموزین٬ نه طبقه٬ نه مالکیت. اون موقع دو چیز وجود داشت٬ آزادی و حماقت محض. ...................................... از وبلاگ آنالی اکبری اين شعر را از يك بلوتوث نوشتم .. نميدونم شاعرش كيه ...................................... آنه ضد هذه التطوّر صَحْ گَبُلْ شارع ترابي .. ابلا رصيف، والصِّريفه الـ بيهه گاعد .. تمطر المَيّه إعله كيف لكن أحسن ، ماچوه التبليط رجلي .. او لا نمت فوگ الرصيف گبل حمام ابـ صريفه .. ردي او برده ..او شته او برده .. او بابه برده .. او كنّه ما خذنه الرّجيف هسّه گيزر ماي حار.. او دوش عدنه.. او بـ إلألف واحد نظيف گبل تنور أهلي طين .. وإلصّديق إيصيرإخوي لو عليْ مرّه يظيف هسّه مِن صار الخبز عَ الكهرباء .. ضَل يحط عينه إعله اختي.. او هوّه ياكل بـ الرغيف آنه ضد هذه التطوّر..مو شريف لاتگلي انسان رَجعي.. الناس صعدت للقمر.. أرفض أصعد للقمر حتا لاصيرن خفيف ... گبل خبز إشعير ناكل.. او لو شبع واحد يصدّق عَ الفقير..حتا عن ذنبه يكفّر هسّه جبن افراي ناكل.. او لو طلب خبزه الفقير، نتفل ابگصته او نكفّر آنه ضد هذه التطوّر گبل بس فانوص عدنه.. او چنّه كل مِغرِبْ نشعله.. او عَ النبي إنصلي او نكبّر هسّه لو شعلو علينه الكهرباء ، حتا شايبنه يصفّر آنه ضد هذه التطوّر گبل چان الخص گصب.. و ما تزل عَ الجاره عين.. چانت الگصبات تستر هسّه طابوگ السياج.. اشويه ناصب.. ابصفه كرسي.. فوگه رجلي.. ارفع ايدي.. بس أئشّرْ ، هيّه تطفر آنه ضد هذه التطفّر آنه ضد هذه التطوّر بـ الحياة عملو آلاف التجارب والبحوث.. حتا تدخل انظمت ويندوز كل الحاسبات بلكي عدكم حاسبه بـ أحدث نظام.. تحسب الكم چم عراقي ابلاعشه اتعود يبات او تضرب ابنود الحصار.. او تطرح الأمن الـ علينه.. او تقسم اظهور الطغات آنه ضد هذه التطور يا طغات صنّعوا تلفاز بي مون كنترل.. حتا محد يتعب ابـ وكت الصلات و هو گاعد لو سمع صوت الأذان.. إيدوس دگمه الوحده ايبدل قنات ما رضو عَ التفرقه ابزي النساء الإمريكان.. وحده متگبعه ابحرير.. وحده نص ردن او ردان صمموا ورده عديده.. او حققو بيهه التساوي.. و هسّه كلهن عاريات آنه من هذه التطور ما اريد ما اريدن ميري ويده اتصمم ازياء النساء ..حتا لايتعره جيل او ما اريد الناطحه اتدگ السحاب ..حتا لا تعله العبيد عندك إيد و عندي إيد.. ما أريد ابـ كومبيوتر تنخزن جثه شهيد گبل طِب أعشاب چان.. يعني لو گلبك يموت ،اتموت كلّك ما تفيد هسه لو گلبك يموت.. الطب يگلّك ما تموت.. گلب اي تمساح نزرع لك تريد ولذلك ما اريد ما اريد اشما اگص چف الحرامي.. ايروح يزرع چف جديد او ما اريدن تنقرس نطفه ابـ رحم.. حتا لا و لد الزنه إبـ وكتك تزيد وما أريد امريكا تستنسخ بشر.. حتا لا كل يوم تستنسخ يزيد آنه ضد هذه التطور سحبوا ابليزر رصاصه.. يعني نقضوا روح واحد.. بـ السويد او ضربوا ابليزر ألف ملجع عراقي.. او ذابه اعظام البشر ويه الحديد آنه مو ضد التطوّر آنه مو ضد التطوّر آنه من هذه التطوّر ما أريد . ست الحبايب.. ياحبيبه .. يا أغلى من روحي ودمي بعد أيام قليلة يأتي عيـــــدٌ نحتفل به جميـــعا.......... يا ست الحبايب ... دوست داشتن از عشق برتر است .
عشق يک جور جوشش کور است و پيوندي از سر نابينائي ، اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال . عشق بيشتر از غريزه آب ميخورد و هرچه از غريزه سر زند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع ميکند و تا هرجا که يک روح ارتفاع دارددوست داشتن نيز همگام با آن اوج ميابد عشق طوفاني و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست عشق اسارت در دام غريزه است و دوست داشتن آزادي از جبر مزاج عشق مامور تن است و دوست داشتن پيغمبر روح . عشق يک (( اغفال )) بزرگ و نيرومند است تا انسان به زندگي مشغول گردد و به روزمرگي – که طبيعت سخت آنرا دوست ميدارد – سر گرم شود و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خود آگاهي ترس آور آدمي در اين بيگانه بازار زشت و بيهوده . عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن . عشق غذاخوردن يک حريص گرسنه است و دوست داشتن (( همزباني در سرزمين بيگانه يافتن است)). روحش شاد باد........................................................ چبدْتي امفتفته تِدري شَفَتْهه؟ فَتْهه.. الْ چَلْ عقيق أحمرْ شَفَتهه إلْمُصايبْ .. مِنْ زِغُرْ سِنّي شِفِتْهِه إلمَهَد .. وُ اُمّي .. وْ زَماني إشْهُوُدْ ليّه ............................................................ ملا فاضل با اين همه با من بگو اي دوست چه بايد كرد صداقت اين دل را. با كدام چاهي منزوي فرياد كنم كه آشيانه ماري نباشد. ............................................................ بابك باران پور از " اوتانت " دبير كل سابق سازمان ملل متحد سؤال شد: به نظر شما يك ديپلمات خوشبخت چه كسي است؟ گفت: يك ديپلمات خوشبخت كسي است كه در خانه اي به سبك انگليسي زندگي كند .. زن ژاپني داشته باشد .. غذاي چيني بخورد .. و يك حقوق آمريكايي بگيرد. خبرنگار متعجب دوباره ميپرسد: پس در اين صورت يك ديپلمات بدبخت به نظر شما چه كسي است؟ اوتانت پاسخ ميدهد : كسي است كه در يك منزل ژاپني زندگي كند .. زن آمريكايي داشته باشد .. غذاي انگليسي بخورد و يك حقوق چيني بگيرد. باز هم سلام ................... داشتم در مورد اين موضوع فكر ميكردم كه حالا كه قراره چند شعر از ملافاضل سكراني در وبلاگم بذارم براي اون دوستاني كه عربي محلي مون رو نميدونن چكار ميتونم بكنم كه حس و معني رو منتقل كنم . مثلاً اصطلاحات ابوذيه .. موال ..مهداوي.. گلايد.. ميمر و ... و همچنين تقسيمات آنها را. البته من خودم هم متخصص نيستم وشناخت من در حديه كه از همديگه تميزشون بدم و از همه بالاتر ازشون لذت ببرم . و اين دغدغه كه بتونم توضيحشون بدم نه ترجمه شون كنم و يا بهتر بگم خودموني ترو نزديك به مقصود شاعرشون كنم ، هميشه باهام بوده و از شما چه پنهون الان دوستان خيلي خوبي دارم كه تنها از معني كردن بعضي از شعرهاي نزارقباني من عاشقش شدن و دوستش دارن. ويا صداي كاظم را براي تنها يك ترانه اي كه معنيشو فهميدن دوست دارن. ولي تا وقت و حوصله ام بهم اجازه بده و در مورد تك تك انواع شعر محلي مون با نمونه شون مطالب كوتاه و مفيدي بنويسم، فعلاً چند نمونه از اشعار اين شاعر عظيم را براتون مينويسم. شاعري كه اشعارش سراسر پند و اندرز و حكمت است و از لحاظ صنايع شعري و اوزان بي نظير است. و مطمئن باشيد ايشان هم چهره اي است از چهره هاي ماندگار. خدا نگهدارش باشد. 1) موال: لا تصْحَبْ أنذال، مذموم الفِعِل بي هلك و إمشي ابطريق الذي گبلك مِشَوْ بي هلك سير إبثواني عگلْ و إحچي إبثگل بي هلك .. .. عِزْ و الچذب عيب و إصدقْ لل گلتله نَعم و إنعم علا اللّي نعم و إنعم علا ال ما نعم و إحذر غَدر كِلْ صديج ، الْ بَس لِسانه نعم مِثْل الْ يلدهه نعم و إبْ فاهه سم بي هلك 2) ابوذيه: يشب تنّورْ گلبي إردود .. شحما ايتِشعْوَطْ بِ إلتهل و إيذوب شحمه نسا العِشْره ظريف إلطول شح ما.. ..يجي ، لوْ بلّغوه خطره القضيه؟ ................ عَلا تَلْ هَمْ، تَحتْ تَلْ هَضُمْ، يَمْ تَلْ.. ..أسا وْ تَلني الدهَرْ و أصرختْ يَمْ تَلْ صِحِتْ يمته الظلم ينزاح ، يم تَلْ.. .. الخلگ ترتاح من هاي الأذيه؟ 3) مهداوي: تَمْر إلْچِذبْ حامض غده وْ يِحْمَض بَعَدْ منحالي مثقالْ مُرْ مْن إلصدگ أحسَنْ وَ لا منحالي جاراتي عِذْلَنّي إبصدگ وَعدي وْ لا منحالي گِلْتْ إلصدگ عرشه إعتله و عرش اليچذّب هاوي
آدم اگر ديگري را بكشد، آدم باقي ميماند .. هر چند قاتل ليكن آدمي كه در مقابل آدم ديگري خم ميشود و تملق ميگويد ، ديگر آدم نيست. ...................................................... دكتر شريعتي من زنده بودم اما انگار مرده بودم از بسکه روزها را باشب شمرده بودم یک عمر دور و تنها .. تنها به جرم اینکه او سر سپرده میخواست .. .................................... من دل سپرده بودم
تريد وحدتي أن تتزوج مني زواجا ً كاثوليكيا ً ، و أنا أريده أحيانا ً زواج متعة ، و أحيانا ً أريده مجرد علاقة عابرة ، و أحيانا ً أخري أترهبن .
