![]() |
![]() |
|
| نقاشی با واژه ها .. شعر و دلنوشته های ابراهیم بانی |
|
یکدست دست میشوم .. نوازش ِ مخمل ِ شالی هایی را که بر شانه های برهنه کاشته ای و یکدست پا .. راه درازی که هُرم ِ نفس ها راز ِ رخوت را به سرانگشت نشان میدهند . و سیال سرازیر میشوم به جویبارهایی که در قاموس آنها طعم ِ آب به شراب .. ترجمه ای مرجّح شده است.
امشب نفس های نسیمی بوی گلبرگهای خشک ِ رُز ِ قرمز لابلای اوراق ِ کاهی رنگ ِ دفتری را عجین ِ عطر ِ رؤیاهای بی ریای کودکی به رگهای ملتهب تزریق میکند و تورّقی که سه بار .. تکرار می شود .
**
کاش غزل های شبانه.. هیچگاه چهار پاره نشود حتا اگر ساعت ِ زنگ دار ِ اتاق و گنجشککان ِ باغ ِ همسایه وحشیانه هوار کنند و صبحی را به بزرگی ِ خورشید بر سر مان آوار
**
شانه های خیس ِ برهنه فردا را همواره چشم و گوش بسته باور دارند . .................................................. بانی 27/4/88
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 27 تیر1388ساعت 8:42 توسط بانی |
|
تو .. و شبی سیاه و قلب ِ ساده ی پیاده ای و جاده ای که انتهایش را نگاهت رقم میزند
من .. و چراغ ِ ماه و نیمکت ِ پیاده رو و فانوس ِ کوچکی که به فندکی بر لبم افروخته میشود
ما .. و سُک سُک هشدارهایی که با چشمک ِ هر چراغ وسوسه های لذیذ ِ دور برگردانهایی که با انبساط ِ جاده نسبتی مستقیم دارند را پی در پی روشن و خاموش میکنند
و تفاهمی .. که همچنان حذف ِ .. چند واژه ی مختصر از فرهنگ ِ واژه ها را ه ها را میانبُر میکند. ............................... بانی 25/4/88 |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 18:21 توسط بانی |
|
صدای خش و خش ِ برگ پاشنه های بی هدف سوز باد ِ سرد و تکنوازی گاه به گاه ِِ کلاغ ها و تنهایی ِ من . هیچکدام .. دلیل ِ مُبَرهَن ِ پائیز نیست
آنچه حسّ ِ کلاغ را به یک سمفونی حزین سوق میدهد و سیر ِ سوز ِ باد را .. جهت ؛ برگ را پایمال پاشنه ها میکند و حتا .. مرا تنها ؛ تنها .. صدای اصطکاک ِ فاصله ایست که یک در میان ِ عقایدت بگوش میرسد *** نقاش ؛ همچنان پائیز را ماهرانه رقم میزنی
..................................... بانی۲3/4/88 |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 23 تیر1388ساعت 21:53 توسط بانی |
|
رفته ام .. و ساحل همچنان ردّ ِ احساس ِ مرا به موج میدهد به بوسه بارانی در داد و ستدی صمیمی پا قدمت را . وقتی پایت را به جای پای من میگذاری
و رقص ِ خاطره ی مرغان دریایی در هوای غزلی که از نزدیکترین آلاچیقی که به پایبوس ِ دریا مقرّب تر است .. صله گرفته ام
شاید تو ردّ ِ پایم را از دیگر مسافران جدا ندانی اما وقتی که در جشن ِ شبانه ی موج و شن جای پای من قدم میگذاری سنگریزه ها به نجوا خواهند خواند .. غزلی را که سپرده ام به شادباش حضور به پایت بریزند . ....................................... بانی۲۲/۴/۸۸ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 23 تیر1388ساعت 1:49 توسط بانی |
|
هُرم ِ هوای یک هوس شبم را به شکار ِ یک محال سوق میدهد
پرانتز باز ِ یک نیاز قوس ِ دو بازوی محدود ِ مرا به مقیاس ِ حجم آغوش ِ تو محک میزند
و به یُمن اولین خوانش ِ خاطره و پرده برداری قرص ِ ماه پلک ِ شب سِتار .. و مژگان ِ چشم مستت همه ی حرفهای ناگفته را به زخم ِ زخمه ای .. سه تار میشود
و خدای خوب ِ ما هم مثل ِ همیشه به خواب میرود ........................................ بانی۱۶/۴/۸۸ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 16 تیر1388ساعت 14:2 توسط بانی |
|
بوی ناب ِ علف ها پله پله راه ِ خانه ی تو را دانه می پاشد و یک دشت ِ سبز ِ یکدست سبز به ناز ِ نسیم ِ نوازش ِ دستهای پینه بسته ات فصل ِ آخر ِ تقویم ِ عمر را بر عکس ورق میزند
برگشته ام پدر ! به آغوش ِ تو
" بابا " صدایم کن تا فارغ از " آب " و " نان " با " آ " ی کلاه دار به کوی کودکی شال و کلاه کنم
سرم را بر زانو بگذار و دستت را به نوازش جویباران پیشانیم ببار
نگو بزرگ شده ام با نام کوچکم صدا کن
دلم تنگ است برای همبازیهایم و همه ی اسباب بازیهایم اسبی چوبی ام پای طبعم عجیب لنگ است و زمین هم که سراسر سنگ است
