تبليغاتX
الرّسمُ بالكَلِمَات
نقاشی با واژه ها .. شعر و دلنوشته های ابراهیم بانی

 

این داستان را  سال ها پیش وقتی برادرم دوره لیسانس ادبیات عرب را در دانشگاه چمران اهواز میگذراند برایم تعریف کرد.. خالی از لطف ندیدم که شما هم بخوانید..

لطفا به ادامه مطلب بروید 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 30 دی1387ساعت 10:14  توسط بانی | 
                                            

 

سر به  سرت میگذارم

وقتی که سر به سینه ام میگذاری

و پریشانی گیسوانت را ..

عمود میکنی ..

خیمه ای ..

بر ییلاق و قشلاق ِ ..

همآغوشی ِ بی تکلف ِ خیالهای خام من .

 

می شنوی ؟

اینجا ..

چیزی گوشواره میشود ..

لاله های لرزانی را ..

به میهمانی آوازِ موزون ِ قلمزنی های پی در پی اش.

 

شاید ..

امشب ..

شاهکاری شاه نشان قلم میخورد .

 

............................................. بانی 29/10/87

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 دی1387ساعت 10:7  توسط بانی | 
 

جبران خليل جبران ، اديب و نقاش توانای لبنانی ،چهره ای است که با آثارش در محافل ادبی ايران شناخته شده وليکن تا کنون کمتر محققان ادبی ، به نقدو تحليل زندگی اين نويسنده رماتيسم پرداخته اند ، کتاب جبران در آينه نخستين کتابی است که حاوی اطلاعات بسيار دقيقی از بيوگرافی شخصيتی جبران و شناخت بسيار دقيق آثارش توسط سرکار خانم دکتر ناهيد فوزی از محققان ومولفان توانای ميهن عزيزمان به چاپ رسيده است. اين کتاب با استفاده از منابع مستند و موثق ادبی تاريخی که حدوداً 42 منبع اصلي را شامل ميشود ، يکی از بهترين کتب اطلاعاتی در رابطه باجبران نويسنده کتاب پيامبر می باشد.

 

                                               

 

سخنرانی دکتر ناهيد فوزی ( نویسنده کتاب جبران در آينه ) 

 در انجمن نويسندگان لبنانی

لطفاْ به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 21 دی1387ساعت 12:15  توسط بانی | 
 

ألنساء اللواتی ..

یرسمن الضحکة علی الشفواة

کثیرات .. کثیرات

بکثر القنواة

 

لکننی ..

أبحث عن سیده

کـ خطوط کفها ..

تعرف عنوانی

تحضن..

کل رجفی .. و بردی

و تطیر بـ أحزانی

لـ تمطرنی شعراً ..

علی سهول أیامی

و تغسل کل ما هو فات

و فی الحال ..

بـ کل شطارة

تشخبط الحزن کارکتیراً

علی لوحه الحیاتی

........................... بانی/21/10/87

ترجمه

خنده

 

زنانی ..

که خنده را بر لب ها نقش میزنند

بسیارند .. بسیار

به کثرت

شبکه های تلویزیونی

 

ولی من ..

بانویی را به جستجو برخاسته ام

که می شناسد ..

      چون خطوط کف دستش ..

                                 نشانیم را .

و به آغوش میکشد ..

               لرزش های سرمائیم را .

و به پروازی ..

          به اوج می برد ..

                         تمام غم هایم را .

 

تا مرا شعری ببارد

به دشتهای روزمرگی

 

و می شوید ..

تمام گذشته هایم را .

 

و همزمان ..

          به زرنگی ..

برصفحه روزگارم

غم را ..

کاریکاتور مضحکی خط خطی میکند .

 

+ نوشته شده در  شنبه 21 دی1387ساعت 9:11  توسط بانی | 
                                        

                                           

عشق‌ از نگاه‌ جبران‌ خليل‌ جبران‌
    
از جمله‌ ديدگاه‌هاي‌ جبران‌ اين‌ است‌ كه‌ وي‌ عشق‌ را تنها استحكام‌ پيوند زناشويي‌ مي‌داند و براين‌ اساس‌ معتقد است‌ كه‌ در امر ازدواج‌ بايستي‌ تنها عامل‌ عشق‌ و محبت‌ بين‌ زن‌ و مرد مود توجه‌ قرار گيرد نه‌ چيز ديگر. جبران‌ مي‌گويد:
    «دانستم‌ كه‌ سعادت‌ زن‌ به‌ مجد و شرف‌، كرم‌ و بردباري‌ مرد نيست‌، بلكه‌ به‌ عشق‌ و محبتي‌ است‌ كه‌ روح‌ زن‌ را به‌ روح‌ مرد پيوند مي‌زند و عواطف‌ زن‌ را در قلب‌ مرد مي‌ريزد و زن‌ و مرد را همچون‌ عضو واحدي‌ در كالبد زندگي‌ قرار مي‌دهد.»
    عشق‌ جبراني‌ همانند شهدي‌ است‌ كه‌ به‌ همراه‌ خون‌ در رگ‌هاي‌ عاشق‌ جاري‌ مي‌شود، عشق‌ متنوع‌ است‌ و در حالت‌هاي‌ گوناگون‌ متجلي‌ مي‌شود، عشق‌ جبراني‌ متعدد الاشكال‌ ولي‌ وحدت‌ التاثير است‌.

                                              

                                                 بقیه را در ادامه مطلب بخوانید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 21 دی1387ساعت 0:43  توسط بانی | 
                                        

تو .. هم

تاب کنجکاوی مرا نداری ..

و پاسخ ..

سئوالهای پی در پی ام .

 

من ..

اگر از بلندای گیسوانت می پرسم

و رنگ شان ..

ــ آن سایه روشن ..

 گرگ و میش شبانه روزــ

سر زمینی را میجویم ..

که نقطه ی هبوط باران را ..

به گزینشی  بدیع رج میزند.

و ..

از این همه چشم سر براه

که به حلول هلالی ..

راه را گردن سابیده اند

تا به وعده ی قربانی مقدسی ..

                                تن دهند .

 

و تاریخ تولدت ..

که قبل از میلاد تولد را

به ترازوی تردید ..

سبک و سنگین میکند .

 

من اگر می پرسم

تعداد چین های دامن ،

یا دکمه های پیراهنت را ..

حساب جویبارهایی را  می پرسم ..

که در تاریخ جغرافیای تنت ..

بلعیده شده اند .

و ستارگانی که به دست تو ..

ــ و شاید زدست تو .. ــ

به کهکشان پرواز کرده اند .

 

چیزی به من نگو ..

تو که چشمهایت را ندیده ای

و دو علامت سئوالی را ..

که میان آسمان و دریا ..

بین دو ابروی بهم پیوسته ات

 خالکوبی کرده ای

 

قدری در آیینه بنگر

تا خود بخود ..

از خودت بپرسی

به دیگران چه داده ای

جز حیرت ..

و اندکی حسرت.

............................ بانی/20/10/87

                                       

+ نوشته شده در  جمعه 20 دی1387ساعت 12:18  توسط بانی | 
                                                 

سال ها پیش و كتابفروشی ای كه تازه باز شده است و من كه جزو مشتریان اندك آنجا هستم و كتابفروش كه فرصت دارد تا كتابی را به من معرفی كند، معرفی كه نه، در واقع داستانی از آن كتاب را مانند یك هنرپیشه تئاتر اجرا كند و به قدری زیبا كه من بی درنگ كتاب را بخرم. كتابفروش، با هیجان، بخشی از آن كتاب را اینطور خواند:
«چگونه دیوانه شدم. از من می پرسید كه چگونه دیوانه شدم. چنین روی داد: یك روز بسیار پیش از آن كه خدایان بسیار به دنیا بیایند، از خواب عمیقی بیدار شدم و دیدم همه نقاب هایم را دزدیده اند. همان هفت نقابی كه خودم ساخته بودم و در هفت زندگی ام بر چهره می گذاشتم. پس بی نقاب در كوچه های پر از مردم دویدم و فریاد زدم «دزد، دزدان نابكار» مردان و زنان به من خندیدند و پاره ای از آنها از ترس من به خانه هایشان پناه بردند. هنگامی كه به بازار رسیدم، جوانی كه بر سر بامی ایستاده بود فریاد برآورد «این مرد دیوانه است.» من سر برداشتم كه او را ببینم، خورشید نخستین بار چهره برهنه ام را بوسید.»
قدری جنون به كار است در كار عمر ورنه
دیوانه می كند پاك رنج زمانه ما را

