![]() |
![]() |
|
| نقاشی با واژه ها .. شعر و دلنوشته های ابراهیم بانی |
ماهرانه .. اما .. .......................................................بانی ۲۸/۳/۸۸ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت 18:32 توسط بانی |
|
کل صباح .. کان یرکب عربة عکازه و یسیر نحو الحدیقة المجاورة .. یجلس تحت ظل الأشجار التي غرسها بیده قبل أن یتقاعد بسنین و سنین .. جدي کان یحاکي التسعین و کان یعمل في البلدیة . ......................................................................................... بانی ۲۰/۳/۸۸
هر صبح ... سوار ارابه ی عصایش می شد و به پارک مجاور می رفت . زیر سایه ی درختانی که پیش از بازنشستگیش ، سالیان سال پیش به دست خود کاشته بود می نشست . پدربزرگ دوروبر نود سال داشت . او کارگر شهرداری بود . 1. زحمت ویرایش و ترجمه این داستان کوتاه را دوست و استاد عزیزم فرزدق اسدی بر عهده داشتند
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 20 خرداد1388ساعت 13:26 توسط بانی |
|
|
هرکار کردم توی این وبلاگم بحث انتخاباتی نکنم .. نشد . نه اینکه بد باشه .. بدلیل اینکه من سررشته ندارم . اما از اونجایی که هر وبلاگی رو باز میکنی از دوست و دشمن (!) .. همه یه جورایی نظر دادن .. این ویروس گویا به ما هم سرایت کرد .. اما من زرنگ تر از اونیم که دم لای تله بدم .. و بگم به کی رأی میدم
اما اونچه منو به نوشتن این پست وا داشت .. دعواهای مناظرات تلویزیونیه .... که بیشتر از اینکه مناظره باشه .. انگار یه دعوای کوچه بازاریه .. بگذریمیادمه سالها پیش که کتابهای عزیز نسین طنز پرداز بزرگ ترک توی بازار فراوون بود از ایشون داستانی خوندم با این مضمون که در انتخابات روستایی ، دو نفر رقابت میکردند یکی فردی تحصیل کرده و شهر رفته بود و دیگری کدخدایی بیسواد . روز اول قرار بود مناظره ای در میدان ده برگزار کنند .. در تعارفات اولیه کدخدا با تعارف اینکه شما هر چه باشه شهر رفتید و سواد دارید و کتاب خوندید و احترامتون به ما واجبه ... طرف مقابل رو بعنوان اولین نفر میفرسته پشت تریبون . طرف میگه : با همه احترامی که به درایت و فهم وکاردانی کدخدا دارم و اینکه باهم رفیقیم .. من نمیگم به کی رای بدید .. فقط تأکید دارم به کسی رای بدید که از علم روز اطلاع داشته باشه.. به جاهای مختلف سفر کرده باشه و ... نوبت کد خدا که میرسه با طنز میگه : بله .. در ادامه صحبتهای این دوست بسیار عزیزم میگم علاوه بر شرایطی که ایشون گفت به کسی رأی بدید که سرش بی مو باشه .. کلاه روی سرش باشه .. کت وشلوار بپوشه یکی از دندوناش طلا باشه .. طرف که میدید کدخدا اونو نشونه کرده و سنگ رو یخ .. و مردم قاه قاه میخندند .. عصبانی شده بود و به مناظره فردا فکر میکرد .. فرداش طرف بدون مقدمه و تعارف رفت پشت تریبون و گفت : دوستان من دیروز هرچه خواستم ادب و نزاکت رو رعایت کنم .. رقیب از در دیگری وارد شد و مرا مجبور کرد چیزهایی رو بگم که نباید بگم .. مثلاً همین کدخدا چهارتا زن صیغه ای در دو روستای مجاور داره .. فلان مقدار از پولهایی رو که برای ساخت مدرسه جمع کرد نصفشون رو به جیب مبارک زد و باهاشون یه خونه بزرگ ساخت .. فلان روز که مامورهای حکومت شب خونه اش موندن براشون زن آورد تا صبح خوش گذروندن .و ... نوبت کدخدا که رسید .. همچنان تأکید کرد من نمیگم به کی رأی بدید اما به کسی رأی بدید که 35 سال از عمرش رو گذرونده اما هنوز عزب و بدون زنه .. به کسی رأی بدید که فقیره و در یه خونه اجاره ای زندگی میکنه .. به کسی رأی بدید که یه دست لباس پلو خوری بیشتر نداره و ... و بازهم طرف بود خودخوری که کی نوبت مناظره فردا برسه اطرافیان کدخدا بهش میگن چرا جوابشو ندادی .. ما که همه میدونیم که اون زنا دوتان و نه چارتا .. تازه با کلی بچه .. و همه میدونن که صیغه تو نیستن و فقط تو خانواده ات تکفل شون رو به عهده گرفتین .. و ماه به ماه مواجب براشون میفرستین .. اون پول ساخت مدرسه هم که بیشتر از نصفش از جیب شما بود .. و جریان اون مأمورا که رأساً دروغه و اگه بود که طرف خودش هم اون شب باهاشون بود .. کدخدا در جواب لبخندی میزنه و میگه .. من یه چیزایی میدونم که شما نمیدونید سپس نویسنده یک فلش بکی میزنه به جمعیت که در مقابل افشاگری های طرف میگن .. 1. ماشالله چه خوشخوراک .. نوش جونش .. کاش ماهم .......... 2. به این میگن آدم با عرضه .. زرنگه 3. چه آدم اهل حالییه .. همه رو درک میکنه و اما فلش بک به افشاگری های کدخدا و پچ پچ مردم : 1. خاک تو سرش حتما بد بینه .. شاید هم مرد نیس و الا ........... 2. مرتیکه بی عرضه .. 3. ............ و ادامه منظره و سپس انتخابات و پیروزی کدخدا با اکثریت قاطع آرا پ.ن : 1. لطفا هیچکدوم از این دو شخصیت رو با کسی مقایسه نکنید که حوصله دردسر نداریم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 19 خرداد1388ساعت 18:28 توسط بانی |
|
بخیر بگذرد اگر ....................... بانی ۱۵/۳/۸۸
پ.ن: کاش امسال را به تبصره ای از تاریخ حذف میکردند .. این دو ماه اولش به اندازه دوسال گذشت .. اللهم اجعل عاقبه امورنا خیرا .. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 15 خرداد1388ساعت 10:9 توسط بانی |
|
این زمین به فروش میرسد این زمین به فروش میرسد به قیمت سایه ی آرامشی تلفن تماس .................................... بانی ۸/۳/۸۸ |
|
+ نوشته شده در
جمعه 8 خرداد1388ساعت 9:11 توسط بانی |
|
با طلوع ِ ........................................................ بانی ۲/۳/۸۸ شرمنده همه دوستان .. من خوبم .. جز .... بی اینترنتی .. البته امروز اومدم برا همه کامنت بزارم اما نمبدونم چرا قسمت نظرات باز نمیشه جز عده ای معدود .. من هم بیادتان هستم .. ( این پستم از کافینته ) .. الی اللقا |
|
+ نوشته شده در
شنبه 2 خرداد1388ساعت 9:38 توسط بانی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ابراهیم بانی
.......................... شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند.فرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته. شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت : دیگر تمام شد.دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود.زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است و فرشته ای که مزه عشق را بچشد، آسمان برایش تنگ |
| آرشیو موضوعی |
|
بانیات نزاریات ساهریات جبرانیات متفرقه وجدانیات معرفی کتاب.. وبلاگ .. دوست |
|
RSS
|