وحدتي التي لا أجد في أغلب الأوقات مفر منها أو بديل عنها ، أفكر أن أتخلص منها فهي و إن كان لها أفضال عليَ إلا إنها طمست في أشياء جميلة ، و أضاعت مني أشياء أجمل ، بل إنه في الحقيقة لا أفضال لها علي َ إنما كل شئ دنته بالفضل لها ما كان غير بعضا ً من حلاوة روحي ، و قوة إرادتي ؛ و لهذا فمن أبسط حقوقي أن أفكر في ضرة لها ، بل في زوجة تكون هي الوحيدة في حياتي ، مَبعث حٌبي و إلهامي .
و هل أفضل من حبيبة لي ، تريد هي الأخري الطلاق بالثلاثة من وحدتها المريرة مثلي ؟!
إنني أريد حبيبتي مثلي وحيدة منطوية مبدعة مٌلهِمة ، تريد الإنتصار علي وحدتها و قهرها ، مثلما أريد . أريد حبيبتي مثلي حتي تجتمع و تتوحد قِوانا و إراداتنا فنكون يدا ً واحدة ، دانة مدفع واحدة تنسف ألمنا حتي تـٌقبره . حتي نكون يدا ً واحدة تُمطر أرضنا حبا ً و قوة و سلاما ً.
و اليوم رأيت حبيبتي في أول أيام العيد فكانت أجمل عيدية لي ، و أجمل تعويض عن الصيام الطويل . الساعة ، رأيتها ، و قد أشرقت في حلتها السوداء الأنيقة ، و حول عنقها عنقود من ورد ٍ أحمر . يالله ، يالله ، علي رقتها الآسرة ، و وداعتها الساحرة .
حبيبتي مثلي ، وحيدة ، حزينة ، لكني لمحت شيئا ً أفزعني ، برغم كل الذي أفرحني ؛ فعيناها الجميلتان زاهدتان في الآتي ، كأنها لا تنظر إلا في الماضي ، كإنها لا تنظر إلا في سجلها القديم ، كأن شيئا ً غامضا ً هناك يحيرها ، أو شيئا ً ضائعا ً تنتظر رجوعه ، أو شيئا ً منكسرا ً و لا تعرف كيف تلم أجزائه المبعثرة ، شئ أشبه باللغز ، إن لم يكن هو اللغز ، لا . هو اللغز .و هذا الشئ المٌلغِز يرعبني ، يـُخَوفُني عليها من الإستسلام للألم و للإنكسار و للضياع . و يرعبني لإني برغم كل وحدتي و ألمي إلا إني ما فقدت الأمل و لا رغبة عندي في فقدانه ، صحيح إني أنظر إلي سجل ماضي َ و يستغرقني أحيانا ً لكني أنظر فيه نظر إفادة و تطلع إلي الآتي الذي آمل فيه خيرا ً و سعادة .
أحس إني مطالب بمد اليد إليها ، لإني أظن إني الوحيد الذي يفهم دواخلها، و الوحيد الذي يُحس ألمها و ضعفها ، و لا يتهرب ، إنما يريد إستنقاذها مما هي فيه ، و ليس هذا بشفقة و لا بزيادة فضل مني ، بل هو واجبي الذي لا أريد أن أتملص منه أو أتخلي عنه . أحس إني مطالب بهذا لإن الشبيه ينجذب إلي شبيهه ، و أنا شبيهها ، و هي شبيهتي ، و أنا أعلم هذا ، و هي لا أدري أتعلمه و تتجاهله ، أم لا تعلمه ؟
و من الأدب حين يتلقي أحدنا عيدية أن يقول شكرا ً لمعطيه مرة واحدة ، أما أنا فأريد أن لا أمل من ترداد( شكرها )إذا وافقت أن تكون العمر كله معي ، عيديتي الأبدية ، و حبيبتي السرمدية .
محمد مجدي ، الاسكندرية في 1/10/2008
أرجوك أخبرني او حاول ان تفسر لي هذه المتناقضات التي أعيشها فانا اشعر اني أعشقك الى حد الاختناق فانتشي بهذا الإحساس لامسك نجوم السماء بيدي وتمر بي لحظات أرى حبك ما هو الا شعور اكتسبته مع الايام وبسهولة يمكنني ان أغيره او حتى امحوه من حياتي.
اشعر غالباً بألمك وفرحك سرورك وضيقك رغم بعدك عني وفي لحظات تكن فيها معي وبين يدي ولا أحس بوجودك ولا بحرارة شوقك البادية في نظراتك وكلماتك.
أدرك أهميتك في حياتي وأخالك تمسك بزمام روحي وتحرك كل خيوط حياتي وفي بعض الأوقات لا أراك موجوداً في حياتي .
