تبليغاتX
الرّسمُ بالكَلِمَات
نقاشی با واژه ها .. شعر و دلنوشته های ابراهیم بانی
 

سالی دگر رسید .

و باز هم ..

در سرشماری روزهای خوب این سررسید

تو .. همچنان سری.

 

کاغذی سفید ..

و مدادی رنگی ..

نقش میزنم تصویر ناب تو را

بر چهره ی عبوس روزگار .. لبخندی

 

بی شک ..

از اینجا گذشته ای

که همه چیز رد پای تو را بجان دارد

سنگ فرش سیمانی پیاده رو

هشت دری خانه

و پادری سرخ اتاق خواب ..

و پتوی گلبافت .

 

مداد اتودی

که بزرگترین عاشقانه هایم را رقم زده

بوی عطر تنت را میدهد

 

من ..

امروز ..

بارها و بارها ..

لبانت را شنیده ام

که غبار گهنگی را از اثاث امروزم می زدود

و آئینه ی فردا را به نفسی صیقل میداد

 

و کهربای انگشت اشاره ات

که افق های دوردست را

به دسترس اشاره میکند

 

و گرمی آغوشت ..

که سبزه های هفت سین  را

به ثانیه ای رشد میدهد .

 

شادم ..

که سال نو

به اشاره ی

چراغ سبز چشم تو

بهار میشوم

............................... بانی ۳۰/۱۲/۸۷ 

+ نوشته شده در  جمعه 30 اسفند1387ساعت 13:17  توسط بانی | 
 

 به ناگهان ..

نگاه میکنی ..

تا به یک اشاره .. ستاره شوم .

 

**

 

تو ..

پیامبر ِ بی کتاب ِ آخرین جاهلیت ِ مدرن ..

و موعود ِ آخرالزمان ِ منی ..

که به لحن ِ تار ِ حنجره ات .. اعجاز میکنی .

 

پیشانی ات ..

آئینه ای ست ..

که وسعت ِ نگاه ِ خدا را..

به حجم مردمک های من  .. پژواک ..

و خطوط مورب ِ و موزون ِ چهره ات

مرا به کجا ؟

به ناکجا ؟

به خدا .. هدایت میکند .

و تاری از گیسوان سیاه توست ..

حبل المتین تقرب .

 

و نگاهت ..

که نگاهبان من است .

 

**

 

هشتمین عجیبه ی هستی را رقم میزنی ..

هنگامی که استوار .. ذوب

و به پیچیده ترین فرمول ممکن ..

مرا عجین ِ لحظه های خود میکنی .

 

و نهمین معمای هستی را .. من .

وقتی که وسعت بیکران تو را ..

ــ چو دریایی به جام ــ

در فاصله دو بازوی خویش محصور میکنم .

 

آه ...

من امسال عجیب بوی تو گرفته ام

بوی شلتوک های شالیزار

و سبزه ی سفره ی عید

بوی سال نو

و تحولی الی احسن الحال

 .............................................. بانی ۲۵/۱۲/۸۷

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 12:19  توسط بانی | 
 

انسانهای بزرگ را با چشمان غیر مسلح هم میتوان دید .. در همین نزدیکی ها .. لازم نیست به تاریخ قبل ها و بعدهای این و آن مراجعه کنیم . یا راه دور و درازی را برویم.

معلم مدرسه ای روستایی که شاگردانش را برای نجات از آتش سوزی از پنجره کلاس یکی یکی به بیرون میفرستد و خود طعمه حریق میگردد ووو

ما چقدر بزرگ هستیم؟ .. این سئوال سخت را بارها و بارها از خودم پرسیده ام .. اصلاً آیا هستیم .. چقدرش پیشکش .. آیا همان اسکناس 200 تومانی را که به صندوق صدقات انداختیم یا به دست کودک یتیمی یا گدای دوره گردی دادیم و تصور پاداشی در حد ویلایی با همه امکانات تفریحی (!) در شمال شهر بهشت را در خیال خام خود پرورندایم ، ما را بزرگ کرده است ؟ یا خواندن فریضه ای ما زاد بر تکلیف در شبی هزار و یک شب شهرزادی .. که علی الحساب بلیط حور العینی و شرابی گوارا را در ساحلی از جزایر قناری رضوان را با آن رزرو کرده ایم ؟

جبران خلیل جبران در جایی میگوید:  بخشش آن نیست که چیزی را که دیگری به آن نیاز دارد به او بدهی ،  در اصل بخشش آن است که چیزی را که خودت بیشتر به آن نیاز داری به دیگری ببخشی.

آیا این کلام پیامبرانه را ما ــ حتا یکبار ــ  مصداق شده ایم ؟

حالا بیائید خودمان را با  آن شخصی بی هیچ درخواستی مادی، کلیه خود را به هموطنی هدیه میدهد ، مقایسه کنیم .. یا آنکه در صبحگاهی از خواب بر میخیزد و به بانک اعضای بدن میرود و فرم اهداء را داوطلبانه و با کمال مسرت پر میکند . و خندان خبرش را به من میدهد . و اشک مرا در می آورد .. بیشتر اشک شوق .. و افتخار اینکه من دوستان بزرگی دارم .. بزرگتر از حجم تصورم ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 اسفند1387ساعت 12:12  توسط بانی | 
 

بهانه ها را ..

یاد تو جور میکند .

 

خاطره های دوردست
عریان ..
به روی تخت لم میدهند
و بر پرده اتاق خواب نقش

بی حیا
دزدانه می پایمت

آیفون جیغ می زند
چشمانم
از حدقه بیرون می زنند .


واااای تو!!!

............................................. بانی ۱۵/۱۲/۸۷

بهانه این شعر را از شعر دوستی هدیه گرفتم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 8:4  توسط بانی | 
 

غزل غزل ..

ترانه می چکد ..

از لب و لوچه های قلم .

وقتی که ..

لیموی ترش یاد  تورا ..

مزمزه ..

و نام تو را ..

           زمزمه میکند .

.................................... بانی ۱۴/۱۲/۸۷

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 اسفند1387ساعت 8:11  توسط بانی | 
 

امروز در این پستم .. هم میخوام یه مطلب جالب رو معرفی کنم  .. هم یه دوست خوب

لطفا به این آدرس برید ..

فی الپرانتز 

پ.ن : علیرضا جان قرمزته

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 10:42  توسط بانی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ابراهیم بانی
..........................

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند.فرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته. شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت : دیگر تمام شد.دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود.زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است و فرشته ای که مزه عشق را بچشد، آسمان برایش تنگ


پیوندهای روزانه
عجایب
مجله شعر نو
پارس قرآن
دیوان العرب
موقع منوعات
نزار قبانی4
نزار قبانی3
الادب.. للشعرا العرب
نزار قبانی2
نزار قبانی1
سایت عکس مشرقی
آوای آزاد .. شاعران ایران
اثر
انجمن سایه
گنجور..دیوان شعرا
جریده النهار
لغتنامه آنلاین.قرآن.دیوان شعر
ری را .. کتابخانه آزاد فارسی + قرآن
لسان العرب
جهه الشعر
دیکشنری آنلاین
لغتنامه دهخدا
ترجمه متن به انگلیسی
فرهنگ لغت
درج تصویر
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
آرشیو موضوعی
بانیات
نزاریات
ساهریات
جبرانیات
متفرقه
وجدانیات
معرفی کتاب.. وبلاگ .. دوست
پیوندها
هیبا
ماجده
اللیل
اهوازیان
فی الپرانتز
شکوفه
محمدمهدی
باغ ادب
شعر رامشیر
همیشه راهی هست
سیاه مشق کودکانه
کتاب تبعید
تقبل الله
وقتی که خواب کم می آورم
پشت خواب سبز دلان
پردیس
بغداد
جورابهای وصله دار
تولد
ماهیچ ما نگاه
خیال
بانوی سپیده دم
لبنان
بهار نیلی
پرواز بسوی پروردگار
طبیعت در قاب تصویر
تصویرسازی های من
ترانه های مستانه
احساس شیشه ای
قسمت کن چشمهایت را با سرنوشت
مهر سپهر
بانوی مرداد48
کنج خیال
شقیقه های باران
پابرهنه تا ماه
الفبا
رهاتر از گیسوان شالیزاران
ناتر/وبلاگ محمدزمان
وارش
بی صدا می شکنم
قطره های آبی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM