نقاشی با واژه ها .. شعر و دلنوشته های ابراهیم بانی
كلَ عام وأنتِ حبيبتي.. سال به سال و تو عشقم خواهی ماند این را به تو میگویم آن هنگام که ساعت.. نیمه ی شب را می نوازد و سال گذشته .. همانند یک کشتی کاغذی درون دریای غمم غرق میگردد این جمله را .. به شیوه خودم میگویم وبر همه ی شیوه هایی که جهان 1975 سال با آن جشن گرفته .. پا میگذارم و همه ی سنتهای شادیهای دروغین را میشکنم که مردم .. 1975 سال است به آن پایبندند و کنار میزنم همه ی واژه های کهنی را که 1975 سال مردان در گوش زنان تکرار میکنند 2 سال به سال و تو عشقم خواهی ماند به تو میگویمش با کمال سادگی آنچنانکه کودکی نمازش را پیش از خواب میخواند و گنجشکی بر خوشه گندم می نشیند شکوفه ای افزوده میشوند شکوفه های انبوه بر پیراهن سپیدت وکشتی ای افزوده می شوند کشتی های منتظر در دریای چشمانت به تو میگویمش گرم و چالاک آنچنانکه رقاصی اسپانیایی .. پایش را به زمین میکوبد وهزاران هزار دایره حول محیط کره زمین تشکیل میشوند 3 همه ساله عشقم میمانی این چهار کلمه کلماتی هستند که آنها را با روبانی از نی های نیزار دسته میکنم و شب پایانی سال برایت میفرستم کارت پستال هایی که در کتاب فروشی ها می فروشند آنچه را که میخواهم نمیگویند و همه ی نقش و نگاری که بر آنهاست از شمع .. و زنگوله .. و درخت .. و گوی وبرف .. وکودکان و فرشتگان با آنچه من میخواهم تناسب ندارند من با کارت پستال های آماده راحت نیستم و شعرهای آماده و آرزوهایی که با هدف صادرات در پاریس .. یا لندن .. یا آمستردام .. چاپ .. و به فرانسه یا انگلیسی نوشته شده اند تا اینکه بدرد همه مناسبت ها بخورند آخر .. تو زن مناسبتها نیستی بلکه .. تو زنی هستی که من .. دوستش دارم تو .. همان درد روزمره ای که نه در کارت پستالهای عید گفته .. ونه با حروف لاتینی نوشته .. ونه با نامه نگاری ها ابرازمیشود همانا این چهار کلمه .. زمانی گفته میشوند .. که ساعت .. نیمه ی شب را می نوازد و تو به هیئت یک ماهی به آبهای گرمم پا میگذاری و آب تنی میکنی . و لبانم .. در جنگل موهای کولی پریشانت سفر میکنند و همانجا را وطن میگزیند 4 دوستت دارم و بهمین دلیل است که سال جدید چون پادشاهی بر ما وارد میشود و چون دوستت دارم اجازه نامه مخصوصی از جانب خدا بهمراه دارم که به میلیونها ستاره سیر کنم 5 این عید درخت کاجی نمیخریم تو درخت مان خواهی شد و من همه آرزوها و دعاهایم را به تو آویزان میکنم و گوی های اشک هایم را 6 همه ساله عشقم میمانی آرزویی است .. که میترسم بخواهم و به زیاده خواهی وغرور متهم شوم فکری است .. که میترسم به آن فکر کنم و مردم آن را از من بدزدند و ادعا کنند که آنها ..اول بار شعر را اختراع کرده اند 7 همه ساله عشقم میمانی همه ساله عشقت میمانم من .. خود میدانم .. بیشتر از آنچه باید .. آرزو میکنم وبیشتر از آنچه به او اجازه داده اند .. در رؤیا سیر میکنم ولی چه کسی حق دارد درباره رؤیاهایم بازخواستم کند؟ آیا کسی فقرا را بازخواست میکند که چرا در رؤیاشان دیدند که بر عرش تکیه زده اند برای پنج دقیقه ای ؟ چه کسی صحرا را.. برای ویار داشتن جوی آبی بازخواست میکند ؟ اینجا سه حالت است .. که در آن رؤیا رنگی شرعی بخود میگیرد حالت جنون .. حالت شعر .. و حالت آشنایی با زن شگفتی مثل تو و من از خوش شانسی این سه حالت را یدک می کشم 8 عشیره ات را رها کن و در دگرگونی هایم همراه شو کلاه کاغذی را کنار بگذار و موزیک (جیرک) ولباس های بالماسکه ات را. و زیر درخت برق با من بنشین زیر عبای آبی شعر تو را از باران بیروت .. با پالتویم می پوشانم و با شرابی قرمز سیرابت میکنم .. از شرابهای پنهانی راهبان و سفره ای اسپانیایی برایت می گسترم از حلزون های دریایی بانوی من به دنبالم بیا .. به خیابانهای پشتی رؤیا شعرهایی را نشانت خواهم داد .. که برای هیچ کس نخوانده ام و چمدانهای اشکم را .. برایت باز خواهم کرد که تا بحال برای کسی باز نکرده ام و دوستت خواهم داشت طوری که تا بحال .. کسی چنین دوستت نداشته است 9 هنگامیکه ساعت .. دوازده را می نوازد .. و کره زمین توازنش را از دست میدهد .. و رقاصان به پاهایشان توجه میکنند .. من به خودم فرو می روم و تو را با خودم به داخل میکشم زیرا .. تو زنی هستی که به جشن های سالانه ارتباطی نداری نه به لحظات سال نه به این سیرک بزرگی که از کنارمان میگذرد نه به آن طبل های خرافه پرستی که به دور ما میکوبند و نه به ماسکهای کاغذی .. که در آخر شب چیزی از آنها نمی ماند جز مردانی کاغذی و زنانی کاغذی 10 آه .. ای بانوی من اگر دست من بود سالی را به تنهایی برایت می ساختم تا روزهایش را آنچنان که میخواهی تقسیم کنی و بر هفته هایش آنچنان که میخواهی دراز بکشی و حمام آفتاب بگیری و آب تنی کنی و بر ماسه های ماههایش بدوی .. آنچنان که خودت میخواهی آه .. ای بانوی من اگر دستم بود پایتختی برایت برپا میداشتم .. در چاشتگاه زمان که در نظام هیچ ساعت آفتابی و شنی نگنجد و زمان حقیقی در آن آغاز نگردد مگر اینکه .. دستان کوچکت در دستانم به خواب روند 11 همه ساله .. ودو چشمانت .. به تصویری بیزانسی میمانند و دو پستانت .. کودکان سبزه ای که بر برف ها غلت میزنند همه ساله .. و من گرفتارت هستم و دچار تهمت دوست داشتن همچنانکه آسمان دچار آبی بودن و گنجشککان ناچار به پرواز و لب دچار گرد بودن همه ساله.. و من هدف زلزله هایت هستم و خیس باران هایت و چون ظرفی چینی در برجستگی های تن ات .. کنده کاری شده ام همه ساله.. و تو .. نمیدانم چه بنامت خودت نامهایت را انتخاب کن همچنانکه نقطه .. جایگاهش را در سطر انتخاب و شانه جایگاهش را در لابلای موها پیدا میکند و تا وقتی که نام جدیدت را انتخاب کنی اجازه بده من تو را " محبوبه ام " خطاب کنم متن عربی را در ادامه مطلب بخوانید این شعر را باز هم خواننده محبوبم کاظم الساهر به شکل زیبایی آهنگسازی