![]() |
![]() |
|
| نقاشی با واژه ها .. شعر و دلنوشته های ابراهیم بانی |
|
قطبٍ لـ قطب من الشمال الی الجنوب هذا .. قُطر مَن دائر حولی .. و هذه خریطه دروبی . هل من یحصی دوائرحزنی .. و یشبُر مساحات بُعدی .. ویودّ یعرف .. أسباب هروبی ؟؟؟ ......................................... بانی 30/9/87 |
|
+ نوشته شده در
شنبه 30 آذر1387ساعت 16:43 توسط بانی |
|
تا حالا شده به تطور و پیشرفت روز افزون و سریع تکنولوژی فکر کنی.. و اینکه از روزگاری که ارتباطات از حد تلگراف تجاوز نمیکرد . و اینکه چند سال از تاریخ مصرفش گذشته . روزگاری که جواب یک تلگراف چند کلمه ای مثل خبر رویت هلال توسط مرجعی از نجف اشرف ، دهی یا شهری رو خوشحال میکرد آنهم با دو کلمه " رویت شد" اگر بگویم هنوز هم بعضی از ما ها در اون عهد زندگی میکنیم شاید باورتان نشود . من نگران حال یکی از دوستان عزیزم بودم و با نگرانی ای که بزرگترین دلمشغولی ام بود چند جمله نوشتم که جویای احوالت هستم . و جالب اینکه جواب این بود : خوبم این اتفاقات جالبیش اینه که در عصر ارتباطات و دیجیتال و دهکده جهانی می افته . عصری که بعضیا برای یک دیدار چند دقیقه ای در اون ور دنیا و قاره ای دیگر برنامه های یک روزه میچینند
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 29 آذر1387ساعت 10:37 توسط بانی |
|
اسفند : الحوت اذا عرف الآخر كيف يقترب منك وكيف يحدثك، يستطيع ان يحصل على كل شيء منك، لأنك تعيش من اجل ارضاء رغبات الآخرين. صحيح انك رومنسي وتحلم بكل ما هو مستحيل، بيد انك قادر على القسوة وعلى توسل الكلمات الجارحة، ولا سيما مع الشريك. |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 28 آذر1387ساعت 10:27 توسط بانی |
|
به واژه ای .. به حرفی .. به آآآآآآهی .. آینه را پاک میکند. و به نگاهی .. تمام ناگفته های مرا پژواک می کند.
تمام من .. تمام او. تمام تن .. به هرم یک نفس .. چوتکه ی یخی .. در جای جای جام او تحلیل میرود.
سیگار برلبش .. در هوای پاک عاطفه دود می شود. و محتوای جام او.. کم کمک .. رو به تقلیل میرود.
تمامی احساس .. در آغوش میشود. عشق وحشیانه ملموس میشود. و وسعت وسیع آن .. به مرز تن خلاصه میشود. خلاصه .. من به او .. و او به من خلاصه میشود.
تمام شیشه های فاصله .. شکار سنگ میشوند. زمین و آسمان .. به رنگ هم به هفت رنگ عاشقی .. به رنگ دلبخواه ما .. دوباره رنگ میشوند.
دقایقی .. فقط پس از دقایقی ، که حجم جام او.. چو وسعت خیال من .. لبریز آه میشود ؛ و آخرین سیگار بر لبش .. مچاله میشود .. و چون دقایقم .. تباه میشود ؛ تمام خاطرات را به سطل آشغال میدهد ..
و همزمان در ایستگاه اولم پیاده می شوم و او به عطر ادکلن مرا ز ذهن خود به سادگی یک خیال خوش ظالمانه پاک می کند. ...........................................بانی/ 29/5/87 |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 26 آذر1387ساعت 14:57 توسط بانی |
|
|
نزار قبانی و افکاره / بقلم علی رومی پور
و احدی الطرق للوصول الی هذه المعرفه هی الامام بثقافه الاخرین سواءٌ فی التقالید و الاعراف. وأنا أاعرف الشعر السیاسی المعصر فی البلاد العرب الذی کیف نشأ هذا الشعر؟ و ایضا ادب المقاومة و ما معناها ومن ای الزمن یبدأُ هذا نوع الشعر؟ ثم اُبینُ حیاة الشاعر الکبیر نزار قبانی ، شاعر الحب و السیاسة. و اشرح نبذة من اشعاره فی مجال السیاسی. راجع المزید ( ادامه مطلب ) ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 25 آذر1387ساعت 21:55 توسط بانی |
|
روزنوشت های بیماری که از نوشتن منع شده محبوبه ی من .. تو از آمدن نزد من ممنوع شده ای ممنوع شده ای .. که به روتختی سفید .. یا انگشتان یخ زده ام دست بزنی ممنوع شده ای .. که بنشینی در کنارم .. و یا با من در گوشی حرف بزنی .. یا دستانت را در دستانم بگذاری ممنوع شده ای .. که از خانه مان .. در شام دسته ای از کبوتران را بیاوری یا گل رازقی ای .. یا گل سرخی ممنوع شده ای .. که برایم عروسکی بیاوری که در آغوغشش کشم. یا قصه بدجنس ها ، و شاهزاده خوشگل و جن ها را برایم بخوانی. زیرا .. محبوبه من .. در بخش قلب بیمارستان .. مصادره میکنند عشق را ، شوق را ، و نامه های پنهانی را . 2 شیون مکن .. اگر آن خبر هیجان انگیز را در روزنامه ها خواندی همانا .. محبوبه ی من .. اسب به سبک بالی می رسد .. وقتی سم اول را در دمشق به زمین میکوبد و سم آخر را در منظومه شمسی 3 محبوبه ی من .. این ساعتها را درنگ کن همانا شاعر .. هنگامیکه تصمیم میگیرد با واژه ها پوسته کره زمین را بشکافد ، و اینکه قلبش سیبی باشد که کودکان در کوچه پس کوچه ها گاز بزنند ، و هنگامیکه میکوشد که اشعارش را تکه های نانی کند .. تا بخورند .. گرسنگان نان و گرسنگان آزادی .. مرگ .. نمیتواند حادثه ی غیر مترقبه ای باشد همانا .. محبوبه ی من .. کسیکه دستی به نوشتن دارد .. همواره در اوراقش سکته ی قلبی اش را بهمراه می برد . 4 لبخند بزن .. خواهش میکنم .. لبخند بزن ای نخل عراق .. ای کنجشکک با صلابت شبانگاهی (!!) زیرا گردن زدن یک شاعر.. بهیچوجه مسئله ای شخصی نیست. آیا این کافی نیست که من .. بعد از خودم .. برای کودکان دستورزبانی .. و برای عاشقان ابجدی دیگر بجای گذاشتم . 5 رواندازهایم سفید است و زمان و ساعت ها و روزها همگی سفید و چهره پرستارهای دور و برم .. کتابهایی است با ورق های سفید محبوبه ی من .. آیا امکان دارد .. که مقداری از رنگ قرمز را بر لبان بی رنگت قرار دهی . یک ماه است که من .. همانند کودکان .. خواب می بینم که پروانه بزرگ قرمزی به دیدنم می آید . 6 قلمی درخواست میکنم .. به من نمی دهند روزهایم را می خواهم روزهایی که همانندشان نیست از آنان چیزی درخواست میکنم که مرا به عالم خواب ببرد حتا قرصهای خواب آور .. هم مثل من به بیخوابی عادت کرده اند .. و نمیخوابند 7 هرگاه به دیدار من آمدی سعی کن .. گردنبندها و انگشترانی با نگین های عجیب و غریب بپوشی و سعی کن جنگلها و درختان را بتن کنی و سعی کن .. کلاهی به شادی بخشی یک مغازه گل فروشی سر کنی من از ساختمانهای آهکی به تنگ آمده ام و از ساختمانهای گچی 8 محبوبه ی من .. چه کاری بر می آید .. از یک نسان مشتاق .. در این سلول انفرادی . در حالیکه فاصله میان مارا .. درها ؛ دربانها و قوانین عرفی پر کرده اند . بین من و تو .. بیش از بیست هزار سال نوری است چه کاری ازش بر می آید یک انسان مشتاق عشق و مشتاق نواختن بر انگشتان استخوانی در حالیکه قلب .. همچنان در اقامتی اجباری بسر می برد 9 احساس گناه مکن . کوچولوی من .. تو احساس کناه مکن زیرا من .. هر زنی را که تا بحال دوست داشتم سکته ای قلبی در من به ارث گذاشته است . 10 توصیه دکتر به من: یک سال تمام شعر نگویم .. یک سال تمام چشمهایت را نبینم .. و تغییرات دریا را در چشم بنفشه ایت . خدایا از این توصیه ها چقدر خنده ام میگیرد .
**************** در این ترجمه سعی کرده ام از ترجمه کلمه به کلمه تا حدودی که به معنا لطمه نزند پرهیز کنم از دوستان خوبم خواهش میکنم که به متن عربی شعر در ادامه مطلب مراجعه کنند .. و اگر هم انتقادی بود دریغ نفرمائید این شعر را کاظم الساهر آهنگ ساخته و خوانده .. زیباست .. حتما بشنوید ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه 22 آذر1387ساعت 9:5 توسط بانی |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 18 آذر1387ساعت 14:47 توسط بانی |
|
مقدمه ترجمه کتاب :عیسی پسر انسان مترجم : سید عطاءالله مهاجرانی مطلبی که می خوانید مقدمه ای است که بر ترجمه کتاب:" عیسی پسر انسان" نوشته ام. پیش از این در باره ی ترجمه ی فارسی این کتاب نکاتی نوشتم. امیدوارم کتاب به هنگام منتشر شود. کتاب فعلا دست جمیله است برای ویراستاری. البته ویرایش سوم را هم انجام داده ایم. برداشت آسمان را ه.ا.سایه جبران خلیل جبران(1883/-1931)پدیده ی غریبی ست. صبح سرخ را لاجرعه سرکشید! نوشته های او به تعبیر بیهقی از لونی دیگر است. طنین آوای آیات قدسی ، صدای زنگ مزامیر و غزل غزل های سلیمان و انجیل یوحنای عاشق، از نثر او به گوش می رسد و نیز در نثر عربی اش موسیقی درونی آیات قرآن مجید آشکارست. بقیه را لطفاْ در ادامه مطلب مطالعه فرمائید ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 17 آذر1387ساعت 20:34 توسط بانی |
|
دهانت بوی شیر میدهد همچنانکه دهانم .. چای
و.. چشم در چشم شاعرانه دور میزنی .. شیدایی چشم مرا و.. کلاف دیرین تفاهم را .. ناشیانه گره ای کور ..
سئوال میکنم: این بار چندم است که بی چتر به باران میرسی ؟
و میدانم اگر میدانستی که امشب خدا زمین را به احترام آن سیب سرخ که آدم و حوا .. به اشتراک گاز میزنند گلاب می پاشد ؛ سردی دماغت را بهانه نمیکردی و آدرس آغوش مرا به خوابگاهی .. که سرنوشت را.. به اما و اگرهای فال قهوه حدس میزند گمراه نمی شدی .................................. بانی 14/9/87
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 15 آذر1387ساعت 2:52 توسط بانی |
|
... بـ جو یمطر اللیل .. بـ حروفٍ مقطعهٍ بـ الحب و الحنان . و الشوارع السمراء .. تمشّط عتمه شعرها الطویل .. بـ تصمیمٍ جمیل .. مِن أحدَث موذه لـ زخّ المَطر . و أرصفه الأزقه تضحک شوقاَ .. بغمزات القنادیل . " زرعتُ بـ صدرکِ قمحتاً."
اذکرینی .. و تمر بک الأیام .. و انتی .. تکتبین آیات الشعر.. علی سبعین حبه . و کل حبه تصبح سنبله . و تعکسین وجه الله .. فی مرآه کل عین مبلله .
........................................... بانی 12/9/87
ترجمه:
در هوایی .. که شب را با حروفی مقطعه عاشقانه می بارد. و خیابانهای سبزه رو سیاهی گیسوانشان را به زیبایی .. به جدید ترین مُد بارش باران شانه می کنند و پیاده روهای کوچه ها چشمک چراغها را به اشتیاق .. لبخند پاسخ میگویند. " من دانه ی گندمی در سینه تو کاشتم "
بیاد آر مرا در گذشت روزها .. هنگامی که .. آیات شعرت را .. بر هفتاد دانه می نویسی . و هر دانه خوشه ای می شود . و خدا را در آینه ی هر چشم گریان منعکس میکنی .
........................................... بانی 12/9/87
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 13 آذر1387ساعت 13:22 توسط بانی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ابراهیم بانی
.......................... شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند.فرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته. شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت : دیگر تمام شد.دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود.زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است و فرشته ای که مزه عشق را بچشد، آسمان برایش تنگ |
| آرشیو موضوعی |
|
بانیات نزاریات ساهریات جبرانیات متفرقه وجدانیات معرفی کتاب.. وبلاگ .. دوست |
|
RSS
|