***
به تعداد همه لحظاتی که بابا بوده ای و همه ی لحظاتی که فرزند مانده ام دوستت دارم پدر ........................................... بانی۱۵/۴/۸۸ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 15 تیر1388ساعت 20:10 توسط بانی |
|
مازالت .. عیون الفجر تدمع من جرح السماء بخنجر الغروب
المحب .. ما زال یحمل قلبه بید خالیة و الکئابة ملح زاده و الحیرة عتاد لقطع الدروب
و ما زالت .. الصیدلیات دوماً تملوا و تخلوا من الحبوب
و ما زلنا نبحث عن دواء لداء یسمی .. بکسر القلوب
ترجمه :
همچنان .. چشمان صبح اشک بار زخم آسمان از خنجر غروب است
همچنان .. دلداده جانش را در کف خالیش نهاده و افسردگی نمک سفره اش گشته و سر در گمی .. توشه ی راهش
و همچنان .. داروخانه ها از قرص ها .. پر و خالی میگردند
و همچنان .. بدنبال دارویی میگردیم برای دردی که « دل شکستن » نام دارد ................................................. بانی۶/۴/۸۸
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 6 تیر1388ساعت 21:20 توسط بانی |
|
|
۸۸/۴/۵ دو سال پیش در چنین روزی گنگی خواب دید .. و خوابش تعبیری داشت بنام " الرسم بالکلمات " یا " نقاشی با واژه ها " .. خوشحالم که یک سال دیگر از عمر وبلاگیم با دوستان خوبی همقدم شدم و از راهنمایی ها و نظراتشان استفاده های زیادی کردم .. و از اینکه نمیتوانم اسم تک تک شان را بیاورم ، شرمنده ام ولی امیدوارم همچنان کنارم باشند .. و یاریگرم بعد از لطف خدای بزرگ وتوکل به او .. اولین قدم سومین سال را با عشقی بزرگتر برمیدارم .. عشقی که شما با نفسهای گرمتان شعله ورش کردید و جانش بخشیدید برای همه تان سلامتی و موفقیت آرزو دارم و بمصداق درویش را جز برگ سبزی تحفه نیست .. آخرین شعری که سروده ام به همه دوستان تقدیم میکنم لطفاً کلیک کنید آخرین سروده بانی در آستانه سه سالگی وبلاگش |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 18:59 توسط بانی |
|
بانو ! مرا ببخش که شاعر شده ام و اینکه .. دستم به دهانم نمیرسد و اینکه بیگدار از سراشیبی تند کلمات بی هراس عمق فردا زنگ خانه ی تو را به صدا در آورده ام و اینکه .. دست به دامن تو شده ام
بانو ! مرا ببخش که حساب از دستم در می رود حساب دنیای من و فردای تو و دو دوتایی که چهارپاره می بینم
بانو ! تنها تو میدانی که راهم را اگر از آینه کج کرده ام ترسم از دیدن موی سپید نیست گناه شاعری ست که صداقت را جز به چشمه به هیچ صراطی راست نمیشود
هنوز بی تو شعر کم می آورم بانو !
سوژه ی شعرهای امشب ِ شبانه ام می شوی؟ و مرا که تا مرز تشنگی به چشمه چشمت رسیده ام از ارتفاع شانه های آسمانیت باهوس های برهنه ام به زلال زنانگی پرتاب میکنی؟
بانو ! میخواهم تو باشم امشب مرا از خودم دور میکنی؟ بانو! مرا خواب میکنی؟ ............................................. بانی4تیر88 |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 2:42 توسط بانی |
|
|
دیگر.. نه بها میدهم به تو نه بهانه نه کلید قفل پستوی اعتماد و نه اختیار منحنی لبخندهایم را
رودست خورده ای .. پسر تو که بی حرمت هجا نام قشنگ عشق را به عمد شعبده در بازار مسگران فریاد زده ای و خط قرمز چهره اش را بر سنگفرش خیابان رقم و نگاه ملتمس خدا را در پس شب .. خواب دیده ای
تو باخته ای و من .. همه ی واژه ها ی عاشقانه ام را یک به یک برگشت زده ام ................................... بانی ۱/۴/۸۸ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1 تیر1388ساعت 15:40 توسط بانی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ابراهیم بانی
.......................... شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند.فرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته. شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت : دیگر تمام شد.دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود.زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است و فرشته ای که مزه عشق را بچشد، آسمان برایش تنگ |
| آرشیو موضوعی |
|
بانیات نزاریات ساهریات جبرانیات متفرقه وجدانیات معرفی کتاب.. وبلاگ .. دوست |
|
RSS
|