کرده و خوانده است ... حتماْ بشنوید ... یا کلیپش را ببینید تقدیم به محبوبه ام در روزهای پایان سال 1 عشقم به تو را.. از سالی به سالی دگر جابجا میکنم همچنانکه دانش آموزی .. تکالیف درسی اش را به دفتر جدیدش انتقال میدهد صدایت را .. بویت را .. نامه هایت را .. شماره ی تلفن ات را .. شماره ی صندوق پستی ات را .. جابجا میکنم و در گنجه ی سال جدید آویزان .. و جواز اقامت دائمی در قلبم را.. به تو می بخشم. 2 تو را دوست میدارم .. و بر برگه 31 دسامبر .. هیچگاه تنها رهایت نخواهم کرد و بر بازوان خویش .. چهار فصل سال .. از فصلی به فصلی دگر .. جا بجایت میکنم در زمستان .. کلاه پشمی قرمزرنگی را بر سرت می پوشانم .. تا احساس سرما نکنی. در پائیز .. تنها بارانیم را به تو میدهم .. تا خیس نشوی و در بهار.. تو را به حال خودت وا میگذارم که بر سبزه های تازه رو دراز بکشی و صبحانه ات را .. همراه با ملخ ها .. و گنجشک ها میل کنی و در تابستان .. تور ماهیگیری کوچکی برایت میخرم.. تا صدف ها .. و پرندگان دریایی را شکار کنی .. و ماهی های بی نام و نشان را.. 3 تو را دوست میدارم .. و نمیخواهم که .. به حافظه ی فعل های گذشته پیوندت دهم و حافظه ی قطارهای سفر کرده زیرا .. تو آخرین قطاری هستی که شبانه روز.. در رگهای دستانم جریان دارد تو .. آخرین قطارم هستی و من .. آخرین ایستگاهت 4 من دوستت دارم و نمیخواهم که تو را .. به آب .. یا به باد ارتباطی دهم نه به تاریخهای میلادی .. یا هجری .. و نه به حرکات جزر و مد.. یا زمان خسوف .. و کسوف من نه به آنچه رصد خانه ها میگویند .. اهمیت میدهم و نه به خطوط فنجانهای قهوه.. زیرا .. چشمانت .. به تنهایی .. الهامی خداوندی است که مسئول شادی بخشی این جهانند 5 دوستت دارم و دوست دارم که پیوندت دهم به زمانه خودم .. و آب و هوایم .. و تو را.. ستاره ای در مدار خویش قرار دهم. میخواهم به شکل کلمه ای در آیی.. به مساحت کاغذهایم .. واز تو کتابی چاپ کنم .. تا خوانندگان .. تو را گل سرخی درون آن .. بیابند میخواهم که به شکل لبانم در آیی.. تا وقتیکه سخن میگویم مردم .. تورا ببینند .. که در صدایم آب تنی میکنی میخواهم به شکل دستانم در آیی .. تا وقتیکه آنها را بر روی میز قرار میدهم مردم .. تو را ببینند .. که درون آنها خفته ای همچنانکه پروانه ای در دستان کودکی. من راه و رسم شادی را نمیدانم .. حرفه من عشق است .. و کار من تویی .. عشق بر روی پوست تنم سیر میکند و تو .. زیر پوستم اما من .. خیابانها و پیاده روهای باران شسته را به دوش میگیرم .. و به دنبال تو میگردم .. 6 چرا از من و باران پرس و جو میکنی .. درحالیکه میدانی .. همه تاریخ با تو بودنم .. با بارش باران پیوند خورده است و تنها حسی که به من دست میدهد آن هنگام که پستانهایت را بو میکنم همان احساس باران است چرا درباره من پرس و جو میکنی و تو میدانی .. تنها کتابی که بعد از تو میخوانم کتاب باران است 7 تو را دوست دارم این تنها حرفه ای است که آموخته ام و دوست و دشمن .. به آن حسادتم میکنند پیش از تو .. خورشید .. و کوه و جنگلها.. همه بیکار .. واژه ها بیکار .. و گنجشک ها بیکار بوده اند ممنونم که مرا به مدرسه بردی و سپاسگزارم .. که الفبای عشق را به من آموختی و پذیرفتی که محبوبه ی من باشی شعر عربی را در ادامه مطلب بخوانید نزار قبانی و افکاره / بقلم علی رومی پور و احدی الطرق للوصول الی هذه المعرفه هی الامام بثقافه الاخرین سواءٌ فی التقالید و الاعراف. وأنا أاعرف الشعر السیاسی المعصر فی البلاد العرب الذی کیف نشأ هذا الشعر؟ و ایضا ادب المقاومة و ما معناها ومن ای الزمن یبدأُ هذا نوع الشعر؟ ثم اُبینُ حیاة الشاعر الکبیر نزار قبانی ، شاعر الحب و السیاسة. و اشرح نبذة من اشعاره فی مجال السیاسی. راجع المزید ( ادامه مطلب ) روزنوشت های بیماری که از نوشتن منع شده محبوبه ی من .. تو از آمدن نزد من ممنوع شده ای ممنوع شده ای .. که به روتختی سفید .. یا انگشتان یخ زده ام دست بزنی ممنوع شده ای .. که بنشینی در کنارم .. و یا با من در گوشی حرف بزنی .. یا دستانت را در دستانم بگذاری ممنوع شده ای .. که از خانه مان .. در شام دسته ای از کبوتران را بیاوری یا گل رازقی ای .. یا گل سرخی ممنوع شده ای .. که برایم عروسکی بیاوری که در آغوغشش کشم. یا قصه بدجنس ها ، و شاهزاده خوشگل و جن ها را برایم بخوانی. زیرا .. محبوبه من .. در بخش قلب بیمارستان .. مصادره میکنند عشق را ، شوق را ، و نامه های پنهانی را . 2 شیون مکن .. اگر آن خبر هیجان انگیز را در روزنامه ها خواندی همانا .. محبوبه ی من .. اسب به سبک بالی می رسد .. وقتی سم اول را در دمشق به زمین میکوبد و سم آخر را در منظومه شمسی 3 محبوبه ی من .. این ساعتها را درنگ کن همانا شاعر .. هنگامیکه تصمیم میگیرد با واژه ها پوسته کره زمین را بشکافد ، و اینکه قلبش سیبی باشد که کودکان در کوچه پس کوچه ها گاز بزنند ، و هنگامیکه میکوشد که اشعارش را تکه های نانی کند .. تا بخورند .. گرسنگان نان و گرسنگان آزادی .. مرگ .. نمیتواند حادثه ی غیر مترقبه ای باشد همانا .. محبوبه ی من .. کسیکه دستی به نوشتن دارد .. همواره در اوراقش سکته ی قلبی اش را بهمراه می برد . 4 لبخند بزن .. خواهش میکنم .. لبخند بزن ای نخل عراق .. ای کنجشکک با صلابت شبانگاهی (!!) زیرا گردن زدن یک شاعر.. بهیچوجه مسئله ای شخصی نیست. آیا این کافی نیست که من .. بعد از خودم .. برای کودکان دستورزبانی .. و برای عاشقان ابجدی دیگر بجای گذاشتم . 5 رواندازهایم سفید است و زمان و ساعت ها و روزها همگی سفید و چهره پرستارهای دور و برم .. کتابهایی است با ورق های سفید محبوبه ی من .. آیا امکان دارد .. که مقداری از رنگ قرمز را بر لبان بی رنگت قرار دهی . یک ماه است که من .. همانند کودکان .. خواب می بینم که پروانه بزرگ قرمزی به دیدنم می آید . 6 قلمی درخواست میکنم .. به من نمی دهند روزهایم را می خواهم روزهایی که همانندشان نیست از آنان چیزی درخواست میکنم که مرا به عالم خواب ببرد حتا قرصهای خواب آور .. هم مثل من به بیخوابی عادت کرده اند .. و نمیخوابند 7 هرگاه به دیدار من آمدی سعی کن .. گردنبندها و انگشترانی با نگین های عجیب و غریب بپوشی و سعی کن جنگلها و درختان را بتن کنی و سعی کن .. کلاهی به شادی بخشی یک مغازه گل فروشی سر کنی من از ساختمانهای آهکی به تنگ آمده ام و از ساختمانهای گچی 8 محبوبه ی من .. چه کاری بر می آید .. از یک نسان مشتاق .. در این سلول انفرادی . در حالیکه فاصله میان مارا .. درها ؛ دربانها و قوانین عرفی پر کرده اند . بین من و تو .. بیش از بیست هزار سال نوری است چه کاری ازش بر می آید یک انسان مشتاق عشق و مشتاق نواختن بر انگشتان استخوانی در حالیکه قلب .. همچنان در اقامتی اجباری بسر می برد 9 احساس گناه مکن . کوچولوی من .. تو احساس کناه مکن زیرا من .. هر زنی را که تا بحال دوست داشتم سکته ای قلبی در من به ارث گذاشته است . 10 توصیه دکتر به من: یک سال تمام شعر نگویم .. یک سال تمام چشمهایت را نبینم .. و تغییرات دریا را در چشم بنفشه ایت . خدایا از این توصیه ها چقدر خنده ام میگیرد . **************** در این ترجمه سعی کرده ام از ترجمه کلمه به کلمه تا حدودی که به معنا لطمه نزند پرهیز کنم از دوستان خوبم خواهش میکنم که به متن عربی شعر در ادامه مطلب مراجعه کنند .. و اگر هم انتقادی بود دریغ نفرمائید این شعر را کاظم الساهر آهنگ ساخته و خوانده .. زیباست .. حتما بشنوید خلاصة القضیّة ....................... خلاصةُ القضیّة تُوجَزُ في عبارَه لقد لبسنَا قشرةَ الحضارَه و الروحُ جاهلیّه ... .............................. نزار قبانی رجل وحيد لو كنت أعرف ما أريد ما جئت ملتجئا إليك كقطة مذعورة لو كنت أعرف ما أريد لو كنت أعرف أين أقضي ليلتي لو كنت أعرف أين أسند جبهتي ما كان أغراني الصعود لاتسألي:من أين جئت،وكيف جئت،وما أريد تللك السؤالات السخيفة مالدي لها ردود ألديك كبريت وبعض سجائر؟ ألديك أي جريدة ماهم ما تاريخها.. كل الجرائد ما بها شيء جديد ألديك-سيدتي- سرير آخر في الدار، إني دائما رجل وحيد أنت ادخلي نامي سأصنع قهوتي وحدي ، فإني دائما ..رجل وحيد تغتالني الطرقات.. ترفضني الخرائط والحدود أما البريد.. فمن قرون ليس يأتيني البريد هاتي السجائر واختفي هي كل ما أحتاجه هي كل ما يحتاجه الرجل الوحيد لا تقفلي الأبواب خلفك.. إن أعصابي يغطيها الجليد لاتقفلي شيئا.. فإن الجنس آخر ما أريد .................................................................. نزار قباني مرد تنها اگر ميدانستم ..كه چه ميخواهم ، مانندِ گربه ي ترسيده و بي سرپناهي .. به تو پناه نمي آوردم. اگر ميدانستم ..كه چه ميخواهم اگر ميدانستم ..كه كجا شبم را سر كنم اگر ميدانستم .. كه كجا پيشانيم را زمين بگذارم اينچنين .. درگِل فرو نمي ماندم نپرس : از كجا آمده ام .. چگونه آمده ام .. وچه ميخواهم براي اين پرسشهاي ساده ات پاسخي ندارم كبريتي و چند نخ سيگار در بساطت نيست؟ مجله اي نداري؟ .. هر چه باشد .. تاريخش مهم نيست جرايد .. هيچكدامشان چيز جديدي ندارند. بانوي من .. در اتاقت .. تختخواب ديگري نداري؟ .. من همواره مرد تنهايي بوده ام تو برو به درون اتاقت .. و بخواب من.. خود به تنهايي قهوه ام را درست ميكنم. .. من همواره مرد تنهايي بوده ام جاده ها .. گمراهم ميكنند نقشه ها.. و مرزها مرا به خود راه نميدهند اما پُست.. قرنهاست كه پُست چيزي برايم نياورده است. سيگارها را بده .. و برو اين.. همه ي آن چيزي است كه به آن نياز دارم اين .. همه ي آن چيزهايي است كه يك مرد تنها به آنها نياز دارد درها را پشت سرت قفل نكن.. زيرا .. اعصابم را برف پوشانده است هيچ چيزي را قفل نكن.. زيرا.. سکس.. آخرين چيزي است كه ميخواهم أسائل دائما نفسي: چرا عشق.. از آنِ همه مردم دنيا نيست .. همه مردم.. مثل اشعه سپيده دم... چرا عشق.. در جهان.. چون آبِ در جويباران ، جاري نيست و مثل ابرها و باران و سبزه ها و گلها - فروان نيست - آيا عشق .. براي انسانها عمرِ ديگري درون اين عمر نيست؟؟؟.. چرا عشق.. در سرزمين من.. طبيعي نيست.. همانند هر گل سفيدي.. كه از دل سنگ مي رويد.. طبيعي نيست.. همانند تلاقي دو لب.. و نسبتي ندارد.. همانند شعرهايي كه بر دوش دارم.. چرا مردمان.. در كمال سادگي و نرمي - همديگر را – دوست نميدارند همانند ماهيان اعماق دريا؟؟؟ و سيارگان كه در كه در مدارشان جاريند... چرا عشق.. در سرزمين من.. چيزي ضروري نيست.. به ضرورت يك ديوان شعر؟؟؟ استاد نزار قباني كتاب " روز نوشته هاي يك زن بي خيال" إغضبْ كما تشاءُ.. غضب کن..هر طور که میخواهی واحساساتم را جریحه دار کن..هر طور که میخواهی گلدان ها و آینه ها را بشکن و مرا به این تهدید کن که غیر من زنی دیگر را دوست داری كلُّ ما تقولهُ سواءُ.. بدان .. هر کاری که بکنی وهر چه بگویی من اهمیت نمیدهم چون تو.. ای عشق من برایم همانند کودکی هستی که هر چند به پدر و مادرش بدی کند غضب کن.. تو هنگام عصبانیت .. بی نظیری غضب کن زیرا اگر موجی نبود.. دریایی بوجود نمیآمد همواره طوفانی باش..بارانی باش و بدان.. قلب من.. همواره تو را خواهم بخشید غضب کن من.. با تو.. بگو مگو نخواهم کرد ( مقابله به مثل نخواهم کرد) زیرا تو کودکی هستی که بیهوده مغروری پرنده ها از فرزندانشان انتقام میگیرند؟ برو.. اگر یک روز از من خسته شدی حتا مرا.. و روزگار را نیز متهم کن( مقصر بدان) اما بدان .. من تنها با اشک و اندوهم سر خواهم کرد باسکوت.. و اندوهی..سرشار از غرور برو.. اگر ماندن.. آزارت میدهد ک زمین.. سرشاراست از .. عطر و زنان ولی.. هرگاه چون کودکی به محبت من نیاز داشتی به سراغ من بیا .. هر وقت که خواستی برای من در حکم هواست و تو..همه آسمان ..و زمین منی غضب کن ...