خانواده، مدرسه و اجتماع، به عنوان سه نهاد بنیادین در شكل گیری شخصیت ما نقشی انكارناپذیر دارند. عنصر مشترك در این هر سه، آموزگارانی در لباس های رسمی یا غیررسمی است كه چگونه عاقل بودن را می آموزند. اما هرگز از آنها پرسیده ایم رسم دیوانگی را؟ آیا آنها هرگز به ما آموخته اند قدر و منزلت دیوانگی را. در اینجا دیوانگی را به مثابه متفاوت بودن یا متفاوت دیدن آورده ایم. همان تفاوتی كه به جوامع بشری و در نهایت به دنیای ما زیبایی می بخشد و رنگارنگش می كند.
● جبران خلیل جبران، آموزگار دیوانگی
جبران خلیل جبران در سال۱۸۸۳ در یك دهكده سرسبز كوهستانی به نام بشری در شمال لبنان به دنیا آمد. در سنین نوجوانی خانواده جبران به همراه بسیاری دیگر از خانواده های لبنانی به علت نبود كار و تنگنای اقتصادی لبنان آن دوره، به آمریكا مهاجرت كرد. او پس از چندسال به وطن بازمی گردد تا تحصیلاتش را به طور جدی تر ادامه دهد. در بهار سال۱۹۰۲ برای پیوستن به خانواده اش به آمریكا بازمی گردد. اولین نمایشگاه هنری اش در سال۱۹۰۴ برگزار می شود اما اتفاق مهم تر هنوز در راه است. او با زنی به نام «مری الیزابت هسكل» كه ۱۰ سال از خودش بزرگتر است، آشنا می شود. زنی كه بی تردید تأثیر ژرفی بر جبران می گذارد. رابطه ای كه تا پایان عمر جبران یعنی سال۱۹۳۱ ادامه می یابد. هر چند مری هسكل به علت تفاوت سنی پیشنهاد ازدواج جبران را رد می كند و با مردی دیگر ازدواج می كند. نامه نگاری ها و روزنوشت های مری هسكل از دیدارهایش با جبران اینك مهم ترین منبع برای زندگی نامه نویسان وعلاقه مندان به زندگی جبران محسوب می شود. جبران با نگارش كتاب شعرگونه اش «پیامبر» به شهرت جهانی می رسد. كتاب دیگرش «دیوانه» نام دارد كه این دو كتاب در ایران در یك مجلد به چاپ رسیده است. كتاب دیوانه به تبع نامش ترتیب و توالی خاصی برای خواندن ندارد. داستان های نغز و كوتاه این كتاب همواره تمی رازآلود و عرفان گونه دارد.
● رنج با خویش نبودن
جبران خلیل جبران در جای جای كتاب اهمیت تنهایی را به ما یادآور می شود. تنهایی عزیزی را كه نه تنها قدرش را نمی دانیم بلكه از آن می گریزیم و همیشه سعی می كنیم در سر یكی از چهار راه های شلوغ زندگی مان قالش بگذاریم. به اجتماعاتی می رویم وخود را در بین آدم هایی كه كوچكترین سنخیتی با ما ندارند گم می كنیم تا بلكه آن تنهایی كوچك در آن همهمه و هیاهوی بزرگ گم شود. انگار فراموش كرده ایم همین تنهایی تجلی خالصانه ترین حالات انسانی است. در تنهایی است كه راز و نیاز می كنیم و رؤیا می بافیم، كتاب می خوانیم و تفكر خلاقه مان شكوفا می شود.
● هایكوهای لبنانی!
گرچه شخصیت جبران در غرب شكل می گیرد، اما آثارش به طرز غریبی با فرهنگ و ادبیات شرق نزدیكی دارد. نكته ای كه باعث می شود خواندن آثارش برای خواننده شرقی ملموس تر و شیرین تر شود.این هایكوی ژاپنی را با قطعه «دوست من» جبران مقایسه كنید. انگار در ادامه هم سروده شده اند. شاعر ژاپنی می گوید: «هر چند بایكدیگر به یك نرده تكیه داده ایم، رنگ كوه ها، اما، یكسان نیست.» و جبران می گوید: «هنگامی كه تو می گویی باد به مشرق می وزد، من می گویم آری به مشرق می وزد زیرا نمی خواهم تو بدانی كه اندیشه من در بند باد نیست، بلكه در بند دریاست. تو نمی توانی اندیشه های دریایی مرا دریابی و من هم نمی خواهم كه تو دریابی. می خواهم در دریا تنها باشم. دوست من، تو دوست من نیستی، ولی من چگونه این را به تو بفهمانم؟ راه من راه تو نیست گرچه با هم راه می رویم، دست در دست.»

+ نوشته شده در  جمعه 20 دی1387ساعت 12:0  توسط بانی | 

 

                                                  

نقش مادر در زندگی جبران خلیل جبران(۱۸۸۳ ـ ۱۹۳۱)
آن‌ها كه‌ آثار ادبی‌ جبران‌ را بررسی‌ كرده‌اند، به‌ ارزش‌ او برای‌ زن‌ و ستایش‌ او از مادر و مادری‌، به‌ خوبی‌ پی‌ برده‌اند. این‌ ارزش‌ و ستایش‌ ناشی ‌از دینی‌ بود كه‌ وی‌ نسبت‌ به‌ زن‌ عموماً، و نسبت‌ به‌ مادرش‌ به‌خصوص‌ احساس‌ می‌كرد. مادرش‌ سجایای‌ اخلاقی‌ فراوانی‌ داشت‌ و برخلاف ‌پدرش‌، زنی‌ شجاع‌ و با سخاوت‌ بود. مادرش‌ بود كه‌ رنج‌ سفر به‌ آمریكا را تاب‌ آورد تا چهار فرزندش‌ را به‌ عرصه‌ برساند.
بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 17 دی1387ساعت 13:40  توسط بانی | 
                                            