لماذا اذا فكرت ان الفراق مصيرنا لا أبالي واقنع نفسي بانني سأمضي بحياتي كأن شيئا لم يكن وفي لحظات أخرى تحرقني دموعي لمجرد ان تخطر هذه الفكرة في خيالي فأحسها سكينًا تطعنني في صميم قلبي فانا لن أستطيع الحياة بدونك.
تشغل عقلي وانت معي وتسيطر على أفكاري وانت بعيد عني أهتم بأمورك وأخبارك وتفاصيل حياتك أكثر من أموري وكافة شؤوني وفي بعض الساعات اراك مجرد محطة من محطات حياتي سأمر بها كغيرها ثم أتركها مخلفة في نفسي بعض الذكريات الجميلة.
لماذا عندما أشتاق اليك ابحث عنك في أوراقي أفتش عنك في أشعارك ورسائلك ولا اكتفي بها بل اركض الى هاتفي لأكلمك محاولة بعدها ان احبس همساتك وكلماتك في رأسي لساعات لأعيش معها أجمل أوقاتي وأحياناً تكلمني وصوتك يملؤه الحنين والعطف فلا أقابلك الا بالبرود وكلماتي لا تحمل الا معنى الثرثرة الجوفاء.
أحسك أنفاسي التي أعيش بها، وأحسك نسمة صيف رقيقة تمر بي تاركة فيّ إحساسا جميلأ اشعر به لحظات ثم تذهب في سبيلها.
أجبني بالله عليك لماذا اذا افتقدتك أحس برغبة بالبكاء من شدة شوقي وحنيني اليك، ولماذا اشتاق اليك وانت معي وبقربي، ولا أشعر بكلماتك ولا نظراتك ولا دفئ أحاسيسك في اوقات أخرى.
يعذبني هذا التناقض تدمرني هذه الازدواجية لكنها واقعي معك ارغب بل أتمنى ان تكون حبيبي كل لحظات حياتي ، مرت بي لحظات تمنيت فيها لو انني لم التقيك، فشعوري بالذنب لهذا التناقض في مشاعري يؤرقّني.
قل لي بربك كيف السبيل الى التخلص من هذا التناقض أريد ان أحيا بإحساس واحد إما ان احبك وإما ان أنساك.
أمسك يديها واحتضنها بين يديه بعد ان مسح دمعة في طرف عينها ونظر في عينيها حائرا بماذا يجيبها صمت وصمت ثم قال لها :
وشعوري نحوك يتخطی صوتي يتخطی حنجرتي
كلماتي اوسع من شفتي
مشكلتي انك مشكلتي
قررت ان اسكت .. والسلام
![]()
اما اونچه منو به نوشتن این پست وا داشت .. دعواهای مناظرات تلویزیونیه .... که بیشتر از اینکه مناظره باشه .. انگار یه دعوای کوچه بازاریه .. بگذریمیادمه سالها پیش که کتابهای عزیز نسین طنز پرداز بزرگ ترک توی بازار فراوون بود از ایشون داستانی خوندم با این مضمون که در انتخابات روستایی ، دو نفر رقابت میکردند یکی فردی تحصیل کرده و شهر رفته بود و دیگری کدخدایی بیسواد . روز اول قرار بود مناظره ای در میدان ده برگزار کنند .. در تعارفات اولیه کدخدا با تعارف اینکه شما هر چه باشه شهر رفتید و سواد دارید و کتاب خوندید و احترامتون به ما واجبه ... طرف مقابل رو بعنوان اولین نفر میفرسته پشت تریبون . طرف میگه : با همه احترامی که به درایت و فهم وکاردانی کدخدا دارم و اینکه باهم رفیقیم .. من نمیگم به کی رای بدید .. فقط تأکید دارم به کسی رای بدید که از علم روز اطلاع داشته باشه.. به جاهای مختلف سفر کرده باشه و ...
نوبت کد خدا که میرسه با طنز میگه : بله .. در ادامه صحبتهای این دوست بسیار عزیزم میگم علاوه بر شرایطی که ایشون گفت به کسی رأی بدید که سرش بی مو باشه .. کلاه روی سرش باشه .. کت وشلوار بپوشه یکی از دندوناش طلا باشه ..
طرف که میدید کدخدا اونو نشونه کرده و سنگ رو یخ .. و مردم قاه قاه میخندند .. عصبانی شده بود و به مناظره فردا فکر میکرد ..
فرداش طرف بدون مقدمه و تعارف رفت پشت تریبون و گفت : دوستان من دیروز هرچه خواستم ادب و نزاکت رو رعایت کنم .. رقیب از در دیگری وارد شد و مرا مجبور کرد چیزهایی رو بگم که نباید بگم .. مثلاً همین کدخدا چهارتا زن صیغه ای در دو روستای مجاور داره .. فلان مقدار از پولهایی رو که برای ساخت مدرسه جمع کرد نصفشون رو به جیب مبارک زد و باهاشون یه خونه بزرگ ساخت .. فلان روز که مامورهای حکومت شب خونه اش موندن براشون زن آورد تا صبح خوش گذروندن .و ...
نوبت کدخدا که رسید .. همچنان تأکید کرد من نمیگم به کی رأی بدید اما به کسی رأی بدید که 35 سال از عمرش رو گذرونده اما هنوز عزب و بدون زنه .. به کسی رأی بدید که فقیره و در یه خونه اجاره ای زندگی میکنه .. به کسی رأی بدید که یه دست لباس پلو خوری بیشتر نداره و ...
و بازهم طرف بود خودخوری که کی نوبت مناظره فردا برسه
اطرافیان کدخدا بهش میگن چرا جوابشو ندادی .. ما که همه میدونیم که اون زنا دوتان و نه چارتا .. تازه با کلی بچه .. و همه میدونن که صیغه تو نیستن و فقط تو خانواده ات تکفل شون رو به عهده گرفتین .. و ماه به ماه مواجب براشون میفرستین .. اون پول ساخت مدرسه هم که بیشتر از نصفش از جیب شما بود .. و جریان اون مأمورا که رأساً دروغه و اگه بود که طرف خودش هم اون شب باهاشون بود ..
کدخدا در جواب لبخندی میزنه و میگه .. من یه چیزایی میدونم که شما نمیدونید
سپس نویسنده یک فلش بکی میزنه به جمعیت که در مقابل افشاگری های طرف میگن ..
1. ماشالله چه خوشخوراک .. نوش جونش .. کاش ماهم ..........
2. به این میگن آدم با عرضه .. زرنگه
3. چه آدم اهل حالییه .. همه رو درک میکنه
و اما فلش بک به افشاگری های کدخدا و پچ پچ مردم :
1. خاک تو سرش حتما بد بینه .. شاید هم مرد نیس و الا ...........
2. مرتیکه بی عرضه ..
3. ............
و ادامه منظره و سپس انتخابات و پیروزی کدخدا با اکثریت قاطع آرا
پ.ن :
2. این مطالب با مراجعه به حافظه ضعیف من بود و بیشتر نقل به مضمون بود .. اگه کسی اصل مطلب رو جایی سراغ داره بگه ما بخونیم .. خیلی باحاله
3. اگه حدس زدین رأیم به کیه اشتباه کردین
4. میخواین بگم کی رأی میاره ... مسیج میدم براتون
![]()
![]()
![]()

من تصور میکنم کمتر جامعهای در جهان باشد که مسألهی زن اینقدر که برای جامعهی ما حساس است، در آن اهمیت داشته باشد و در عین حال، اینهمه در مورد آن پردهپوشی رسانهای ظاهرسازانه صورت گیرد و چنان وانمود شود که گویی مسأله حل شده است.
ادامه مطلب

ادامه مطلب
اَللّهُمَّ قَرِّبْني فيهِ إلى مَرْضاتِكَ وَجَنّبْني فيهِ مِنْ سَخَطِكَ وَنقِماتِكَ، وَوَفِّقْني فيهِ لِقِرآءةِ آياتِكَ، بِرَحْمَتِكَ يا أرْحَمَ الرّاحِمينَ.
اَللّهُمَّ ارْزُقني فيهِ الذِّهْنَ وَالتَّنْبِيهِ، وَباعِدْني فيهِ مِنَ السَّفاهَةِ وَالتَّمْويهِ، واجْعَل لي نَصيباً مِنْ كُلِّ خَيْرٍ تُنْزِلُ فيهِ، بِجُودكَ يا اَجْوَدَ اْلأَجْوَدينَ.
اَللّهُمَّ قَوِّني فيهِ عَلى إقامَةِ اَمْرِكَ، وأذِقْني فيهِ حَلاوَةَ ذِكْرِكَ، وَاَوْزِعْني فيهِ لأَِدآءِ شُكْرِكَ بِكَرَمِكَ، وَاحْفَظْني فيهِ بِحِفْظِكَ وَسِتْرِكَ، يا أبْصَرَ النّاظِرينَ.
اَللّهُمَّ اجْعَلْني فيهِ مِنَ المُسْتَغْفِرينَ، واجْعَلْني فيهِ مِن عبادِكَ الصّالحينَ القانتين، وَاجْعَلْني فيهِ مِنْ أوْلِيائِكَ الْمُقَرَّبينَ، بِرَأفَتِكَ يا أرْحَمَ الرّاحِمينَ.
اللهم لا تخذلني لتعرضِ معاصيكَ ، وأعذني من سياطِ نقمتكَ ومهاويكَ ، وأجرني من موجباتِ سخطكَ بمنكَ وأياديكَ ، يا منتهى رغبةِ الراغبين
اَللّهُمَّ أعِنّي فيهِ على صِيامِه وقِيامِهِ، وَجَنِّبْني فيهِ مِنْ هَفَواتِهِ وآثامِهِ، وارْزُقْني فيهِ ذِكْرَكَ بِدَوامِهِ، بِتَوْفيقِكَ يا هادِيَ المُضِلّينَ.
اَللّهُمَّ ارْزُقْني فيهِ رَحْمَةَ الأَيْتامِ، وإطْعامَ الطَّعامِ، وَإفْشاءَ السَّلامِ، وَصُحْبَةَ الْكِرامِ، بِطَوْلِكَ يا مَلْجَأَ الآمِلينَ.