هر طور ی که بخواهی و برو .. هر زمان .. و هر جا که بخواهی یقیناً.. روزی بر میگردی و آن .. روزیست..که معنی وفا را دانسته ای ..................................................... شعر : نزار قبانی خواننده: اصاله أتحبني ؟ آیا مرا دوست داری؟ اني أحبك رغم ماكانا بعد از همه آنچه بود ، آیا هنوز مرا دوست داری؟ من .. علیرغم همه آنچه که بود .. تو را دوست می دارم حسبي بأنك هاهنا الأن فيعود شكي فيكي ايمانا من نمی توانم قبول کنم که گذشته ها گذشته .. و گمان میکنم تو همین حالا .. اینجایی لبخند میزنی .. و دستانم را در دست میگیری .. و شک مرا به یقین مبدل میکنی عن أمس لاتتكلمي أبدا وتألقي شعرا وأجفانا لاهنت أنت ولا الهوى هانا از دیروز هیچ سخن مگو.. موهایت را شانه کن .. و مژه هایت را آرایش کن روزگار سپری شده .. و تو همچنان ارزشمندی( عزیزی) و بدان نه از تو.. چیزی کاسته شده .. و نه از عشق . ماأصبح الانسان إنسانا ای ملوسک من اگر محبت نبود .. انسان هم انسان نمی شد وغرورنا وضلال دعوانا ولكم قسوت عليك أحيانا ما.. همانند دو کودکی بودیم در تصمیم هایمان .. و غرورمان .. وسایه های دعواهامان و بارها وبارها شده .. که تو خشمگین از کنارم رفته باشی و بارها هم شده .. که لج بازی های من گل کرده باشد ولربما انقطعت هدايانا و چه بسا نامه نگاری هایمان .. قطع می شد و همچنین هدیه دادن هایمان.. فالحب أكبر من خطايانا ولی .. هرچه بر دشمنی هامان می افزودیم .. عشقمان.. همچنان .. بزرگ تر از اشتباهاتمان بود …………………………………………………………………. ورفيقنا ورفيق نجوانا این عشق .. آتشی در درون ماست و رفیق ما و رفیق نجواهای شبانه ماست مهما بكى معنا وأبكانا و کودکی است .. که با او مدارا میکنیم.. و دوستش داریم .. چه زمانی که با میگرید و چه آن زمان که ما را میگریاند لو زادنا دمعا وأحزانا غمهای ما همه از اوست .. و هنگامی که اشکی و غمی به ما میدهد ، ما بیشترش را از او طلب میکنیم هاتي يديك فأنتي زنبقتي وحبيبتي رغم الذي كانا دستت را بمن بده .. تو همچنان زنبق منی.. و محبوب منی .. علیرغم آنچه که بین ما بوده .. آیا دوستم داری؟ من دوستت دارم .. دوستت دارم .. دوستت دارم .. منذ ثلاثين سنه حبیببتی! لاَن من یُحبُّ في مدینتي مجنون لاَنهم في بلدي یُصنّفون الحبَّ في مرتبة الحشیش و الاَفیون .. و یشنقونَ باسمهِ .. و یقتلونَ باسمهِ .. و یکتبونَ باسمهِ القانون قرّرتُ یا حبیبتی .. قرّرتُ اَن اَحترفَ الاَشعارَ .. و الجُنون لاَنّ حُبّي لکِ.. فوق مستوی الکلام.. تسألُني حبیبتی : ما الفرقُ بیني و ما بین السَما؟ الفَرقُ ما بینکُما.. أنکِ إن ضحکتِ یا حبیبتی.. أنسی السَمَا.. موسی بیدج را سالهاست می شناسم
البته آن موقع که در اطلاعات شعر مینوشت و ترجمه میکرد.. اگر اشتباه نکنم یادواره شعر فلسطین بودو آمدن شاعرانی چون سمیح القاسم و محمد الماغوط و... منی که از روزنامه ها فقط صفحه ادبی و هنری و گاهی ورزشی شون را میخونم .. اطلاعات روز سه شنبه رو میخریدم و صفحه بشنو از نی اش را جدا میکردم و بایگانی میکردم... ای خدا لعنت کند این موریانه ها را که کتابخانه و بایگانی ام را بهم ریختند و خیلی از مطالبم را در جابجایی کتابهایم گم کردم...خلاصه کلام من ترجمه های آقای بیدج خیلی دوست دارم و همیشه اونا رو نزدیک به متن اصلی دیده ام... در ادامه مصاحبه ای از این مترجم محترم میاورم امیدوارم حوصله خوندنش را داشته باشید تطرف.. تصوف.. عباده... حبک.. مثل الموت و الولاده صعب ان یعاد مرتین سيامك بهرامپرور بازسرايي مجموعهي شعري را از نزار قباني منتشر ميكند. به گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اين مجموعه با عنوان "بر تابي از ترانه" هفت ماه است كه از سوي نشر دقايق در انتظار كسب مجوز نشر است. قسمت بيشتر كار از «ديوان الحب و الغزل» قباني توسط زهرا پورشيري ترجمه شده و بخش كمي از آنهم توسط خود بهرامپرور از شعرهاي مختلف اين شاعر عرب از انگليسي ترجمه شده است. بهرامپرور قباني را محبوبترين شاعر خود ميداند و معتقد است: او درك خيلي ظريفي از شعر دارد و يكي از شاعرانهترين تعريفها را از شعر: «شعر انتظار چيزي است كه انتظار نميرود» و با همين تعريف هم شعر ميگويد. به گفتهي وي، تصوير به تصوير و سطر به سطر شعر قباني غافلگيرانه است و تصاوير او سراسر نو و بكر و غافلگيركننده. بهرامپرور همچنين متذكر شد، قباني چنانكه خودش ميگويد، نه جزو آدمهايي است كه خيلي سنتي باشد و نه خيلي نوگراي پستمدرن و ارتباط با مردم برايش مهم است. او معتقد است كساني كه ميگويند، براي آينده شعر ميگويند، آدرس مردم را گم كردهاند. به اعتقاد وي، قباني هم به شعر و هم به مخاطب احترام ميگذارد و هم شاعر عشق و زن است و در تمام دنيا با اين عنوان شناخته شده است. شاعر مجموعهي "عطر تند نارنج" همچنين دربارهي توجه قباني به جامعه و مسائل اجتماعي، گفت: او زمان شكست اعراب از اسراييل شعرهايي ميگويد مغموم و توفنده و به اعراب ميتازد كه چرا ترسو و نامتحدند. در كلام پرخاشگرانهاش ملت عرب را بهخاطر ضعف در برابر اسراييل مورد خطاب قرار ميدهد. منتقدان شعرهاي تغزلي نزار به او ايراد ميگيرند كه او شاعر عشق است و حق ندارد شعر وطني بگويد، اما او وطن را هم بهعنوان معشوق بزرگي درنظر مي گيرد و به اين خاطر شعرهاي وطنياش در مقابلهي اعراب و اسراييل بسيار زيباست. بهرامپرور يادآور شد: او به حمايت آمريكا از اسراييل هم ميپردازد و ضعف روشنفكران و خلسهي غيرمجاهدانهشان را در مقابل اسراييل هدف قرار ميدهد و ميگويد چرا موضع انفعالي دارند؛ صلحنامهها را هم زير سؤال ميبرد، آنهم با لحني شاعرانه و تصويرگر. "داستان من و شعر" با ترجمهي غلامحسين يوسفي و يوسف حسينتبار، "در بندر آبي چشمانت" با ترجمهي احمد پوري و "بلقيس و عاشقانههاي ديگر" با ترجمهي موسي بيدج، ازدیگر ترجمههاي منتشرشده از آثار اين شاعر در ايران هستند.
و أطرق باب العرافات.. نزار قباني (نوجواني) من آموخت که از خانه بيرون زنم عشقت به من آموخت که ساعت ها در اطراف سرگردان شوم ...................... ترجمه : هادي محمدزاده نام: نزار توفیق قبانی تاریخ تولد : 21مارس 1923 ( فروردین 1301 ه.ش ) محل تولد: محله مئذنة الشحم ( یکی از محله های دمشق قدیم) فر زند دوم خانواده بود و 3برادرش معتز،رشیدوصباح و 2 خواهرش هیفاء و وصال بودند.خواهرش وصال بدلیل نرسیدن به معشوقش در سال 1938 خو دکشی کرد که این حادثه ناگوار تأثیرزیادی بر نزار نهادو بطوریکه مضمون بسیاری از اشعارش آزادی زن است. دوبار ازدواج کرد .. بار اول با زنی سوری بنام "زهره" که فرزندانی بنامهای "هدباء"،"توفیق"و"زهراء" را برایش بدنیا آورد توفیق درسن 17 سالگی و در حالی که دانشجوی دانشکده پزشکی دانشگاه قاهره بود، بدلیل عارضه قلبی درگذشت.. و نزار قصیده ای در رثای او با نام " پادشاه دمشقی توفیق قبانی" سرود و وصیت کرد که پس از مرگش او را کنار فرزندش به خاک بسپارند. اما فرزندش هدباء در حال حاضر همسریک پزشک است و در یکی از کشورهای عربی زندگی میکند. و اما زن دومش "بلقیس الراوی " عراقی بود. که در سال 1982 در بمباران سفارت عراق در بیروت کشته شد و دوریش اثر روحی بدی بر نزار گذاشت و در رثای او قصیده مشهوری به نامش سرود و همه جهان عرب را مسئول قتل او دانست................................................ و از بلقیس پسری بنام "عمر" و دختری بنام "زینب"دارد. نزار پس از بلقیس دیگر ازدواج نکرد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه اش را در مدرسه ملی و علمی دمشق(دیپلم تخصصی ادبیات) به پایان رساند. در سال 1944 از دانشکده حقوق دانشگاه سوریه فارغ التحصیل گردید. و به محض فارغ التحصیلی به کار دیپلماسی در وزارت خارجه سوریه مشغول گردید. و در سفارتهای آن در شهرهای مختلف خصوصاً قاهره (مصر) ، لندن (انگلستان)، بیروت (لبنان)، مادرید (اسپانیا) خدمت کرد و بعد اعلام وحدت مصر و سوریه در سال 1959 ، به سمت به عنوان سفیراین جمهوری متحده در سفارتشان درکشور چین تعیین گردید. در نیمه های دهه 50 میلادی و بعد از انتشار قصیده مشهورش " نان و علف و ماه" که طوفانی را برعلیه ش در پی داشت علمای دین سوریه خواستار اخراجش از وزارت خارجه شدند که این مسئله به پارلمان هم کشیده شد. او زبان انگلیسی را نیک میدانست. زیرا آنرا زمانی که بعنوان سفیر سوریه در لندن بود(1952 تا 1955) به طور اصولی فراگرفت در بهار 1966 نزار کار دیپلماسی را رها کرد و در بیروت انتشاراتی را به نامش تأسیس کرد و آسوده بال به شعر پرداخت.و ثمره این کار انتشار41 مجموعه شعر و نثر بود که اولینش " دختر سبزه رو به من گفت"(1944) و آخرینش " من مردی تنها هستم و تو قبیله ای از زنان"(1993) داستان او و شعر نزار از 16 سالگی شعر سرودن را آغاز کرد و اولین کتاب شعرش " دختر سبزه رو بمن گفت" را در سال 1944 و در حالیکه دانشجوی دانشکده پزشکی بود با سرمایه شخصی خود در سیصد نسخه منتشر کرد. اوابتداء به شعر کلاسیک وسپس به شعر عمودی روی آورد. نزار به اشعار جسورانه اش مشهور است.وبا سادگی واژه ها و مضامین اجتماعی و قابل لمسش به سرعت در میان جهان عرب جا باز کرد. ازاو کتابهای شعر زیادی به جا مانده که به 35 عدد میرسد که در زمانی حدود نیم قرن آنها را نگاشت . کتابهایی چون: قالت لی السمراء( دختر سبزه رو بمن گفت) طفوله نهد(کودکی یک پستان) سامبا( اسم است) انت لی( تو مال منی) قصائد( قصیده ها) حبیبتی( معشوقه من) الرسم بالکلمات( نقاشی با واژه ها) یومیات امراه لامبالیه( روز نگارهای یک زن بی باک) قصائد متوحشه( شعرهای وحشی) کتاب الحب( کتاب عشق) اشعار خارجه علی القانون احبک،احبک و البقیه تاتی( دوستت دارم، دوستت دارم وبقیه اش خواهد آمد) الی بیروت الانثی مع حبی ( برای بیروت مؤنث با عشق) 100 رساله حب( 100 نامه عاشقانه) کل عام و انتی حبیبتی( همه ساله عشق من باشی) اشهد ان لا امراه الا انت ( گواهی میدهم که هیچ زنی جز تو نیست) هکذا اکتب تاریخ النساء ( تاریخ زنان را اینچنین مینویسم) قصیده بلقیس ( قصیده بلقیس) الحب لا یخاف الضوء الاحمر( عشق از چراغ قرمز نمی ترسد) سیبقی الحب سیدی ( عشق سرورم خواهد ماند) الاوراق السریه لعاشق قرمطی ( برگه های سری یک عاشق قرمطی) لا غالب الا الحب( هیچ پیروزی جز عشق نیست) هل تسمعین صهیل احزانی(آیا صدای شیهه غمهایم را میشنوی) انا رجل واحد و انت قبیله من النساء ( من مردی تنها هستم و تو قبیله ای از زنان) خمسون عاماً فی مذبح النساء ( پنجاه سال در کشتارگاه زنان) تنویعات نزاریه علی مقام العشق( گلچین{ترانه} های نزاری در دستگاه عشق) قصائد مغضوب علیها( شعرهای مورد غضب واقع شده) تزوجتک ایتها الحریه( آزادی، من با تو ازدواج کرده ام) الکبریت فی یدی و دویلاتکم من ورق( من کبریت در دست دارم و دولتهای کوچکتان از شاخ و برگند) هوامش علی الهوامش(زیر نویس{پاورقی} هایی بر دفتر شکست) الشعر قندیل اخضر( شعر یک قندیل سبز است) قصتی مع الشعر( داستان من و شعر) عن الشعر و الجنس و الثوره( از شعر و جنس و انقلاب) المراه فی شعری و حیاتی ( زن در شعر و زندگی من) ما هو الشعر( شعر چیست) العصافیر لا تطلب تأشیره دخول( گنجشکان اجازه ورود نمیگیرند) لعبت بإتقان و ها هی مفاتیحی جمهوریه جنونستان و...... 4کتاب اولش دارای مضامینی عاشقانه بودند شکست و عقب نشینی 1967 اعراب شعر نزار را از نوع عاشقانه به شعر سیاسی و مقاومت تغییر داد و شعر "پاورقی ای بر دفتر شکست "(1967) که نقد تندی بر کوتاهی جهان عرب در این قضیه بود را سرود و این کار تیرهای دشمنی ازراست و چپ بر او باریدن گرفت در باره خودش میگوید: "در مارس 1923 در دمشق در خانه ای بزرگ بدنیا آمدم.از خانه های دمشقی پر از آب و یاسمین .پدرم توفیق قبانی ، تاجر سرشناسی بود . در راه استقلال کشورم از جان ومالش مایه گذاشت.پدرم روحیه حساس کم نظیری داشت و شعر هر آنچه را زیباست دوست داشت و این حس هنری زیبا را از عمویش ابو خلیل قبانی شاعر و نویسنده و آهنگساز و بازیگر به ارث برده بود.که اولین بذر را در شکوفایی تئاتر مصر پاشید کودکیم با عشقی عجیب به کشف و به هم ریختن اشیاء جستجوی چیزهای منحصر به فرد و شکستن زیباترین اسباب بازیها ، برای رسیدن به ناشناخته های زیباترهمراه بود. در ابتدای زندگیم به نقاشی پرداختم.از 5 تا 18 سالگی در در دریایی از رنگها زندگی میکردم.بر روی زمین ، دیوارهاو هرچه در دسترسم بود خط خطی میکردم و بدنبال چیزهای جدیدی میگشتم.وپس از آن بسوی موسیقی گرایش پیدا کردم ولی سختی دروس دبیرستان مرا از این علاقه دور کرد. نقاشی و موسیقی دو عامل مهمی بودند که مرا برای ورحله سوم که شعر بود آماده کردند.درسال 1939در شانزده سالگی،درحالیکه بر عرشه کشتی در یک سفر اردوی دانش آموزی راهی ایتالیا بودم،و در آنجا همسفران دختر و پسر دانشجو قدم میزدند و می خندیدند و عکس یادگاری بر عرشه میگرفتند. من ، تنها ، در قسمت جلوی کشتی ایستاده بودم و اولین سروده زندگیم را زمزمه میکردم و در اینجا بود که بعنوان یک شاعر قدم اول را برداشتم.این اولین شعرم را به عشق سرزمینم سرودم ودر رادیوی رم خواندم. سپس برگشتم و درس حقوق را ادامه دادم" همه آثار نزار در چند جلد به نام (المجموعه الکامله لنزار قبانی) از سوی انتشاراتش منتشر شده است. اصلی ترین مضمون شعر او عشق و زن است.شهر ممنوعه ای که پیش از او،هیچ شاعر عرب زبانی تا این حد به آن نزدیک نشده بود. کسی چون او عشق را برهنه نمی دید و زن برایش تمام عشق بود و تمام ظرافت و زیبایی.این زن، زن نیست؛ زنانگی است. او رنج زن را در جامعه ديده و کاملا صادقانه از آن متاثر شده است.و ماهيت سنتی جامعه عرب را به نقد میکشد.با قدرت قلم تصویرگر خود،چنان از دردها، شورها،صبوری ها،سکوت ها و زیبایی های عشق سخن می گوید که گاه حتی از زبان یک زن به گفت می آید. هیچ شاعر نوپرداز ومعاصری از شعرای عرب شهرت نزار قبانی را کسب نکرده است و عاشقانه های بی پرده اش در توصیف زن، ناشی از تأکید زاید الوصف وی نسبت به زیبایی ، جذابیت و فیزیک بدنی زن، و حتا زیور آلات ونوع آرایش و لباس پوشیدنش ، در کنارآن بازتاب محرومیتی است که نصیب زنان گردیده و انتقام از جامعه ای است که عشق را نمی پذیرد و با زور اسلحه به جنگش میرود. همیشه از خودم می پرسم چرا نباید عشق در دنیا برای همه باشد... برای همه؟ مانندنور سپیده دم و نان و شراب؟ شعر نزار بسیاری از بحث های زیادی را در پی داشت. زیرا نظرات اجتماعیش متفاوت بود و فرهنگ سازی میکرد . و در پیرامون این افکارش بسیاری از دروس دانشگاهی بوجود آمدند و مقالات نقدزیادی به رشته تحریر در آمدند و نکته جالب اینکه حتا مردم بیسواد و عوام بسیاری از اشعار او را به شکل آواز و ترانه و در قالب غزلیات عاشقانه از آهنگ سازان و خوانندگان بزرگی همچون محمد عبد الوهاب ، ام کلثوم، عبدالحلیم حافظ( مصر)، نجات الصغیره، فیروز ، ماجده الرومی (لبنان) و کاظم الساهر ( عراق) و ... شنیده و زمزمه کرده اند .
با علم به تمام این حقایق شاید امروزه کمتر کسی یافت شود که زن را ورای مساحت اندامش بخواهد و بشناسد و عشق و زن و شعر و صلح را در ارتباط با تمام هستی بیابد.درآب در خاک،در زخم مردان انقلابی،در چشم کودکان سنگ انداز، در خشم دانشجویان معترض.
شاید مشکل اصلی بشر توان باور عشقی باشد که از قلب زن می جوشد در جغرافیای اندامش شعله در می شود و بر مرمر اندامش گر می گیرد.در این بین کمتر کسی را می توان یافت که گریزی به ادبیات عرب زده باشد و نزار قبانی را به عنوان بی رقیب ترین عاشقانه سرای عرب نپذیرفته باشد. نزار عشق و شعر و زن ،سیاست و بهار و زندگی را بهم می آمیزد و با جمله ها نیایش می آفریند و از حرف حیات و از واژه خدا....
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ان هدفی من هذا البحث معرفه من التطور السیاسی و الادبی و الاجتماعی فی الارض المقدسه لانها وقعت فی حادثه عظیمه و صدیها للمخاطبین المطلع.
ادامه مطلب
ادامه مطلب
لماذا لا يكون الحب في الدنيا؟
لكل الناس .. كل الناس..
مثل أشعة الفجر...
همواره از خودم مي پرسم
لماذا لا يكون الحب في الدنيا؟
مثل الماء في النهر..
ومثل الغيم والأمطار,
و الأعشاب والزهر...
أليس الحب للإنسان
عمراً داخل العمر؟؟؟..
لماذا لا يكون الحب في بلدي ؟
طبيعياً...
كأية زهرة بيضاء..
طالعة من الصخر...
طبيعيا ...
كلقيا الثغر بالثغر...
ومنسابا
كما شعري على ظهري...
لماذا لا يحب الناس... في لين وفي يسر؟
كما الأسماك في البحر؟؟؟
كما الأقمار في أفلاكها تجري...
لماذا لا يكون الحب في بلدي؟
ضروريا..
كديوان من الشعر؟؟
------------
نزار قبانی - من ديوان " يوميات إمرأه لا مبالية " – 1968
---------------------
واجرحْ أحاسيسي كما تشاءُ
حطّم أواني الزّهرِ والمرايا
هدّدْ بحبِّ امرأةٍ سوايا..
فكلُّ ما تفعلهُ سواءُ..
فأنتَ كالأطفالِ يا حبيبي
نحبّهمْ.. مهما لنا أساؤوا..
باز هم دوستش دارند
إغضبْ!
فأنتَ رائعٌ حقاً متى تثورُ
إغضب!
فلولا الموجُ ما تكوَّنت بحورُ..
كنْ عاصفاً.. كُنْ ممطراً..
فإنَّ قلبي دائماً غفورُ
إغضب!
فلنْ أجيبَ بالتحدّي
فأنتَ طفلٌ عابثٌ..
يملؤهُ الغرورُ..
وكيفَ من صغارها..
تنتقمُ الطيورُ؟
مگر..
إذهبْ..
إذا يوماً مللتَ منّي..
واتهمِ الأقدارَ واتّهمني..
أما أنا فإني..
سأكتفي بدمعي وحزني..
فالصمتُ كبرياءُ
والحزنُ كبرياءُ
إذهبْ..
إذا أتعبكَ البقاءُ..
فالأرضُ فيها العطرُ والنساءُ..
وعندما تحتاجُ كالطفلِ إلى حناني..
فعُدْ إلى قلبي متى تشاءُ..
فأنتَ في حياتيَ الهواءُ..
وأنتَ.. عندي الأرضُ والسماءُ..
چون وجودت..
إغضبْ كما تشاءُ
واذهبْ كما تشاءُ
واذهبْ.. متى تشاءُ
لا بدَّ أن تعودَ ذاتَ يومٍ
وقد عرفتَ ما هوَ الوفاءُ...
أتحبني بعد الذي كانا؟
ماضيك لا أنوي إثارته
تتبسمين وتمسكين يدي
زمن مضى وبقيت غاليه
لولا المحبة يامدللتي
طفلين كنا في تصرفنا
فلكم ذهبت وأنت غاضبة
فلربما انقطعت رسائلنا
مهما غلونا في عداوتنا
هذا الهوى نار بداخلنا
طفلٌ نداريه ونعشقه
أحزاننا منه ونسأله
أتحبني ؟ أحبك أحبك أحبك
كلمات :: نزار قباني
ألحان :: كاظم الساهر
أحلم بالتغيير
وأكتب القصيدة الثوره .. والقصيدة الأزمه ..
والقصيدة الحرير ..
***
منذ ثلاثين سنه
ألعب باللغات مثلما أشاء
وأكتب التاريخ بالشكل الذي أشاء..
وأجعل النقاط، والحروف ، والأسماء، والأفعال،
تحت سلطة النساء.
وأدعي بأنني الأول في فن الهوى..
وأنني الأخير ..
***
وعندما دخلت .. يا سيدتي
إلى بلاط حبك الكبير..
انكسرت فوق يدي قارورة العبير
وانكسر الكلام - يا سيدتي - على فمي
وانكسر التعبير ..
***
ولا أزال كلما سافرت في عينيك .. يا حبيبتي
أشعر بالتقصير..
وكلما حدقت في يديك يا حبيبتي
أشعر بالتقصير ..
وكلما اقتربت من جمالك الوحشي يا حبيبتي
أشعر بالتقصير
وكلما راجعت أعمالي التي كتبتها..
قبيل أن أراك يا حبيبتي..
أشعر التقصير..
أشعر التقصير..
أشعر التقصير..
---------------
نزار قبانی - الحب لا يقف على الضوء الأحمر- 1985
---------------------

ادامه مطلب
عشقت به من آموخت که اندوهگين باشم
علمني حبك ..أن أحزن
و من قرن ها محتاج زني بوده ام که اندوهگينم کند
و أنا محتاج منذ عصور
لامرأة تجعلني أحزن
به زني که چون گنجشکي بر بازوانش بگريم
لامرأة أبكي فوق ذراعيها مثل العصفور
به زني که تکه هاي وجودم را
چون تکه هاي بلور شکسته گرد آرَد
لامرأة.. تجمع أجزائي
كشظايا البلور المكسور
***
بانوي من! عشق تو بدترين عادات را به من آموخت
علمني حبك سيدتي أسوء عادات
به من آموخت
که شبي هزار بار ازخانه بیرون بزنم
و به عطاران پناه برده و در فال بینان رابزنم
علمني أخرج من بيتي
في الليللة ألاف المرات..
و أجرب طب العطارين..

و پياده رو ها را متر کنم
علمني ..أخرج من بيتي..
لأمشط أرصفة الطرقات
و صورتت را در باران ها جستجو کنم
و أطارد وجهك..
في الأمطار..
و در نور ماشين ها
و في أضواء السيارات..
و در لباس هاي زنان ناشناخته
دنبال لباس هايت بگردم
و أطارد ثوبك..
في أثواب المجهولات
و به دنبال تو بگردم حتي! حتي!
حتي! در پوستر ها و اعلاميه ها!
و أطارد طيفك..
حتى..حتى..
في أوراق الإعلانات..
نزار قباني (جواني)
علمني حبك كيف أهيم على وجهي..ساعات
در جستجوي گيسوان کولي ای
که تمام زنان کولي بدان رشک برند
بحثا عن شعر غجري
تحسده كل الغجريات
به جستجوي چهره ای در جستجوي صدايي
که همه ي چهره ها و همه صداهاست
بحثا عن وجه ٍ..عن صوتٍ..
هو كل الأوجه و الأصواتْ
**
بانوي من!
عشقت به سرزمين هاي اندوهم کوچاند
أدخلني حبكِ.. سيدتي
مدن الأحزانْ..
که قبل از تو هرگز بدان ها پا نگذاشته ام
و أنا من قبلكِ لم أدخلْ
مدنَ الأحزان..
و نمي دانستم
که اشک همان انسان است
لم أعرف أبداً..
أن الدمع هو الإنسان
و انسانِ بي غم
تنها سايه اي است از انسان...
***
أن الإنسان بلا حزنٍ
ذكرى إنسانْ..
***
عشقت به من آموخت
که چون کودکي رفتار کنم
علمني حبكِ..
أن أتصرف كالصبيانْ
و بکشم چهره ات را با گچ
بردر و ديوار
أن أرسم وجهك بالطبشور على الحيطانْ..
و بر بادبان قايق صيادان
و ناقوس هاي کليسا
و صليب ها.
و على أشرعة الصيادينَ
على الأجراس, على الصلبانْ
عشقت به من آموخت
که چگونه عشق
جغرافياي روزگار را در هم مي پيچد
علمني حبكِ..كيف الحبُّ
يغير خارطة الأزمانْ..
به من آموخت وقتي که عاشقم
زمين از چرخش باز مي ماند
علمني أني حين أحبُّ..
تكف الأرض عن الدورانْ
چيز هايي به من آموخت
که روي آن ها حسابي هرگز باز نکرده بودم
علمني حبك أشياءً..
ما كانت أبداً في الحسبانْ
افسانه هاي کودکانه خواندم
و به قصر شاه پريان پا گذاشتم
فقرأت أقاصيصَ الأطفالِ..
دخلت قصور ملوك الجانْ
و به رويا ديدم که رسيده ام به وصال دختر شاه پريان
و حلمت بأن تزوجني
بنتُ السلطان..
دختري با چشم هايي روشن تر از آب درياچه هاي مرجاني
بلك العيناها ..
أصفى من ماء الخلجانْ
لبانش خواستني تر از گل انار
تلك الشفتاها..
أشهى من زهر الرمانْ
خواب ديدم چون سوارکاري تيزرو دارم مي ربايمش
و حلمت بأني أخطفها مثل الفرسانْ..
خواب ديدم سينه ريزي از مرجان ومرواريد هديه اش کرده ام
و حلمت بأني أهديها أطواق اللؤلؤ و المرجانْ..
بانوي من! عشقت به من آموخت هذيان چيست
علمني حبك يا سيدتي, ما الهذيانْ
به من آموخت که عمر مي گذرد ...
و دختر شاه پريان پيدايش نمي شود ...
علمني كيف يمر العمر..
و لا تأتي بنت السلطانْ..
***
عشقت به من آموخت
که چگونه دوستت بدارم در همه ي اشيا
علمني حبكِ..
كيف أحبك في كل الأشياءْ
در درخت خشک و در برگهای زرد پاییزی
في الشجر العاري, في الأوراق اليابسة الصفراءْ
در باران
در طوفان
في الجو الماطر.. في الأنواءْ..
در قهوه خانه اي کوچک
که عصر ها در آن
قهوه ي تیره(سنگین) مي نوشيم
في أصغر مقهى.. نشرب فيهِ..
مساءً..قهوتنا السوداءْ..
عشقت به من آموخت که چگونه
به مسافرخانه ها و کليسا ها و قهوه خانه هاي بي نام پناه برم
علمني حبك أن آوي..
لفنادقَ ليس لها أسماءْ
و كنائس ليس لها أسماءْ
و مقاهٍ ليس لها أسماءْ
عشقت به من آموخت که چگونه شب
بر غم غريبان مي افزايد
علمني حبكِ..كيف الليلُ
يضخم أحزان الغرباءْ..
به من آموخت که
بيروت را زني فريبنده ببينم
علمني..كيف أرى بيروتْ
إمرأة..طاغية الإغراءْ..
زني که هر شامگاه زيبا ترين جامه اش را مي پوشد
إمراةً..تلبس كل كل مساءْ
أجمل ما تملك من أزياءْ
و با سینه هایی غرق در عطر
به ديدار دريانوردان و پادشاهان مي رود
و ترش العطرعلى نهديها
للبحارةِ..و الأمراء..
عشقت به من آموخت که چگونه بي اشک بگريم
علمني حبك أن أبكي من غير بكاءْ
عشقت به من آموخت که چگونه غم
چون پسري با پاهاي بريده
بر راه « روشه» و « حمرا» مي خوابد.....
علمني كيف ينام الحزن
كغلام مقطوع القدمينْ..
في طرق (الروشة) و (الحمراء)..
عشقت به من آموخت که اندوهگين باشم
علمني حبك أن أحزنْ..
و من قرن ها محتاج زني بوده ام که اندوهگينم کند
و أمنا محتاج منذ عصور
لامرأة تجعلني أحزنْ..
به زني که چون گنجشکي بر بازوانش بگريم
لامرأة أبكي فوق ذراعيها مثل العصفور
به زني که تکه هاي وجودم را
چون تکه هاي بلور شکسته گرد آرَد...
لامرأة تجمع أجزائي..
كشظايا البلور المكسور..
نزار قباني (تشييع جنازه)
از ساعتهایشان
به شگفت نمی آمدم
- هرچند از الماس گران بودند -
و از شعاری که میگفت:
ما زمان را میسازیم.
دلبرم!
ساعت سازان چه میدانند
این تنها
چشمان تو اَند
که وقت را میسازند
و طرحِ زمان را میریزند.
*
در لندن
یا پاریس
یا ونیز
یا بر کرانة کارائیب
آن وقت
زمان شکل نداشت
روزها بی نام بودند
و تاریخ اصلاً نبود.
تاریخ
تنها کاغذی سپید بود
که رویش مینگاشتی
هر وقت
و هرچه میخواستی!
*
با بالاپوشی از باران
زمان
به اندازه تو میشد
گاهی
به شکل گامهای کوچکت
چندی
به شکل انگشتانت
انگشتریهایت
یا گوشواره اسپانیایی ات
گاهی هم
به هیأت بُهت
و اندازه جنون من.
*
پیش از آنکه دلبرم شوی
تقویمها بودند
برای شمارش تاریخ:
تقویم هندوها
تقویم چینیها
تقویم ایرانی
تقویم مصریان.
*
مردم میگفتند:
سال هزار پیش از چشمانش
و قرن دهم بعد از چشمانش.
*
ساعت چند است؛
در نیویورک
یا توکیو
یا تایلند
یا تاشکند
یا جزایر قناری
که وقتی با تو باشم
زمان از میان میخیزد
و خاک من
با دمای استوای تو
در هم میامیزد.
*
نمیخواهم بدانم
زاد روزت را
زادگاهت را
کودکیهایت
و نورسیدگیت را
که تو زنی
از سلسلة گلهایی
و من اجازه ندارم
در تاریخ یک گل دخالت کنم.
*
زرد را دوست بدارم
و همگنانش را
و به شوق آیم
از شکست رنگ زیبایت
آرامش شیرینت
پیراهن سیاه مراکشی ات
و چشمانت
که از سؤال شاعرانه
سرشارند.
*
صدای تو
کلام من
و قاصد عشق
خاکستری است.
*
وقتی دستانِ من و تو
پلی میسازند
ناگاه
ناقوس کلیساها
طنین میندازند؟
*
تعریفت کرد
تصنیفت کرد
تصویرت کرد
- چون زنان دیگر -
که تو
پروانه ای افسانه ای هستی
و خارج از زمان
در پروازی.
*
ساعتهای گرانی
که پیش از عشق تو خریده بودم
از کار افتاده اند
و اینک
جز عشق تو
ساعتی به دستم نیست.
- نزار قبانی؛ ترجمة موسی بیدج

شعر اجتماعی او نیز با تکیه بر نفوذ کلمات،تسلط بر مضامین،کنایه های تلخ طنزآمیز و....از جایگاه ویژه ای برخوردار است.
| Design By : Night Melody |



