![]() |
![]() |
|
| نقاشی با واژه ها .. شعر و دلنوشته های ابراهیم بانی |
|
سلام به دوستان خوبم..
مرا ببخشید اگر هوای حو صله ابری است ولی شعر نمی بارد . و " شعر باید خودش بیاد "
آلوده میشوی ..
ـ چو من ـ اگر بی چراغ .. لا قبا .. عصیان را عصای راه کنی و زنجیر زلیخا را به یوسفی هوای چاه . ** و... آسوده میشوی .. ـ چو من ـ اگر فردا را ندیده پشت کنی به تهمت جامه دریدنی و زندان به تن خریدنی ................................ بانی29/8/87
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 آبان1387ساعت 13:4 توسط بانی |
|
فاصله بینِ من و توست .. هزاران فرسخ . یار دیوار به دیوار من .. ای .. تورِ پیراهنِ شبخوابِ تو .. ما را برزخ .
........................................... بانی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 15 آبان1387ساعت 6:55 توسط بانی |
|
|
برهنه .. بی چتر .. بی گُدار به آب می زنم ؛ به هوایی .. که باران .. هزار توی مرا .. به طعم بوسه های تو بیدار میکند .
شیدا !! شاید که عشق .. بی شروع شاعرانه ای پا به راه نهد ؛ بی تو .. باران هرگز .
دروغ چرا .. اینهمه قایم باشکی .. که مرا از جستجوی تو .. در شمال از ما بهتران .. نا امید میکند ؛ دستِ چپِ خیابان منتهی به فردایی است ؛ که با چراغِ چشمِ سبزِ تو.. " رام ساید " .. اما راست رفته ام. و جریمه اش را .. جرینگی باز خواست شده ام .
به من بگو .. بی من .. چگونه باران می شوی ...
......................................... بانی13/8/87
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 14 آبان1387ساعت 6:35 توسط بانی |
|
روز۸/۸/۸۷ بالاخره یک روز تاریخی بود و من نمیدانستم .. سالروز درگذشت قیصر امین پور بود .. کمتر کسی هست که از اون چیزی ندونه .. یادش گرامی خدا روستا را .. بشر شهر را... ولی شاعران آرمانشهر را آفریدند (قیصر امین پور) ........................................... گفت: احوالت چطور است؟ گفتمش: عالی است مثل حال گل! حال گل در چنگ چنگیز مغول! مطلبی رو در این رابطه در ادامه مطلب بخونید .. لطفاْ ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 6:37 توسط بانی |
|
|
عزیز نسین، بزرگترین طنز پرداز ترک در یکی از کتابهایش نوشته بود: دنبال آدم عاقلی میگردم که به من حالی کنه چطور بوکس و اتومبیلرانی را ورزش به حساب می آورند و برایش مسابقه تدارک می بینند. حالا پرسش من خیلی سخت تره و مهم تر ما اعتقاد داریم که هر چیزی در این جهان بر اساس قانون " قضا و قدر " الهی نوشته شده و سرنوشت و حتا عمر ما را او از سر نوشته است و هیچ چیزی جز اعمال خوب و شر مان که عمرمان را کوتاه و زیاد میکنند جلودار این اراده الهی نیست .. ولی آیا معقول است : یک آدم نادرست بیاد وبا کمک گرفتن از عناصر و موجودات و نیروهای دیگر حسی که مسلماً هیچکدام نباید از خداوند بزرگ بزرگتر باشند؛ زندگی شخصی را نابود کند؟ کسی که بدون اجازه وارد زندگی کسی می شود و با جادو وجنبل و رمالی مسیر زندگی آن فرد را از حالت طبیعی خارج میکند و این شخص بخت برگشته و قربانی مجبور می شود برای نجات خود و خانواده اش که به درجه نابودی رسیده اند ؛ شهر به شهر به دنبال شخص دیگری مثل آن از خدا بیخبر بگردد و گاهی هم با دادن همه مال و اموالش در قبال چاره ای برای مشکلش دست به دامن او شود تا آن سحر و جادوی همکار ش را باطل کند. و جالب اینجاست که خداوند بزرگ در همه این مدت ناظر این اعمال است!! فقط میخواهم بدانم که جایگاه خداوند در این مسائل چیست و آیا خلقت و مسیر آن را به این افراد نا لایق می سپارد تا هر کاری با زندگی و جان مردم بکنند؟ یا مسئله چیز دیگری است ... منتظر اظهار نظر دوستان و دشمنان هستم ... ........................................................... قربان شما .. بانی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 21:59 توسط بانی |
|
|
امروز 8/8/87 است. و بقول یک آوازه خوان قدیمی .. نه عیده نه بهاره.. فقط یه روز عادیه .. و واقعاً یه روز عادیه .. با این تفاوت که دقیقاً یک سال دیگه میشه 8/8/88 .. تصورش رو بکنید یکسال دیگه تاریخیه از همون تاریخ هایی که دوست داشتم تاریخ تولدم بود یا هر تاریخ مهم دیگری در زندگیم یا حتا مرگم .. یا حتا روز قول وقراری یا شرطی که دوستان بهم میدهند که هر 10 سال یکبار تکرار میشود .. ولی نه قول و قرارهای امروزی که به راحتی آب خوردن زیر پا میرود و فراموش .. و به سال نمی کشد .. تازه دارم به نزار میرسم که از روز اول معشوق رو میشناسه و جواب حرفها و قول گیری های تا ابد و همیشگی و تا آخر دنیا و تا مرگ و ... رو ساده و صمیمی جواب میده و خیال خودشو ( حد اقل) راحت میکنه .. خلاصه اینکه بخاطر اینکه نگین بانی بدبین شده ( که شده!!) .. امروز چند قول کوچولو میخوام بخودم بدم .. که تا 8/8/88 حتما عملی کنم .. چه قولی ؟.. نمیگم.. شما هم میتونید به خودتون قول بدین .. یا به دوستتون یا عشقتون یا.. ضرر نداره خودتون یا طرفتون را یه سال دیگه امتحان کنید.. امیدوارم من جرب المجرب نباشه... طالع بینی امروزتون در ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 6:7 توسط بانی |
|
جمعه.. بند گناوه .. من و محمد مهدی و کتاب الرسم بالکلمات نزار .. ساعتی دل بدریا زدیم و سه تایی خیس شدیم .. دل دریایی من .. برکه ای دلگیر است . خواهد آمد روزی .. موج خواهشمندی .. و در آغوش شب مخملیش خواهم خفت. و مرا .. تا لب یک ساحل نا مکشوفی با خودش خواهد برد . .......................................................... بانی تقدیم به یک دوست عزیزی که گاهی بیاد من در بوشهر دل بدریا میزند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 7 آبان1387ساعت 8:37 توسط بانی |
|
|
یا مقلب القلوب والابصار هر زمان نو می شود دنیا و ما ............................ بی خبر از نو شدن اندر بقا نه عزیزان .. نه سال تحویله .. نه من خل شدم .. نه سوراخ دعا را گم کرده ام .. بلکه نو شدن و تازه شدن زمان خاصی نداره .. فقط از بسکه این دعاها را زمان تحویل سال شنیدیم گوش و هوشمان به خطا میره . من تصمیم به تغییر و تحولی گرفتم که امیدوارم مثبت باشه و اثراتش شما دوستان عزیزم رو که وقتی رو به خوندن نوشته های وبلاگم میدید راضی کنه .. از تغییر قالب شروع شد و تا حدودی تنوع بیشتر مطالب و حالا تغییر عنوان وبلاگ .. تا بعد عنوان گنگ خوابدیده رو از کتابی با همین نام که آثار آقای محسن مخملباف رو نقد میکرد گرفته بودم .. ولی این اسم رو از عنوان یکی از کتابهای شاعر محبوبم نزار قبانی برای وبلاگ در نظر گرفتم : الرسم بـ الکلمات = نقاشی با واژه ها
راستش را بخواهید فکر میکنم وقتم چندان نیست .. و کارها همه ناتمام
حرف های ما هنوز نا تمام... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 5 آبان1387ساعت 15:31 توسط بانی |
|
|