نمی توان با اطمینان نوشت که زن از عشق بوجود آمد یا عشق از زن؟ .در نگاهی دیگر شاید زن خود شعر باشد که از عشق زاده می شود و شاید خود عشق که از نطفه ی شعر سر برون می آورد.آنچه مسلم می نماید این است که زن آمیزه ای از عشق،شعر؛ظرافت؛پاکی،دوست داشتن و صلح است و شاید برای همین است که کلید دار حیات بشریست.
با علم به تمام این حقایق شاید امروزه کمتر کسی یافت شود که زن را ورای مساحت اندامش بخواهد و بشناسد و عشق و زن و شعر و صلح را در ارتباط با تمام هستی بیابد.درآب در خاک،در زخم مردان انقلابی،در چشم کودکان سنگ انداز، در خشم دانشجویان معترض.
شاید مشکل اصلی بشر توان باور عشقی باشد که از قلب زن می جوشد در جغرافیای اندامش شعله در می شود و بر مرمر اندامش گر می گیرد.در این بین کمتر کسی را می توان یافت که گریزی به ادبیات عرب زده باشد و نزار قبانی را به عنوان بی رقیب ترین عاشقانه سرای عرب نپذیرفته باشد. نزار عشق و شعر و زن ،سیاست و بهار و زندگی را بهم می آمیزد و با جمله ها نیایش می آفریند و از حرف حیات و از واژه خدا....
بقیه در ادامه مطلب

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 15 دی1387ساعت 22:33  توسط بانی | 
                                      

بادبان ..

        در ..  

           بادبان ..

 به جستجویت ..

زورقی در دیده می رانم ..

بی هوایی .. از هوس.

............................... بانی/

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 دی1387ساعت 21:28  توسط بانی | 

 ( تصاویر و ویدئو قتل عام مسلمانان غزه را در اینجا مشاهده کنید )

پاسخ به فراخوان دوست خوب و متعهدم سعید از وبلاگ مملکه الحب

سلام بر لاله های گلگونه سرخ و خونهای پاک شجاعتمردان فلسطین

هشتمین روز یعنی آغاز هفته دوم از حمله وحشیانه رژیم صهیونستی و هیتلر مردان عصر بیست و یکم  به سرزمین دلاورمردان قبله اول جهان  می باشد و همچنان غزه در خون خود می غلتد همچنان اطفال بیگناه ,پیرمردان و پیرزنان بی پناه زیر آتش بزرگترین آدمخواران جهان و سکوت زیبا و دلنشین  بلبلنمایان به ظاهر مسلمان  نمایندگان عصر جدید استعمار( بله منظور من تمام سران کشورهای اسلامی بدون استثناء ) و چراغ سبز حاکمان و حرکت بی رحمانه اسراییل سرتا پا مسلح  و وحشی  گرگ زمان  در برابر مردمی بی گناه و بی پناه که سر پناهی غیر از خدا ندارند و هواپیماهای  تراز اول  آمریکایی   با موشکهای  آتشین و غیر مجاز جهانی  ادامه دارد و ما در سکوت خود

دلایل ضعف و ترس مسلمانان و شجاعت  و قدرت صهیونستها

بقیه متن و تصاویر را در ادامه مطلب بخوانید 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 15 دی1387ساعت 20:44  توسط بانی | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 دی1387ساعت 6:37  توسط بانی | 
                                                     

كلَ عام وأنتِ حبيبتي..

سال به سال و تو عشقم خواهی ماند

این را به تو میگویم

آن هنگام که ساعت..

نیمه ی شب را می نوازد

و سال گذشته ..

همانند یک کشتی کاغذی

درون دریای غمم غرق میگردد

 

این جمله را ..

 به شیوه خودم میگویم

وبر همه ی شیوه هایی که جهان

 1975 سال با آن جشن گرفته .. پا میگذارم

 

و همه ی سنتهای شادیهای دروغین را میشکنم

که مردم .. 1975 سال است به آن  پایبندند

 

و کنار میزنم

همه ی واژه های کهنی را

که 1975 سال

مردان در گوش زنان تکرار میکنند

 

2

سال به سال و تو عشقم خواهی ماند

به تو میگویمش

با کمال سادگی

آنچنانکه کودکی نمازش را پیش از خواب میخواند

و گنجشکی بر خوشه گندم می نشیند

 

شکوفه ای

افزوده میشوند شکوفه های انبوه بر پیراهن سپیدت

وکشتی ای

افزوده می شوند کشتی های منتظر در دریای چشمانت

 

به تو میگویمش

گرم و چالاک

آنچنانکه رقاصی اسپانیایی ..  پایش را به زمین میکوبد

 وهزاران هزار دایره

حول محیط کره زمین تشکیل میشوند

 

3

همه ساله عشقم میمانی

این چهار کلمه

کلماتی هستند

که آنها را با روبانی از نی های نیزار دسته میکنم

و شب پایانی سال برایت میفرستم

 

کارت پستال هایی

که در کتاب فروشی ها می فروشند

آنچه را که میخواهم  نمیگویند

و همه ی نقش و نگاری که بر آنهاست

از شمع .. و زنگوله ..  و درخت ..  و گوی

 وبرف ..

وکودکان و فرشتگان

با آنچه من میخواهم تناسب ندارند

 

من با کارت پستال های آماده راحت نیستم

و شعرهای آماده

و آرزوهایی که با هدف صادرات

در پاریس .. یا لندن .. یا آمستردام ..

چاپ ..

و به فرانسه یا انگلیسی نوشته شده اند

تا اینکه بدرد همه مناسبت ها بخورند

آخر .. تو زن مناسبتها نیستی

بلکه ..

تو زنی هستی که من .. دوستش دارم

تو .. همان درد روزمره ای

که نه در کارت پستالهای عید گفته ..

ونه با حروف لاتینی نوشته ..

ونه با نامه نگاری ها ابرازمیشود

 

 همانا

این چهار کلمه ..

زمانی گفته میشوند ..

 که ساعت .. نیمه ی شب را می نوازد

و تو به هیئت یک ماهی به آبهای گرمم پا میگذاری

و آب تنی میکنی .

 و لبانم ..

در جنگل موهای کولی پریشانت سفر میکنند

و همانجا  را وطن میگزیند

 

4

دوستت دارم

و بهمین دلیل است که سال جدید

چون پادشاهی بر ما وارد میشود

 

و چون دوستت دارم

اجازه نامه مخصوصی  از جانب خدا بهمراه دارم

 که به میلیونها ستاره سیر کنم 

 

5

این عید درخت کاجی نمیخریم

تو درخت مان خواهی شد

و من همه آرزوها و دعاهایم را

به تو آویزان میکنم

و گوی های اشک هایم را

 

6

همه ساله عشقم میمانی

 

آرزویی است .. که میترسم بخواهم

و به زیاده خواهی وغرور متهم شوم

فکری است .. که میترسم به آن فکر کنم

و مردم آن را از من بدزدند

و ادعا کنند که آنها ..اول بار شعر را اختراع کرده اند

 

7

همه ساله عشقم میمانی

همه ساله عشقت میمانم

من ..  خود میدانم ..

بیشتر از آنچه باید .. آرزو میکنم

وبیشتر از آنچه به او اجازه داده اند ..

 در رؤیا سیر میکنم

 

ولی

چه کسی حق دارد درباره رؤیاهایم بازخواستم کند؟

آیا کسی فقرا را بازخواست میکند

که چرا در رؤیاشان دیدند که بر عرش تکیه زده اند

برای پنج دقیقه ای ؟

 

چه کسی صحرا را..

 برای ویار داشتن جوی آبی بازخواست میکند ؟

 

اینجا سه حالت است ..

که در آن رؤیا رنگی شرعی بخود میگیرد

حالت جنون ..

حالت شعر ..

و حالت آشنایی با زن شگفتی مثل تو

و من از خوش شانسی

این سه حالت را یدک می کشم

 

8

عشیره ات را رها کن

و در دگرگونی هایم همراه شو

کلاه کاغذی را کنار بگذار

و موزیک (جیرک)

ولباس های بالماسکه ات را.

و زیر درخت برق  با من بنشین

زیر عبای آبی شعر

تو را از باران بیروت ..

با پالتویم می پوشانم

و با شرابی قرمز سیرابت میکنم ..

از شرابهای پنهانی راهبان

و سفره ای اسپانیایی برایت می گسترم

از حلزون های دریایی

 

بانوی من

به دنبالم بیا  ..

به خیابانهای پشتی رؤیا

شعرهایی را نشانت خواهم داد ..

که برای هیچ کس نخوانده ام

و چمدانهای اشکم را ..

 برایت باز خواهم کرد

که تا بحال برای کسی باز نکرده ام

و دوستت خواهم داشت

طوری که تا بحال ..

           کسی چنین دوستت نداشته است

 

9

هنگامیکه ساعت .. دوازده را می نوازد ..

و کره زمین توازنش را از دست میدهد ..

و رقاصان به پاهایشان توجه میکنند ..

من به خودم فرو می روم

و تو را با خودم به داخل میکشم

زیرا .. تو زنی هستی

که به جشن های سالانه ارتباطی نداری

نه به لحظات سال

نه به این سیرک بزرگی که از کنارمان میگذرد

نه به آن طبل های خرافه پرستی که به دور ما میکوبند

و نه به ماسکهای کاغذی ..

که در آخر شب

چیزی از آنها نمی ماند

جز مردانی کاغذی

و زنانی کاغذی

 

10

آه .. ای بانوی من

اگر دست من بود

سالی را به تنهایی برایت می ساختم

تا روزهایش را آنچنان که میخواهی تقسیم کنی

و بر هفته هایش آنچنان که میخواهی دراز بکشی

و حمام آفتاب بگیری

و آب تنی کنی

و بر ماسه های ماههایش بدوی ..

آنچنان که خودت میخواهی

 

آه .. ای بانوی من

اگر دستم بود

پایتختی برایت برپا میداشتم ..

در چاشتگاه زمان

که در نظام هیچ ساعت آفتابی و شنی نگنجد

و زمان حقیقی در آن آغاز نگردد

مگر اینکه ..

دستان کوچکت در دستانم به خواب روند

 

11

همه ساله ..

ودو چشمانت .. به تصویری بیزانسی میمانند

و دو پستانت .. کودکان سبزه ای

که بر برف ها غلت میزنند

همه ساله ..

و من گرفتارت هستم

و دچار تهمت دوست داشتن

همچنانکه آسمان دچار آبی بودن

و گنجشککان ناچار  به پرواز

و لب دچار گرد بودن

 

 همه ساله..

 و من هدف زلزله هایت هستم

و خیس باران هایت

و چون ظرفی چینی

در برجستگی های تن ات ..

                   کنده کاری شده ام

 

همه ساله..

 و تو ..

نمیدانم چه بنامت

خودت نامهایت را انتخاب کن

همچنانکه نقطه ..

جایگاهش را در سطر انتخاب

و شانه جایگاهش را در لابلای موها پیدا میکند

 

 و تا وقتی که نام جدیدت را انتخاب کنی

اجازه بده من تو را

" محبوبه ام " خطاب کنم

 متن عربی را در ادامه مطلب بخوانید

این شعر را باز هم خواننده محبوبم کاظم الساهر به شکل زیبایی آهنگسازی کرده و خوانده است ... حتماْ بشنوید ... یا کلیپش را ببینید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 13 دی1387ساعت 18:18  توسط بانی | 
 

تقدیم به محبوبه ام در روزهای پایان سال

                                        

1

عشقم به تو را..

از سالی به سالی دگر جابجا میکنم

همچنانکه دانش آموزی ..

تکالیف درسی اش را به دفتر جدیدش انتقال میدهد

 

صدایت را .. بویت را .. نامه هایت را ..

شماره ی تلفن ات را ..

شماره ی صندوق پستی ات را .. جابجا میکنم

و در گنجه ی سال جدید آویزان  ..

و جواز اقامت دائمی در قلبم را.. به تو می بخشم.

 

2

تو را دوست میدارم ..

و بر برگه 31 دسامبر ..

هیچگاه تنها رهایت نخواهم کرد

 

و بر بازوان خویش ..

چهار فصل سال ..

از فصلی به فصلی دگر .. جا بجایت میکنم

 

در زمستان ..

          کلاه پشمی قرمزرنگی را بر سرت می پوشانم ..

          تا احساس سرما نکنی.

در پائیز ..

            تنها بارانیم را به تو میدهم ..

            تا خیس نشوی

و در بهار..

           تو را به حال خودت وا میگذارم

           که بر سبزه های تازه رو دراز بکشی

           و صبحانه ات را ..

           همراه با ملخ ها .. و گنجشک ها میل کنی

و در تابستان ..

            تور ماهیگیری کوچکی برایت میخرم..

            تا صدف ها ..

            و پرندگان دریایی را شکار کنی ..

            و ماهی های بی نام و نشان را..

 

3

تو را دوست میدارم ..

و نمیخواهم که ..

به حافظه ی فعل های گذشته پیوندت دهم

و حافظه ی قطارهای سفر کرده

زیرا ..

تو آخرین قطاری هستی که شبانه روز..

در رگهای دستانم جریان دارد

 

تو .. آخرین قطارم هستی

و من .. آخرین ایستگاهت

 

4

من دوستت دارم

و نمیخواهم که تو را ..

به آب  .. یا به باد ارتباطی دهم

نه به تاریخهای میلادی .. یا هجری ..

و نه به حرکات جزر و مد..

یا زمان خسوف ..   و کسوف

من نه به آنچه رصد خانه ها میگویند .. اهمیت میدهم

و نه به خطوط فنجانهای قهوه..

زیرا ..

چشمانت .. به تنهایی .. الهامی خداوندی است

که مسئول شادی بخشی این جهانند

 

5

دوستت دارم

و دوست دارم که پیوندت دهم

به زمانه خودم .. و آب و هوایم ..

و تو را.. ستاره ای در مدار خویش قرار دهم.

 

میخواهم به شکل کلمه ای در آیی..

به مساحت کاغذهایم ..

واز تو کتابی چاپ کنم ..

تا خوانندگان .. تو را گل سرخی درون آن .. بیابند

 

میخواهم که به شکل لبانم در آیی..

تا وقتیکه سخن میگویم

               مردم .. تورا ببینند ..

                      که در صدایم آب تنی میکنی

 

میخواهم به شکل دستانم در آیی ..

تا وقتیکه آنها را بر روی میز قرار میدهم

               مردم .. تو را ببینند ..

                     که درون آنها خفته ای

                         همچنانکه پروانه ای در دستان کودکی.

 

من راه و رسم شادی را نمیدانم ..

حرفه من عشق است ..

و کار من تویی ..

عشق بر روی پوست تنم سیر میکند

و تو .. زیر پوستم

 

اما من ..

خیابانها و پیاده روهای باران شسته را

به دوش میگیرم ..

و به دنبال تو میگردم ..

 

6

چرا از من و باران پرس و جو میکنی ..

درحالیکه میدانی ..

همه تاریخ با تو بودنم ..

            با بارش باران پیوند خورده است

و تنها حسی که به من دست میدهد

آن هنگام که پستانهایت را بو میکنم

همان احساس باران است

 

چرا درباره من پرس و جو میکنی

و تو میدانی ..

تنها کتابی که بعد از تو میخوانم

کتاب باران است

 

7

تو را دوست دارم

این تنها حرفه ای است که آموخته ام

و دوست و دشمن ..

به آن حسادتم میکنند

 

پیش از تو ..

خورشید .. و کوه و جنگلها..

همه بیکار ..

واژه ها بیکار .. و گنجشک ها بیکار بوده اند

 

 ممنونم که مرا به مدرسه بردی

و سپاسگزارم .. که الفبای عشق را به من آموختی

و پذیرفتی که محبوبه ی من باشی

شعر عربی را در ادامه مطلب بخوانید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 دی1387ساعت 17:22  توسط بانی | 
                                            

" إفتح یا سمسم : "

إفتتح القلب

دون أن ادری ..

من علمک الدرب

          و ضیعنی القلب.

منذ شهور ..

و أنا ..

أطوف حول سواد عینیک ..

محرماً ..

و مردداً انادی نفسی ..

هل إنتی سعاده ؟

أم عاده ؟

یا لسوء حظی إذ کنتی عاده

و إن أجبر نفسی

علی الإعاده.

.............. بانی ۷/۱۰/۸۷

ترجمه/ عادت

 " اجی مجی لاترجی : "

وقلب گشوده میشود

بی آنکه بدانم ..

چه کسی راه را نشان تو داد

و قلبم را از من گرفت

 

ماه هاست

که من ..

به گرد سیاهی چشمانت ..

احرام بسته ..

طواف میکنم .

و به تکرار ..

به خود میگویم

تو طعم سعادتی ؟

یا که عادتی

بد بحال من اگر عادتی باشی

و به ناچار

من ..

ناچار به تکرار.

+ نوشته شده در  شنبه 7 دی1387ساعت 11:16  توسط بانی | 
                                

4/10/82...

واااای در چنین روزی چقدر سرم شلوغ بود .. هی ببر و هی بیار .. هی جواب تلفن بده .. هی تلفن کن .. گل سفارش بده .. ماشین دربست کن برای میهمانا ..

اوووه یادم رفت بگم دیشب سالگرد حنابندانمون و امشب سالگرد عرو سیمونه .. در چنین روزی بعد یه خستگی زیاد شب قبل و اینکه یه شب که هزار شب نمیشه .. و اینکه ...( این سه نقطه رو به مسابقه میذارم) خستگی رو به جان خریدم و بعد از هماهنگی با آشپز .. قالی کرایه .. داربست فلزی و چادر کرایه ای .. ظروف کرایه .. هماهنگی با مسئول فاطمیه کنار منزل و انجام خریدهای مورد لزوم .. و تقسیم کارها به دوستان و پسرهای دایی و خاله و برادرام .. با خیالی تقریباً راحت به اهواز رفتم تا به اصطلاح عروس بیارم به خونه ..