اللهمَّ اجعلَ لي فيهِ نصيباً من رحمتكَ الواسعةِ ، واهدني فيهِ ببراهينكَ القاطعةِ ، وخذْ بناصيتي إلى مرضاتكَ الجامعةِ ، بمحبتكَ يا أملَ المشتاقينَ
اللهمَّ اجعلني فيهِ من المتوكلينَ عليكَ ، الفائزينَ لديكَ ، المقربينَ إليكَ ، يا غايةَ الطالبينَ
اللهمَّ حببْ إليَّ فيه الإحسانَ ، وكرهْ إليَّ فيهِ الفسوقَ والعصيانِ ، وحرمْ عليَّ فيهِ السخطَ والنيرانَ ، بقوتكَ يا غوثَ المسنغيثينَ
اللهم ارزقني فيهِ السترَ والعفافَ وألبسني فيهِ لباسَ القنوع والكفافِ ، ونجني فيهِ مما أحذرُ وأخافُ ، بعصمتكَ يا عصمةَ الخائفين
اللهمَّ طهرني فيهِ من الدنسِ والأقذار ، وصبرني على كائناتِ الأقدارِ ، ووفقني للتقى وصحبةِ الأبرار ، بعونكَ يا قرةَ عيونِ المساكين
اللهمَّ لا تؤاخذني فيهِ بالعثراتِ ، وأقلني فيهِ من الخطيئاتِ والهفواتِ ، ولا تجعلني غرضاً للبلايا والآفاتِ ، بعزكَ يا عزَّ المسلمينَ
اللهمَّ ارزقني فيهِ طاعةَ العابدينَ ، واشرحْ فيهِ صدري بإنابةِ المهبتينَ ، بأمانك يا أمانَ الخائفينَ و صلى الله على محمد وآل محمد الطيبين الطاهرين .
ولی این فضایل انسانی را پاداش فقط لذتی است که خداوند بزرگ در دل شما و امثال شما میکارد و تقدیر ناچیزی که از دست من و امثال من حقیر برمیآید . که مصداق برگ سبزیست تحفه درویش
ولی من میخواهم همه دوستان خواننده این وبلاگ را به یک فراخوان دعوت کنم . وازشون بخوام به همه دوستانشان در دیگر وبلاگها هم اطلاع بدهند که با هر ملیتی که هستند و هر دین و آئینی که دارند.با توجه به اینکه روزه و امساک در هر دین و آئینی تصفیه روح و وسیله نزدیکی به خداست که فردا را روزه بگیریم
من فردا را روزه میگیرم و برای سلامتی داوود عزیز دعا میکنم
با آرزوی عملی خوب و موفقیت آمیز برای فرشته خوب داوود نازنین
اللهم اشف کل مریض
و دریا
ادامه مطلب
صديقي وحبيبته، عاشا أجمل قصة حب أعادتني معهما إلى زمن الرومانسية،
كنت أغبط صديقي وحبيبته وأكتب القصائد والأغنيات من خلال إشراقة حبهما،
كان صديقي .. وكانت حبه الأبدي
بل كان حبهما حكاية البلد
واستغرب الناس كيف القصة انقلبت؟
إلى خصام إلى هجر إلى نكد
أما أنا .. الشاهد المجروح بينهما
سيفان من نار يختصمان في كبدي
***
هو التقاني .. مريضاً تائه القدم
محطم القلب .. أدمى إصبع الندم :
كن يا صديقي ، طبيبي .. واحتمل ألمي
هل قابلتك؟ وهل حدثتها عني؟
هل حزنها كان أقسى .. أم أنا حزني؟
وذلك العطر .. هل لا زال يغمرها
خسرتها يا لطيشي لا بديل لها
ماذا فعلت بنفسي لو قطعت يدي؟
بكى صديقي كانت حبه الأبدي
بل كان حبهما أسطورة البلد
***
هي التقتني .. وقد شحبت ملامحها
كان اسمه لو مرّ.. يجرحها
وكما يذوب الشمع في النار
مسكت يدي وبكت كإعصار:
هو الذي دمر أحلامي
هو الذي أمطرني همّا
لكنني أوصيك خيراً به ، كأنني صرت له أماً
بالله هل لا زال مضطرباً ، أخشى عليه نوبة اليأس
إحساسه العالي سيقتله .. خوفي عليه لا على نفسي
بلغه .. أن الريح قد خطفت بنتاً على الميناء يعشقها
وليتجه لشواطئ أخرى .. فسفينتي بيديه أغرقها
سرق الأمان وضاع للأبد
من خلته سقفي ومعتمدي
تلك الحكاية هل مرت على أحد؟
وكلّمتني وكلّمني لصبح غدي
ما فارق الهاتف السهران كف يدي
سيفان من نار تختصمان في كبدي
عودا لبعض .. أو انفصلا إلى الأبد
ففيكما الآن شوق الأم للولد
الله يطوّل عمرك .. يا غالي يا حبيّب
يا غالي .. يا أطيب أب
وصّت عليك الشرايع .. وموصّي عليك الرّب
يا للي رضاك ؛ أحلى وأغلى هديّه
تحيّه الصبرك ..كل شيبه في شعرك
يا سَهَرها .. يا تَعَبها أمّي .. أمّي حبيبة عمرك
بوسه الدمك المحبوب .. بوسه الحبّك الخالد
غازل .. علّم العشاق .. حُب هذا الزمن بارد
يا للي رضاك عليّه.. أحلى و أغلى هديّه
كبرت في ظلك .. أحبك .. أجلك
وتحبك أكثر أمي ..
جالس حولك الأحباب .. و لا مثلك ملك جالس
تنزل عَ الجرح ويطيب .. هيبة .. و ربّي لك حارس
پدر عزیزم ..
ياحنينة.. وكلك طيبة.. يارب يخليكي .. يا أمي
زمان سهرتي.. وتعبتي.. وشلتي من عمري ليالي
ولسّه برضه.. ده لوقتي .. بتحملي الهم بدالي
أنام وتسهري.. و تباتي تفكري
وتصحي من الآدان .. وتيجي تشقري
تعيشي لي ياحبيبتي .. يا أمي .. ويدوم لي رضاكي
أنا روحي من روحك انتي .. وعايش من سرّ دعاكي
بتحسي بفرحتي قبل الهنا .. بسنة
وتحسي بشكوتي من قبل .. ما أحس أنا
يارب يخليكي ياأمي .. يارب يخليكي ياأمي
لو عشت طول عمري .. أوفي جمايلك الغاليه علي
أجيب منين عمر يكفي .. وألاقي فين أغلى هدية
نور عيني .. ومهجتي .. وحياتي .. ودنيتي
لو ترضي تقبليهم دول .. همّا هديتي
يارب يخليكي ياأمي ست الحبايب ياحبيبة
كلمات:حسين السيد
بعد أيامٍ قليلة ,, نحتفل بأروع مخلوق على وجه الأرض ...........
لدى هذا الشخص , أكبر قلب قابلناه في حياتنا .............
أروع إنسان في هذا الكون ...... أحبّنا كثيراً وأحببناه كثيراً .........
فعل لنا الكثير ,, ولم نعطه إلا القليل .........
نحن على ما نحن عليه , بفضل الله ثم بفضله ............
بعد أيام قليلة ,, كلنا جميعاً سنحتفل بعيدٍ رائعٍ وجميل ........
عيد أغلى الناس ... عيد ُ من هي الروح لنا .......
وهي بلسم لجروحنـــــا ....
نعم عيدها هي من تسهر على راحتنا ...........
وتبكي أذا مرضنا أو أصابنا الهم والحزن .............
هل عرفتم من هي ؟؟
هي أمـــي ... وأمكـَ ( كِ )........
هي التي قالوا عنها:
الأم مدرســـــة إذا أعددتهـــــا
أعددتــــــــ َ شعبــــاً طيب الأعراق ِ ...
لذلك هي أغلى ما نملك في الوجود
نحبها نعشقها ... نقبل التراب الذي تحت قدميــــهـا
لذلك بعيدهــــا الذي يأتي بعد أيام قليلة ....
ما عندنا شئ الا نقول
أمي يا أول حب عشته في دنياي .......
يا أول اسم تنطق به شفتاي .......
أنتي العزيزة الطيبة الوفية .......
أحبك ِ يا أغلى الناس .............
عشق در قالب دلها در شکل ها و رنگ هاي تقريبا مشابهي متجلي ميشود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشترکي است ، اما دوست داشتن در هر روحي جلوه خاص خويش دارد و از روح رنگ ميگيرد و چون روح ها برخلاف غريزه ها هر کدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعمي و عطري ويژه خويش دارد ، مي توان گفت که به شماره هر روحي ، دوست داشتني هست
عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست و گذر فصل ها و عبور سالها بر آن اثر ميگذارد ، اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي ميکند و بر آشيانه بلندش روز و روزگار را دستي نيست
عشق در هر رنگي و سطحي ، با زيبائي محسوس ، در نهان يا آشکار ، رابطه دارد . چنانکه " شوپنهاور" ميگويد : (( شما بيست سال بر سن معشوقتان بيفزائيد ، آنگاه تاثير مستقيم آنرا بر روي احساستان مطالعه کني((!اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب زيبائي هاي روح که زيبائي هاي محسوس را به گونه اي ديگر ميبيند .
عشق با دوري و نزديکي در نوسان است ، اگر دوري به طول بينجامد ضعيف ميشود ، اگر تماس دوام يابد به ابتذال ميکشد .و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و (( ديدار و پرهيز )) ، زنده و نيرومند ميماند . اما دوست داشتن با اين حالت نا آشناست . دنيايش دنياي ديگريست
عشق جوششي يکجانبه است ، به معشوق نمي انديشد که کيست ، يک خود جوشي ذاتي است ، و از اين رو هميشه اشتباه ميکند . در انتخاب به سختي ميلغزد و يا همواره يکجانبه ميماند و گاه ميان دو بيگانه ناهماهنگ ، عشقي جرقه ميزند و چون در تاريکي است و يکديگر را نميبينند ، پس از انفجار اين صاعقه است که در پرتو روشنائي آن چهره يکديگر را ميتوانند ديد و در اينجاست که گاه پس از جرقه زدن عشقعاشق و معشوق که در چهره هم مينگرند ، احساس ميکنند هم را نميشناسند و بيگانگي و نا آشنائي پس از عشق – که درد کوچکي نيست – فراوان است
اما دوست داشتن در روشنائي ريشه ميبندد و در زير نور سبز ميشود و رشد ميکند و از اين روست که همواره پس از آشنائي پديد ميايد . و در حقيقت در آغاز دو روح خطوط آشنائي را در سيما و نگاه يکديگر ميخوانند ، و پس از ((آشنا شدن)) است که ((خودماني)) ميشوند - دو روح ، نه دو نفر ، که ممکن است دو نفر با هم در عين رو در بايستي ها احساس خودماني بودن کنند و اين حالت به قدري ظريف و فرار است که به سادگي از زير دست احساس و فهم ميگريزد - و سپس طعم خويشاوندي و بوي خويشاوندي و گرماي خويشاوندي از سخن و رفتار و کلام يکديگر احساس ميشود و از اين منزل است که ناگهان ، خود بخود ، دو همسفر به چشم ميبينند که به پهندشت بيکرانه مهرباني رسيده اند و آسمان صاف و بي لک دوست داشتن بر بالاي سرشان خيمه گسترده است و افقهاي روشن و پاک و صميمي (( ايمان)) در برابرشان باز ميشود و نسيمي نرم و لطيف - همچون روح يک معبد متروک که در محراب پنهاني آن ، خيال راهبي بزرگ نقش بر زمين شده و زمزمه درد آلود نيايش مناره تنها و غريب آنرا به لرزه در مياورد – هر لحظه پيام الهان هاي تازه آسمانهاي ديگر و سرزمين هاي ديگر و عطر گلهاي مرموز وجانبخش بوستانهاي ديگر را به همراه دارد و خود را ، به مهر و عشوه اي بازيگر و شيرين و شوخ ، هر لحظه ، بر سر و روي ايندو ميزند
عشق جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني ((فهميدن)) و ((انديشيدن)) نيست . اما دوست داشتن در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر ميرود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين ميکند و با خود به قله بلند اشراق ميبرد
عشق زيبائي هاي دلخواه را در معشوق ميافريند و دوست داشتن زيبائي هاي دلخواه را در دوست ميبيند و ميابد
عشق يک فريب بزرگ و قوي است و دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمي ، بي انتها و مطلق
عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا کردن
عشق بينائي را ميگيرد و دوست داشتن ميدهد
عشق خشن است و شديد و در عين حال ناپايدار و نامطمئن و دوست داشتن لطيف است و نرم و در عين حال پايدار و سرشار از اطمينان
عشق همواره با اشک آلوده است و دوست داشتن سراپا يقين است و شک ناپذير
از عشق هرچه بيشتر ميشنويم سيرابتر ميشويم و از دوست داشتن هر چه بيشتر ، تشنه تر
عشق هرچه ديرتر ميپايد کهنه تر ميشود و دوست داشتن نو تر
عشق نيروئيست در عاشق ، که او را به معشوق ميکشاند ؛ دوست داشتن جاذبه ايست در دوست ، که دوست را به دوست ميبرد .
عشق معشوق را مجهول و گمنام ميخواهد تا در انحصار او بماند ، زيرا عشق جلوه اي از خود خواهي يا روح تاجرانه يا جانورانه آدميست ، و چون خود به بدي خود آگاه است ، آنرا در ديگري که ميبيند ؛ از او بيزار ميشود و کينه برميگيرد . اما دوست داشتن ، دوست را محبوب و عزيز ميخواهد و ميخواهد که همه دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ، داشته باشند . که دوست داشتن جلوه اي از روح خدائي و فطرت اهورائي آدميست و چون خود به قداست ماورائي خود بيناست ، آنرا در ديگري که ميبيند ، ديگري را نيز دوست ميدارد و با خود آشنا و خويشاوند ميابد
در عشق رقيب منفور است و در دوست داشتن است که (( هواداران کويش را چو جان خويشتن دارند )) که حصد شاخصه عشق است چه ، عشق معشوق را طعمه خويش ميبيند و همواره در اضطراب است که ديگري از چنگش بربايد و اگر ربود ، با هردو دشمني ميورزد و معشوق نيز منفور ميگردد و دوست داشتن ايمان است و ايمان يک روح مطلق است ، يک ابديت بي مرز است ، از جنس اين عالم نيست
عشق ريسمان طبيعي است و سرکشان را به بند خويش در مياورد تا آنچه آنان ، بخود از طبيعت گرفته اند بدو باز پس دهند و آنچه را مرگ ميستاند ، به حيله عشق ، بر جاي نهند ، که عشق تاوان ده مرگ است و دوست داشتن عشقي است که انسان ، دور از چشم طبيعت ، خود ميافريند ، خود بدان ميرسد ، خود آنرا ))انتخاب)) ميکند .
![]()
![]()
| Design By : Night Melody |