یه دوست خوب بنام علیرضا مالک شش دانگ وبلاگ "فی الپرانتز" منُ به یه بازی دعوت کرده و منی که دیگه حال و حوصله ای برای اینجور بازیا برام نمونده رو به یاد جوونیا انداخت " آی جوونی یادت بخیر " اگر نامرئی بودی چکار میکردی؟ شاید من هم مث علیرضا اولین چیزی که به ذهنم خطور میکرد همان مفسده هاییه که در اثر اون بوجود میاد و ما رو خارج از قوانین تعریف شده اجتماعی و شرع و عرف به کارهای خلاف هنجارهای موجود وادار میکرد و دیگر نه ترسی به ما مترتب بود و نه حجب و حیایی . ( انگار که حالا ...) ولی نه ... خدائیش فکر خاصی ندارم یه آرزوی بزرگی بعنوان یه مسلمون داشتم و دور از دسترس به نظر میآمد سفر حجاز بود که الحمد لله سر از ترکستان در نیاوردم و دو سال پیش توفیق این سفر حاصل شد و سفر نامه ام که نوشتنش کامل شده بزودی بصورت مصور در وبلاگ قرار میگیرد .. از شما چه پنهون هوس سفر ترکستان هم دارم. اما اگر نامرئی بودم . اولین کاری که میکردم به دیدار چند دوست دور از دسترس میرفتم و میدیدم که واقعاً برایم تب میکنند تا با خیال راحت تری برایشان میمردم. و اینکه از راهی دیگر برایشان ثابت میکردم آنچه را امروز نمیتوانم اثبات کنم و ... دوم اینکه حقوق مالی خودم را که از راههای قانونی نمیتوانم بگیرم بطور غیر قانونی میگرفتم تا بتوانم بعنوان یک فرد عادی آنطور که میخواهم زندگی کنم و سفرهای سیاحتی را به همه نقاط ایران و جهان پی بگیرم .. آخر من آزرو دارم با خیال راحت و بی هیچ دغدغه ی مالی ای و در کمال آرامش کتابهایی را که دوست دارم بخوانم و با خیال راحت تر بنویسم و به هرجا که دلم خواست سفر کنم . مثلاً کشور لبنان و مزار جبران خلیل جبران و... اگر ده میلیارد تومان داشتید چی میکردید؟ با وجود اینکه من نزدیک بیست سال است کاسبی بازاری هستم ولی باور بفرمائید هنوز نمیدانم ده میلیارد تومان چند صفر دارد . فقط میدانم یک صفر از ده میلیارد ریال کمتر دارد .. ولی اگر این مبلغ زیاد را داشتم .. اولین کاری که میکردم مشکل مسکن و کار و تحصیل اطرافیانم را حل میکردم و اگر مبلغ قابل توجهی برایم باقی ماند به یک دری میزدم .. باور بفرمایید نمیتوانم فکر کنم چیزی باقی بماند ولی اگر ماند کامنت بگذارید به شماره حسابتان واریز میکنم ( ترجیحاً حسابتان در خانواده ی سیستم شتاب باشد) این هم انشای من تا خدا چه بخواهد و آقا علیرضا چه نمره ای بدهد ............................ دوستان خوبم: سعید اهوازیان و هیبا را برای این بازی دعوت میکنم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 5 آبان1387ساعت 14:34 توسط بانی |
|
شیدا ؛ تو بر میگردی .. کاش من هم باشم . حتا اگر .. چشم ، نگاه نگرانت را ندیده بشنود . گوش ، نجوای نیایشت را نشنیده ببیند . شاید .. و بهتر اینکه .. تنها هرم نفس های تو روزنه های لحظه ها را عصای راه شود . حتا اگر ...
................................. بانی2/8/87
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 2 آبان1387ساعت 7:20 توسط بانی |
|
نه آسمان به زمین آمده .. نه زمین به آسمان . در گرگ و میش یک حس نارفیق چهارشنبه تعطیل می شود.
نه تقویم دیواری .. نه تقویم رو میزی حتا سررسید قهوه ای جلد گالینگور همراهم چیزی به یاد ندارند. مبرا از تهمت هر وفات و ولادتی و حتا .. حلول هلالی .. که دقایقی را به حلاوت یک نگاه روشنش قربانی کنم.
فقط چهارشنبه ای بود مثل همه ی چهارشنبه های بی تو ... .................................................. بانی2/8/87
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 2 آبان1387ساعت 7:9 توسط بانی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ابراهیم بانی
.......................... شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند.فرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته. شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت : دیگر تمام شد.دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود.زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است و فرشته ای که مزه عشق را بچشد، آسمان برایش تنگ |
| آرشیو موضوعی |
|
بانیات نزاریات ساهریات جبرانیات متفرقه وجدانیات معرفی کتاب.. وبلاگ .. دوست |
|
RSS
|