حالا که سالها میگذره .. و نیمه های پر و خالی لیوان چون ساعتی شنی هی عوض و بدل میشوند تنها صدایی که گوشمان را به زیبا ترین شکل ممکن نوازش میدهد مای مای گفتن محمد مهدی عزیزمان است که خالی شدن های هرچند اندک لیوان را هم از یادمان می برد...

من دگر به پایان نیندیشم / که همین دوست داشتن زیباست.

...

آنچه باعث شد من این خاطره رو بنویسم چند چیز بود

ـ اینکه از همسر خوب و فهیمم تشکر کنم که معنی حرف من رو تنها کسی متوجه میشه که با یه هنرمند(!!!) زیر یه سقف زندگی کرده باشه و خودش هم زن حساسی باشه .. بیشتر نمیگم

ـ شب ازدواج ما سالروز میلاد حضرت مسیح بود که سوژه ای شده بود که چند دوست شاعرم اونو در اون شب در شعرهایی به مناسبت استفاده کردن و خوندن .. و اینکه فلانی تغییر دین دادی و بما نگفتی و ما هم لبخندی که یعنی...

ـ صبح 5/10/82 اولین خبری که از صدا و سیما پخش شد خبر وقوع زلزله بم بود ..که تا الان که الانه چندتایی از دوستامون در سالگرد زلزله بم یادشون به ما میفته و برامون مسج می فرستن و سالگرد ازدواجمون رو تبریک میگن

ـ چند مطلب دیگه بود که بعلت فراموشی الان یادم نیست ولی بعداً اضافه میکنم.

......................

این عکس مال ما نیس .. والله نیس .. از قد شادوماد و ... معلومه

اگه میخواهید بدونید کیه توی گوگل سرچ کنید: توکای مقدس 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 دی1387ساعت 0:0  توسط بانی | 

امشب .. شب یلدا .. اولین شب زمستان و درازترین شب سال است ..

 شبی که با شب نشینی و هندوانه و آجیل و آرزو و... همراه و عجین و خاطره آمیز شده است. من امشب را در این ساعت با یک عکس و یک شعر ابوذیه برای امسال به یادگار میگذارم .. و آرزوی اینکه همه دوستانم خاطرات خوبی در صفحه ایامشان ثبت گردد

إخذ درب العروگ و سیر یلدا

او خلی الجسم فوگ العظم یلدا

دفو حضنک هویته ابلیل یلدا

و أظن گلبک  ـ مثل دربک ـ صبح مبعد علیه 

 بانی ۱/۱۰/۸۷

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 دی1387ساعت 2:57  توسط بانی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ابراهیم بانی
..........................

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند.فرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته. شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت : دیگر تمام شد.دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود.زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است و فرشته ای که مزه عشق را بچشد، آسمان برایش تنگ


پیوندهای روزانه
عجایب
مجله شعر نو
پارس قرآن
دیوان العرب
موقع منوعات
نزار قبانی4
نزار قبانی3
الادب.. للشعرا العرب
نزار قبانی2
نزار قبانی1
سایت عکس مشرقی
آوای آزاد .. شاعران ایران
اثر
انجمن سایه
گنجور..دیوان شعرا
جریده النهار
لغتنامه آنلاین.قرآن.دیوان شعر
ری را .. کتابخانه آزاد فارسی + قرآن
لسان العرب
جهه الشعر
دیکشنری آنلاین
لغتنامه دهخدا
ترجمه متن به انگلیسی
فرهنگ لغت
درج تصویر
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
آرشیو موضوعی
بانیات
نزاریات
ساهریات
جبرانیات
متفرقه
وجدانیات
معرفی کتاب.. وبلاگ .. دوست
پیوندها
هیبا
ماجده
اللیل
اهوازیان
فی الپرانتز
شکوفه
محمدمهدی
باغ ادب
شعر رامشیر
همیشه راهی هست
سیاه مشق کودکانه
کتاب تبعید
تقبل الله
وقتی که خواب کم می آورم
پشت خواب سبز دلان
پردیس
بغداد
جورابهای وصله دار
تولد
ماهیچ ما نگاه
خیال
بانوی سپیده دم
لبنان
بهار نیلی
پرواز بسوی پروردگار
طبیعت در قاب تصویر
تصویرسازی های من
ترانه های مستانه
احساس شیشه ای
قسمت کن چشمهایت را با سرنوشت
مهر سپهر
بانوی مرداد48
کنج خیال
شقیقه های باران
پابرهنه تا ماه
الفبا
رهاتر از گیسوان شالیزاران
ناتر/وبلاگ محمدزمان
وارش
بی صدا می شکنم
قطره های آبی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM