تبليغاتX
الرّسمُ بالكَلِمَات
نقاشی با واژه ها .. شعر و دلنوشته های ابراهیم بانی
 

ماهرانه ..
تیرگی های آفتاب سوخته ام را
با صورتم همرنگ میکند
عکاس دیجیتال .
و بینی ام را کوچک
و چشمم را روشن

 اما ..
حذف نگاه عاشقانه ام را
هیچ ترفندی چاره ساز نیست
و همچنین ..
خروار دردی
که زیر خرمن  لبخندها پنهان کرده ام .

 .......................................................بانی ۲۸/۳/۸۸

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت 18:32  توسط بانی | 
 

 

کل صباح  .. کان یرکب عربة عکازه و یسیر نحو الحدیقة المجاورة ..  یجلس تحت ظل الأشجار التي غرسها بیده قبل أن یتقاعد بسنین و سنین .. جدي کان یحاکي التسعین و کان یعمل في البلدیة .
جدي ..  بشاربه المفتول کان یرکض دوماً  .. نحو المغامرة .
کان يسلّم علی کل شحرور یمرّ فوق رأسه ..  یقبّل السفرجلة ..  یحضن اللبلاب  .. یصافح النخلة
کل سحابة تمرّ بنهر المجرة کانت تخبره بأخبار المطر  .. و هو یترجمها رأساً بلغات الشجر .
جدي  .. کانت مهنته الکبری التفرّج  .. و الحوار .
کان يکلمني  .. و یحکي لي عن صورة جدتي التي کانت تسکن صندوقه الخشبي ..  و محبسها بشذرته الزرقاء التي تذکره بنقوش حنکها  .. و منجله الذي یداعي له قوس حاجبیها  .. و مذیاعه الرمادي ، بأغانیه الریفیة لـ داخل حسن و زهور حسین ..  التی تثیره و تثیر فیه أحلام أیام الغرام .
کنت أجلس أمامه یومیاً ..  و أمازحه و أمسح الدمع من عیونه العسلیة .
لکن بالأمس  .. و في عودتي من المدرسة .. عندما کنت أمرّ من الحدیقة  .. خبرت بأن قبل دقائق وجدوه علی إحدی کراسي الحدیقة مغميّا  .. و الآن هو في المستشفی .
سبقتني بالخبر طفلة مدرسیة ..  هي أول من وصلت و رأته فی تلک الحالة .
و انا لم أکن اعرفها و لم أرها بعمري  .. قط ّ .
الله ..  سبحانک یا ربي ..  ما أشبه هذه الطفلة بصورة جدتي !

......................................................................................... بانی ۲۰/۳/۸۸

 

هر صبح ... سوار ارابه ی عصایش می شد و به پارک مجاور می رفت . زیر سایه ی درختانی که پیش از بازنشستگیش ، سالیان سال پیش به دست خود کاشته بود می نشست . پدربزرگ دوروبر نود سال داشت . او کارگر شهرداری بود .
پدربزرگ با آن سبیل تافته اش همیشه به استقبال ماجراجویی می رفت .
به سارهایی که از بالای سرش می گذشتند سلام می کرد ... شمعدانی ها را می بوسید ... پیچک ها را در آغوش می گرفت ... و با درخت نخل دست می داد ..
همه ی ابرهایی که از کهکشان می گذشتند اخبار باران را برایش می آوردند ... و او آن ها را به  زبان درخت بازمی گفت .
حرفه ی اصلی پدربزرگ دیدوشنید بود .
پای صحبت هایش می نشستم ... از مادربزرگ می گفت و عکسش ، که توی صندوق چوبی پدربزرگ جای داشت . از انگشتر او می گفت ، و نگین فیروزه ایش ، که او را به یاد نقش های چانه ی مادربزرگ می انداخت . از داسش که یاد خم ابروی مادربزرگ را برایش تداعی می کرد . از رادیوی خاکستری اش ، با ترانه های محلیش از داخل حسن و زهور حسین ... که او را حال به حال می کرد و رؤياهای دوران عاشقی را در او برمی انگیخت .
هر روز جلویش می نشستم ... با او شوخی می کردم و اشک چشم های عسلیش را پاک می کردم .
اما دیروز ... هنگام بازگشت از مدرسه ... از میان پارک که گذر می کردم ... مطلع شدم که دقایقی پیش او را روی یکی از نیمکت های پارک بی هوش یافته اند ؛ و او الآن در بیمارستان است .
این خبر را یک دختر مدرسه ای داد ... او اولین کسی ست که رسیده و پدربزرگ را در آن حالت دیده بود .
دختر را نمی شناختم ... و او را در تمام عمرم ... اصلاً ندیده بودم .
وای ... خدای من ! ... این دختر چه قدر شبیه عکس مادربزرگ است !

پ.ن:

1. زحمت ویرایش و ترجمه این داستان کوتاه را دوست و استاد عزیزم فرزدق اسدی بر عهده داشتند
2. داخل حسن و زهور حسین دو خواننده قدیمی میباشند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 خرداد1388ساعت 13:26  توسط بانی | 
هرکار کردم توی این وبلاگم بحث انتخاباتی نکنم .. نشد . نه اینکه بد باشه .. بدلیل اینکه من سررشته ندارم . اما از اونجایی که هر وبلاگی رو باز میکنی  از دوست و دشمن (!) .. همه یه جورایی نظر دادن .. این ویروس گویا به ما هم سرایت کرد .. اما من زرنگ تر از اونیم که دم لای تله بدم .. و بگم به کی رأی میدم
اما  اونچه منو به نوشتن این پست وا داشت .. دعواهای مناظرات تلویزیونیه .... که بیشتر از اینکه مناظره باشه .. انگار یه دعوای کوچه بازاریه .. بگذریمیادمه سالها پیش که کتابهای عزیز نسین طنز پرداز بزرگ ترک توی بازار فراوون بود از ایشون داستانی خوندم با این مضمون که در انتخابات روستایی ، دو نفر رقابت میکردند یکی فردی تحصیل کرده و شهر رفته بود و دیگری کدخدایی بیسواد .  روز اول قرار بود مناظره ای در میدان ده برگزار کنند .. در تعارفات اولیه کدخدا با تعارف اینکه شما هر چه باشه شهر رفتید و سواد دارید و کتاب خوندید و احترامتون به ما واجبه ... طرف مقابل رو بعنوان اولین نفر میفرسته پشت تریبون . طرف میگه : با همه احترامی که به درایت و فهم وکاردانی کدخدا دارم و اینکه باهم رفیقیم .. من نمیگم به کی رای بدید .. فقط تأکید دارم به کسی رای بدید که از علم روز اطلاع داشته باشه.. به جاهای مختلف سفر کرده باشه و ...
نوبت کد خدا که میرسه با طنز میگه : بله .. در ادامه صحبتهای این دوست بسیار عزیزم  میگم علاوه بر شرایطی  که ایشون گفت به کسی رأی بدید که سرش بی مو باشه .. کلاه روی سرش باشه .. کت وشلوار بپوشه یکی از دندوناش طلا باشه ..
طرف که میدید کدخدا اونو نشونه کرده و سنگ رو یخ .. و مردم قاه قاه میخندند .. عصبانی شده بود و به مناظره فردا  فکر میکرد ..
فرداش طرف بدون مقدمه و تعارف رفت پشت تریبون و گفت : دوستان من دیروز هرچه خواستم ادب و نزاکت رو رعایت کنم .. رقیب از در دیگری وارد شد و مرا مجبور کرد چیزهایی رو بگم که نباید بگم .. مثلاً همین کدخدا چهارتا زن صیغه ای در دو روستای مجاور داره .. فلان مقدار از پولهایی رو که برای ساخت مدرسه جمع کرد  نصفشون رو به جیب مبارک زد و باهاشون یه خونه بزرگ ساخت .. فلان روز که مامورهای حکومت شب خونه اش موندن براشون زن آورد تا صبح خوش گذروندن .و ...
نوبت کدخدا که رسید .. همچنان تأکید کرد من نمیگم به کی رأی بدید اما به کسی رأی بدید که 35 سال از عمرش رو گذرونده اما هنوز عزب و بدون زنه .. به کسی رأی بدید که فقیره و در یه خونه اجاره ای زندگی میکنه .. به کسی رأی بدید که یه دست لباس پلو خوری بیشتر نداره و ...
و بازهم طرف بود خودخوری که کی نوبت مناظره فردا برسه
اطرافیان کدخدا بهش میگن چرا جوابشو ندادی .. ما که همه میدونیم که اون زنا دوتان و نه چارتا .. تازه  با کلی بچه  .. و همه میدونن که صیغه تو نیستن و فقط تو خانواده ات تکفل شون رو به عهده گرفتین .. و ماه به ماه مواجب براشون میفرستین .. اون پول ساخت مدرسه هم که بیشتر از نصفش از جیب شما بود .. و جریان اون مأمورا که رأساً دروغه و اگه بود که طرف خودش هم اون شب باهاشون بود  ..
کدخدا در جواب لبخندی میزنه و میگه .. من یه چیزایی میدونم که شما نمیدونید
سپس نویسنده یک فلش بکی میزنه به جمعیت که در مقابل افشاگری های طرف میگن ..
1. ماشالله  چه خوشخوراک .. نوش جونش .. کاش ماهم ..........
2. به این میگن آدم با عرضه .. زرنگه
3. چه آدم اهل حالییه .. همه رو درک میکنه
و اما فلش بک به افشاگری های کدخدا و پچ پچ مردم :
1. خاک تو سرش حتما بد بینه .. شاید هم  مرد نیس و الا  ...........
2. مرتیکه بی عرضه ..
3. ............
و ادامه منظره و سپس انتخابات و پیروزی کدخدا با اکثریت قاطع آرا

پ.ن :

1. لطفا هیچکدوم از این دو شخصیت رو با کسی مقایسه نکنید که حوصله دردسر نداریم
2. این مطالب با مراجعه به حافظه ضعیف من بود و بیشتر نقل به مضمون بود .. اگه کسی اصل مطلب رو جایی سراغ داره بگه ما  بخونیم  .. خیلی باحاله
3. اگه حدس زدین رأیم به کیه اشتباه کردین
4. میخواین بگم  کی رأی میاره ... مسیج میدم براتون

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 خرداد1388ساعت 18:28  توسط بانی | 
 

 

بخیر بگذرد اگر
امسال ..
سی و هشت ساله میشوم
و همزمان
سی وهشتمین سالگرد ازدواجم را
جشن می گیرم ..
با غم .

....................... بانی ۱۵/۳/۸۸

 

پ.ن: کاش امسال را به تبصره ای از تاریخ حذف میکردند .. این دو ماه اولش به اندازه دوسال گذشت .. اللهم اجعل عاقبه امورنا خیرا ..

+ نوشته شده در  جمعه 15 خرداد1388ساعت 10:9  توسط بانی | 
 

 

این زمین به فروش میرسد
با اشتراک مجزّای ِ
آب شیرین و شور
برق .. گاز .. تلفن
و سیستم های سرما و گرمای پیشرفته
و قطار و هواپیما با باک ِ پُر

 این زمین به فروش میرسد
با تمام امکانات
و همه ی آدمهایش

 به قیمت سایه ی آرامشی
زیر یک درخت
در جایی  ..
خیلی دور

 تلفن تماس
... ۰۹۱۶

.................................... بانی ۸/۳/۸۸

+ نوشته شده در  جمعه 8 خرداد1388ساعت 9:11  توسط بانی | 
 

 

با طلوع ِ
اولین نگاه ِ تو

کلاف کلاف
دار می زنم
تارتار ِ..
ترک های ..
ترد و تشنه ی .. صحرائیم را

در شبستانی
که یک در میان فاصله ها
غزل غزل ترانه می چکد

و همزمان ..
به پاس ِ ..
بارش ِ .. رحمت ِ .. تولدت
سفره ای سبز بر زمین
و ..
شالی هفت رنگ
بر شانه های ِ آسمان می اندازم

........................................................ بانی ۲/۳/۸۸ 

شرمنده همه دوستان .. من خوبم .. جز ....

بی اینترنتی .. البته امروز اومدم برا همه کامنت بزارم اما نمبدونم چرا قسمت نظرات باز نمیشه جز عده ای معدود .. من هم بیادتان هستم .. ( این پستم از کافینته ) .. الی اللقا 

+ نوشته شده در  شنبه 2 خرداد1388ساعت 9:38  توسط بانی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ابراهیم بانی
..........................

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند.فرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته. شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت : دیگر تمام شد.دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود.زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است و فرشته ای که مزه عشق را بچشد، آسمان برایش تنگ


پیوندهای روزانه
عجایب
مجله شعر نو
پارس قرآن
دیوان العرب
موقع منوعات
نزار قبانی4
نزار قبانی3
الادب.. للشعرا العرب
نزار قبانی2
نزار قبانی1
سایت عکس مشرقی
آوای آزاد .. شاعران ایران
اثر
انجمن سایه
گنجور..دیوان شعرا
جریده النهار
لغتنامه آنلاین.قرآن.دیوان شعر
ری را .. کتابخانه آزاد فارسی + قرآن
لسان العرب
جهه الشعر
دیکشنری آنلاین
لغتنامه دهخدا
ترجمه متن به انگلیسی
فرهنگ لغت
درج تصویر
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
آرشیو موضوعی
بانیات
نزاریات
ساهریات
جبرانیات
متفرقه
وجدانیات
معرفی کتاب.. وبلاگ .. دوست
پیوندها
هیبا
ماجده
اللیل
اهوازیان
فی الپرانتز
شکوفه
محمدمهدی
باغ ادب
شعر رامشیر
همیشه راهی هست
سیاه مشق کودکانه
کتاب تبعید
تقبل الله
وقتی که خواب کم می آورم
پشت خواب سبز دلان
پردیس
بغداد
جورابهای وصله دار
تولد
ماهیچ ما نگاه
خیال
بانوی سپیده دم
لبنان
بهار نیلی
پرواز بسوی پروردگار
طبیعت در قاب تصویر
تصویرسازی های من
ترانه های مستانه
احساس شیشه ای
قسمت کن چشمهایت را با سرنوشت
مهر سپهر
بانوی مرداد48
کنج خیال
شقیقه های باران
پابرهنه تا ماه
الفبا
رهاتر از گیسوان شالیزاران
ناتر/وبلاگ محمدزمان
وارش
بی صدا می شکنم
قطره های آبی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM