نقاشی با واژه ها .. شعر و دلنوشته های ابراهیم بانی
صدّقینی .. أنا لا اُحبّکِ .. ولا لِـ سفینتی نحو فانوسکِ .. درب بلیلِ شَعرکِ .. ذِئب یعوی الخوفَ .. یُرهب القلب أحضن الرَمل بصحرائی .. و عطشی .. لا یلجئ لِـ بحرکِ شرب ألإذن مطرشه .. لا تصحُ لِـ أذانک الفجر ألاُنف .. لا یشمّکِ .. و کنتِ بِـ هوایی العِطر و العین .. لا تعیّد .. بِـ هلال حاجبکِ الفِطر اُقسمکِ .. بِـ الذی بیننا کانَ أن تقدّری ــ مثلی ــ ألآن کل الظروف .. و تقرئی النقاط فوق الحروف و تمحین قبلاتی من شفتیکِ و تجلدی بِـ البرد .. دفوها .. الأحضان و تغیّیری بِـ کل دفاترکِ .. العنوان صدقینی .. أنا لا اُحبّکِ .. *** اُقسمکِ أخیراً .. بِـ کل آلهه الشرق .. والغرب أن تصدقین منی .. کل هذا الـ کذب لإن اُحبکِ .. یا حبیبتی .. و أخاف علیکِ ــ کـ خوفی علی نفسی ــ و .. لا لدی الآن .. الا هذا الدرب. .................................. بانی 31/5/87 شخم میزنم .. زیر و رو میکنم .. شناسنامه ام را .. گواهینامه ام را .. کارت پایان خدمتم را .. در خزان .. غنچه شدم پدرم .. چشم را .. در آفتابِ داغِ صحرا .. با دست سایبان بسته است . مادرم .. همه ی قناعتش را .. به تنور گِلی اش هیمه میکند. خواهرم .. حسرت آب و نانِ کتاب کلاس اول برادرش را میخورد . و برادرم .. حسرت دختر عمویم . تا ثبت احوال ۵۰ ۱۷۶۶۴ نفر مانده تا برسم. عکسم .. روتوش ناشیانه ی یک عکاس را لبخند میزند. قدم .. فقط ۱۷۰ سانت بالای زمینم را رشد میکند. و دل صفحه آخر شناسنامه ام هم .. از کینه ..سفید مانده است .. من شخم میزنم .. زیر و رو میکنم .. این " من " تمامی من نیست .. باز هم شخم میزنم. بازهم زیرو رو میکنم . ....................................... بانی 30/5/87 في سنوات قليلة تحوّلت الممثلة السورية سلاف فواخرجي إلى نجمة عربية يشار إليها على أنها تمتلك موهبة وحضوراً طاغياً، إضافة إلى جمالها الأخاذ الذي يجعل كل من يشاهدها على الشاشة يستعيد جمال نجمات الخمسينات والستينات سواء في السينما العربية أو العالمية. ترانه سرا : نزار قبانی ... آهنگساز و خواننده کاظم الساهر... کارگردان کلیپ: حسین دعیبس وإني أحِبُكِ ولی مي ترسم .. مي ترسم از اينكه وابسته ی (عشق ) تو شوم.. عاشقت شوم .. با تو یکی شوم و با همه ی اینحال تو را دوست میدارم كه .. از عشقبازي با زنان اجتناب كنم و از موج دريا دوری جویم .. و با همه ی اینحال تو را دوست میدارم دعيني اصب لك الشاي .. أنت خرافية الحسن هذا الصباح تو ماجرای زيبای این صبحگاه منی كه ( هنگام نشستنت) .. به تو خوشآمد ميگويند دعيني اعبر عما يدور ببال الفناجين وهي تفكر في شفتيكِ بگذار ... آنچه در ذهن فنجانها مي گذرد را برايت تعبير كنم كه (هنگام نوشیدنت) ... به لبهاي تو مي انديشند وهل تكتفين كما كنتِ دوماً بقطعة سُكر؟! آيا هنوز هم ... مثل گذشته ها (برای شيرين كردن چايت) به يك حبه قند اكتفا ميكني ــ و نميداني که دوستت دارم ــ به تو بگويم : دوستت دارم بگذار ... در واژه هاي خود بگردم تا واژه اي به حجم عشقم نسبت به تو بیابم دعيني افكر عنكِ .. وأشتاق عنك ِ .. وأبكي واضحك عنكِ بگذار .. تا در مورد تو فكر كنم .. و مشتاق تو شوم .. و به خاطر تو گريه كنم و بخندم و تمام فاصله هاي بين خيالات و حقيقت را از بين ببرم بگذار ... با همه حروف ندا تو را صدا کنم زیرا اگر اسم تو را بر زبان نياورم خود بخود از لبهايم متولد میشوی دعيني اؤسس دولة عشق .. بگذار ... تا دولت عشقی را تأسيس كنم دولتِ عشقي .. كه تو پادشاه آن باشی من.. من .. من ... برترین عاشقان آن باشم ................................... پ ن۱ : کلیپش را حتماْ ببینید پ ن۲ : این مطلب مربوط آذرماه پارسال است که تصحیح شده چشم ! آویزه میکنم به گوش .. فحش های مقدس تو را . و گناه کلام شبانه ام را .. ثانیه ای .. مانده به ساعت صبح .. به عمد تعمید میدهم . تا خورشید را .. سرسری .. " صبح بخیر " ی پاستوریزه بگویم . یادم باشد در بهت نگاهت نهالی بکارم که .. چه سود .. اگر " بدرود " گفتمت یا " درود " ؟!! ................................................ بانی 29/5/87 زن .. آن هنگام که عاشق میشود .. عشق را .. چون ردایی بر دوش می اندازد .. و لخت میشود .. از هرچه مُدهای دیگری که بوده است. از ترس .. از خجالت .. از ترور شخم میزند .. زیر و رو میکند .. همه آنچه را در باغچه اش کاشته اند .. از تاریخ .. از دین .. از کتاب رقصان .. پیاده روها را دوان دوان لی لی میکند . شادان .. چون دانش آموزی .. که تعطیلات عید را از سر گرفته است . گنجشککان را .. به ترانه ای .. برای باران .. برای خوشه های انگور .. هم آواز میشود . به هیأت کبوتر حَرَمی .. با کمال آرامش .. در آسمان بال میگشاید . با لب می مکد .. تلخی را از لب او .. و به دندان می گزد .. همه ی محرومیت هایش را . و تنها با نگاهی .. از " مرد " انسان دیگری می سازد .. اما .. سرور من .. عجیب تر از آن .. این است .. که این همه .. در یک لحظه .. در چشم بهم زدنی .. در ثانیه ای .. اتفاق می افتد . ....................... بانی 27 /5/87 .......................... ألمرأة .. حين تعشق تلبس الحبّ کـَ معطف و تتعرّی مِن کل موذة اُخری من خوف .. من خجل .. من إرهاب تحرِث کل ما غرسَ بِـ حِقلها من تاريخ .. من دين .. من کتاب ترکض فی الـ أرصفة .. راقصة بِـ فَرَحة أجازة العيد لِـ الطلاب تُرافِق العصافير بِـ تلحين اغنية لِـ المَطر .. لِـ عَناقيد الأعناب تصير حَمامَة الحَرَم و تطير بـ کل أمان تَمُصّ بشفتاها .. المُرّ من شفايفه و تَعَضّ بِـ أسنانها الحِرمان و .. بِـ نظرة .. تُحَوّل الرجُل لِـ إنسان ثانی يا للعجب ... و کل العجب يا سيدی کل هذا .. يمُرّ بِـ لحظة .. بِـ رمشة .. بِـ ثوانی ............................... بانی ۲۷/5/87 قلّلی الـ أمتارَ .. کثّری الـ أکتارَ .. و دللی بِـ کتفک الشطاره .. لا تفکّری .. الا بِـ لوحه الملوّنه الدوّاره . إجمعی کُل أحاسیسکِ .. بِـ إصبع الـ إشاره .. لِـ فتح قمه الصداره .. لِـ تَحرِزی مَدالیّه .. ذَهَبیّه العباره بِـ کُل الـ عِناد.. و کل ما تبقّی فی حقیبتکِ مِنَ الـ عِتاد . إرمی نحو قلبی .. مَزّقیهِ .. بِـ رصاص الـ کلمات یا مَن شفتاها أجمَل الـ بُندُقیّات . ......................... بانی 27/5/87 شلیک کن .. ............ فاصله را کوتاه تر.. زوایای اطرافت را بیشتر.. وآمادگی را .. در کتفت را پرورده تر کن .. به هیچ چیز فکر نکن .. جز به سیبلِ گردِ رنگارنگِ روبرو. همه احساست را .. در انگشت نشانه ات .. خلاصه کن .. تا بتوانی .. قله ها را آسان فتح کنی ومدالی .. گردن آویز شوی .. با متنی طلایی. با تمام لجبازی.. بیا و با آنچه از تیر در یراق داری .. رگبار کن .. قلبم را با فشنگِ سخنانت . تویی که قشنگ ترین است تفنگِ لبانت .. .......................... بانی ۲۷/۵/۸۵ کَـ مطلع القصیده و تنشر سواد شعرها علی أکتافی و تبذر بصدری القوافی العدیده بِـ بربریتها یشهد التاریخ.. و حاربت الـ خلیج.. و الـ أفغان.. و الـ تشیک لکن تحضرنی بِـ حضاره .. فرنسیه لا .. لا .. هِیَ التی اوقدت بإصبعها مشعل الاُلمبیک ترکض کَـ أرنبه .. بِـ شریانی و فَشَلتُ .. کل ما حاولتُ أن أمسک یداها هیَ تعرف اللعب .. هیَ تعرف الدرب .. و مئه بِـ مئه .. القلب بِـ کل حفراته الشرقیه .. و حفراته الغربیه .. و زوایاه المخفیه تَتَمَرجَحُ بِـ أضلعی .. کَـ طارزان . تکتشف غاباتی الآمازونیه و تنادینی .. بِـ أقدم إسمی الـ تراثی و تکرره لإن لا أنساهُ .. یومیه یا ما .. و یا ما تتناست ذاکرتی لِـ مجرد أن أسمع صوتها .. هِیَّ ............................................................ بانی 23/5/87 فقط همین .. ............................ زود دیر میشود و دیر زود میــــــشود آبِ چشــــــــمه گل آلود میــــــشود احساس را ، خری اگر معنا کند .. روزی زیرِ چشمِ عشق .. کبود میــــــــشود ..................................................................... بانی ۲۲/۵/۸۷ زیبقی به تردید .. لرزان شعله ی امید را .. از طوفانی مهیب هشدار میدهد : « شاید نیایی » * * * بنفشه ها .. در باغچه ی گلهای کاغذی .. نیشخندها را .. جوانمردانه به نشان نشسته .. و سایه ی زیر ساقه را سراغ میگیرند : « باید بیایی » ...................................... بانی ۲۲/۵/۸۷ محمود درویش هم رفت در بیمارستانی در ایالت هوستون آمریکا بعد از یک عمل سخت قلب محمود درویش را هنوز خوب نمی شناسم ولی خیلی از اشعارش را که پراکنده در جراید میخواندم لذت می بردم خصوصا آن شعر سیاسیش " عربی انا و رقم بطاقتی ..."تا اینکه چند ماه قبل شبکه الجزیره مباشر پخش مستقیم شب شعر اور را تحت عنوان " ما هناک الا هنا " نشان داد که ساعتها طول کشید و آنقدر قشنگ ادا میکرد که من فردایش تکرار آن را از شبکه فلسطین هم نگاه کردم .. خدایش بیامرزد آسمان آسمان را به دریا خواهم داد تا دختر پروانه مادری برای خویش نقاشی کند. آسمان آبی برای یک صندلی یک صندلیِ خالی، حتی اگر یاسمین دیر بیاید! من با خودم آشتی خواهم کرد من با صبح یکشنبه آشتی خواهم کرد من با دو دستِ روشن تو رود را جاری خواهم کرد رود تنها در دو دستِ مَحرَمِ تو عریان خواهد شد من می دانم که نور زن خواهد شد برهنه خواهد شد و من چشم خواهم پوشید دُرُست همچون کودکی که دست های تو آخرین پناه اوست. یک آسمان برای یک دریا و یک دریا فقط برای باغی بزرگ چه روز خوبی یاسمین! روزی خوب، روشن وکامل مهیای بستری مشترک! نگاه کن کبوتران بر سردوشیِ نظامیان نشسته اند، جا خوش کرده اند. نگاه کن آن دلباختة دیوانه را دارد پاره ای از خورشید را قاب می گیرد. و من تو را چقدر دوست می دارم! امروز چه رخ داده دختر که این همه دوستت می دارم؟ موج هایترا مهار خواهم کرد. تو در ساحل من آرام خواهی گرفت، من ماسه از دامنت خواهم زدود. چه روزی چه روزی تنها زمین هست، سادگی هست و صلحِ خالص و خوشبختیِ بی مثال ماه من! من با خودم آشتی کرده ام، من با صبح یکشنبه آشتی کرده ام، من با دو دستِ روشن تو رودها را جاری خواهم کرد. کجاست کرانه نشین خوش باشی که با دهانِ معطرِ من همآوازش ببینند؟ جهان به ستایش من برخواهد خاست سرود خواهد خواند و شراب را به شرافتِ من قسم خواهد داد. می دانم! مردمان سرانجام روزی از سایه سار زیتون بُنان به در می شوند، به جانب من می آیند تا در مهتابی ِ خانه ام با پرندگان گفتگو کنند. آیا در چنین روز روشنی ممکن است که پرندگان بمیرند؟ اصلاً ممکن است؟ اصلاً کسی هست که در این روز بزرگ بمیرد؟ ......................................................................................... گزیده ای از اشعار ترجمه شده اش با عنوان« آخرین قطار» با ترجمه آقای حامد جهانشاهی و باز سرایی استاد سید علی صالحی و طراحی آقای اردشیر رستمی زندگینامه محمود درویش در ادامه مطلب نمی نوشد .. عطشِ این عربِ بیابانگرد را .. دریای دوری که به موجِ فتنه گرداب می تند .. و بی رحمانه بالهای بادبانها را به تاراج می برد . مِن بعد .. من وُ .. سوزبادِ سینا و چاه پناهی .. که عصمتِ یوسف را .. به خواهشِ زلیخا حراج میکند . .......................................... بانی 20/5/87 تف بر این تفاهم سوزِ سرما .. باران و باد دو بالِ پنجره ات را .. بازیچه می گیرند . و تو را به زانو در میآورند تا هرچه خُرده شیشه به سنگفرش داری بغل کنی و .. آنسوی پنجره گنجشککی لرزان .. پیمان های تو را .. پیمانه پیمانه .. اُجاقی افروخته است. ............................................... بانی 20/5/87 تو .. معنیِ نابِ عطش را .. ظالمانه می بلعی . و دعوتِ شبانه ها را .. به استماعی کرانه . آخر .. تو هم میرسی - درست مثلِ من - به دیوارِ آخرِ این کوچه ی بن بستِ ناکجا .. که دی جیِ عشق .. بچه گانه پژواک می شود . و ... در پیِ لحنِ کودکانه ی " دوستت دارم " چشم .. راه تار را .. به مضرابی شفاف رهنمون میشود . و گوش .. به چکی تو را برگشت میزند. ............................................. بانی 19/5/87 ما زالت الأرض تنمو راقصه بـ أعیادها مبهوره بجبالها و حقولها و السماء یظل علیها الشمس .. مازالت تشرق .. لترمی اللیل .. ببندقیتها الخشبیه و تکرر لعبه " غمیضه جی جو " لیلاً بعد یوما النهر یجری .. بطراوته والبحر مازال یعانق الأسماک و المراکب و یهدی القوافی للشعراء .. العشاق و ساعی البرید .. کل صباح .. یطرق بابها .. بحب جدید لمعجبیها ما زالت و مازالت السماء و البحار و الأرض و ما علیها بکل معجبیها لکن .. ما یعاوضها؟ إن فقدتنی .. إن فقدت أبعد تاریخها إن فقدت والدیها … ………………………… بانی 18/5/87 وراء کل اغنیة .. حکایه قصة حبيبين……………………… . للشاعر القدیر کریم العراقی وإن كنت لا أعلم متى كان هذا الزمن؟، هل هو زمن الحب العذري أيام قيس وليلى وروميو وجوليت؟.. إنه شبيه بذلك. وشبيه أيضاً بأفلام الحب التي قدمتها شادية وسعاد حسني وفاتن حمامة وماجدة، طبعاً بصحبة فتيان أحلامهم وأفلامهم وأفلامنا. وكنت أمين أسرارهما الذي تلقّى صدمة نهاية ذلك الحب فتاكة مضاعفة.. فما أحرج موقفي وأنا لا استطيع الانحياز لأي طرف منهما، كل واحد يقدم مبرراته مرفقة بالجراح والدموع، سيفان من نار يختصمان في كبدي. أم غيرته، نعم مستاءة مني *** منبع : http://karimaliraqi.net/vb/ باگوک « لقد سُرقنا مرّتین » للشاعر الکبیر مظفر النواب .. من کتاب للریل و حمد .................................... بـ حزامک مفاتیح السوالف و أنت تدری ضیّعینه الباب و المفتاح و شراعک شلیل اللیل یحچی للسمچ ، سالوفه القداح سولِف یا حبیّب ، لا یجینه فراگ ، و یحچی ویاک .. و یبوگک . أمس باگوک .. و نشدونی عله أوصافک حِرِت .. راویتهم گلبی ، و گلت یِرهَم علیه مفتاح . ........................................................ 1965 شناسنامه ام را .. گُم کرده ام امشب . و در رصدِ سطر به سطرِ آینه .. تردیدِ تو .. پژواکِ مرا شکسته شکسته .. سیاه مشق میکند . حال که .. لیله الرغائب عشق را .. به قُرب مستجاب نمی شوم .. نا باورانه .. سه جلدِ پدر جدم را به سینه سنجاق میکنم . ............................................... بانی 17/5/87 دُرُست قرنِ اولِ بعد از میلاد بود که نوشتم " نمیخواهم پاکتِ سیگاری باشم که در پنهان .. و نهان غم آواز ترین لحنِ تو را به دود بادِ هرچه باداباد دهم " و آنرا به تعدادِ همه ی معشوقه هایم پُست کردم ( دنده هایم .. بارها بارِ مچالگی را .. زیر سایه ی صندل .. شکسته شکسته مزمزه کرده اند ) " یا .. کتابِ مقدسی در زاویه ی انزوا - به ناچار دچار - ایّام العُسر را به یُسر میخواند " و آنرا به تعدادِ همه ی معشوقه هایم پُست کردم ( صفحاتِ مذهّب امید .. بارها جرمِ کهنگیِ خود را به رود سپرده اند ) *** دورادور مرا دوره میکند بغضِ گلوبندی .. که مفهومِ بند را به زیرِ صفر تنزل میدهد و صفِ اولِ هرچه خاطره .. هرچه خوب .. را غزل می نوازد . و تاریخِ مصرفِ عشق و عدالت را .. با رقم های نجومی .. رَج میزند . من تا تقسیمِ سهامِ عدالت .. تعارفِ هر اف افِ خوش خطِ نوظهوری را .. نشنیده می گیرم .. چنانکه هر کُلونِ زنگار بسته ای را .. ندیده ... ........................................................ بانی 15/5/87 1) سهمِ من از این همه ترانه .. رقصِ موزونِ دو بالِ شاپرکی ست که دو تار حنجره ات را .. سماع می کنند . .................................................. بانی 13/5/87 2) من از دیارِ هیاهو تنها و تنها .. همین اتحادِ مزدوجِ صمٌ و بکم را همچون بکارتی سربلند .. سود کرده ام. ......................................... بانی 13/5/87 3) وقتی که سرخیِ شقایق را .. به شایدی از شادیِ وصل .. به نحسی سیزده .. در بند میکنند به سرِ مبارکم قسم همانجا .. سبزیش را به باد میدهم ................................... بانی 13/5/87 4) باران تا صبح هم ببارد .. رحمت این خبر را 30/20 بی حساب میکند ترسم از بارشِ دهشت انگیز دیگریست که زورق بی بادبانم را .. خطاب و فاصله ها را .. غرقِ عذاب میکند. ................................... بانی 13/5/87
شبانه ام .. امشب عاشقانه نیست . و هُرمِ شرجیِ حوصله ام ، آبستنِ تولدِ یک ترانه نیست . *** تأملی میخواهدُ .. تحملی وقتی که خواهشِ دست را .. به ضریحِ اجابت .. دستبندی به اوج زمزمه میکند. ** بی خود میگویم وُ.. میدانم .. که بی خود شدن ، اشباع خود شدن است . بچه گی میکنم وُ .. میدانی .. که کودکی اَبَر مردیِ اوج است در سقوط. صادقانه میگویم .. چه دیر میدانیم .. به ملامت گزیدنی می طلبد .. دندان به لب انگشتِ وصل را .. وقتی که عشق .. از تجربه به تجزیه تحلیل میرود. .................................................................................. بانی 13/5/87 بال هایم را شاعرانه رفو کرده ام مأذنه ها مرا إذن صعود داده اند به نشانی که کاج ها میدهند بالاتر از لانه کلاغ ها صلای مؤذن مرا به صـــــــــــــلاح میخواند منی .. که سالهاست مصلحت را .. به کمر ســلاح بسته است افق فردا - حتا به چشم عینک گم شده ام ، نیز - از فلق دیروز .. صبح تر شده است ای وسوسه ی بیقرار .. در خورجین بقال دوره گرد صفای کوچه کودکی را .. دوباره .. من سوار بر شاخه نخلی به فرخنده باد ِ فرارِفاصله هدایت شده ام ................................................ بانی 12/5/87 عینیک .. بحرٌ کثیر الـ مــــــــــــــــــــدّ لا یحیطه من الـ شرق و الـ غرب .. شاطئ و لا لـ جنوبه و لا لـ شماله حدّ *** سواح أنا .. سلّبونی لصوص الصین و تبعونی .. بلده لـ بلده .. و جزیره لـ جزیره حین بعد حین *** هل لی .. و لـ سفینتی الحیرانه فیک ملجأ .. میناء .. مرساه .. حبل للشدّ ؟ إذن لا .. - یا آخر عنوان من أرض الله الـ لامغصوبه الـ لایسکنها الا الـ مقبول الـ توبه - أقول بکل کبریائی .. قبل أن اُمزق سفینتی .. خوفاً من کل ما اتصوّره .. ورائی کل ما .. هو ضدّی إمنحینی .. فرصه قلیله .. لـ أرثی نفسی و إعطینی .. قلیل من موجک .. و بعض من شواطئک الـ لاحدّ .. لأعزف آخر لحنی فیک .. لحن الـ .. اللطم علی الخدّ . .......................................... بانی 10/5/87
آقا ! .. خودکار دارید ؟ من خوابم نمی آید این کوپه ریتم دللول گهواره را نمی دهد گهواره ام را .. پدرم از بازار احمد آباد " دنه المهد گبل الولد " خریده بود باورت میشود یا نمیشود .. نمیدانم من حتا خواب امروزم را در آرامش آن دیده ام *** کنترلچی ! .. من تا بحال نتوانسته ام خودم را کنترل کنم تو نیز نمیتوانی مرا *** پانچ شد بلیط .. پارسال گواهینامه ام .. بعدها هم شناسنامه ام اما من نه .. نمیشوم *** همقطار! .. تو شاعری ؟ من میخواستم معلم شوم شاعری هم بد نیست ولی عشق چیز دیگریست *** آقا ! .. تا تهران چقدر مانده چقدر کند میرود این حلزون من تا بحال به تهران فکر هم نکرده ام جز همین یکبار من به بالاترها فکر میکنم مثل همین یکبار *** کلانشهر تهران قیلوله ایست صبحگاهی که قطار 5/6 عصر اهواز را به جاده ای دیگر پیوند میزند تهران را پشت سر میگذارم دریا از دنیا هم بزرگتر است. .................................................................. بانی 9/5/8۷ رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم): «انَّما بُعِثتُ لِاُتمِمَّ مکارم الأخلاق» «برای (احیای) مکارم اخلاق و نیکیهای اخلاقی مبعوث شدهام» ................ عید مبعث مبارک باد اُخت و أخ .. مَا أکذبَ هذه الحقیقه کَم جرّبتهُ أسلافنا .. و تَغَزّلوا بـ کأسها العتیقَ ؟ ** أخ و اُخت ... حین تَصیحَ .. اُحبّکِ تُبعثرنی .. - بِـ دقیقه - و تُبعثر .. مَا جمّعَته السنینَ مِنَ السَفر .. هذه الحقیبه و یَطفنَ علی محیط بحری بَجَعَ الآمال الـ لاوصول الحبیبه و اُمنیاتی العجیبه اما .. لَـ أن لا أصبحَ للمرّة الاَلف مملوکه .. ضحیّه .. شنیقه اُلملِمُ کل ما تطشّر.. بِـ رُبع دقیقه و اُرتّب الحقیبه .. بِـ رُبع دقیقه و البحر اشربه .. بِـ نصف دقیقه ... آه !! ما أعنفی ما أعنف المرأه التی تکتم الحقیقه ........................................................... بانی ۸/۵/۸۷ خلاصة القضیّة ....................... خلاصةُ القضیّة تُوجَزُ في عبارَه لقد لبسنَا قشرةَ الحضارَه و الروحُ جاهلیّه ... .............................. نزار قبانی امید .. همچنان جاریست و شب و روز - این یابوهای دورو – صفای دقایقِ خوشِ مرا تا سرابِ مروه به هروله بسته اند . ... و گیجگاهِ ناظران را .. به کار . الکی خوش .. بگوید یا نگوید خودم میدانم دنیا به آخر نرسیده . اما من .. ترانه ی بودن را .. به سیم آخر بند زده ام . ..................................... بانی 6/5/87 " أنتی .. من أنتی؟ " ............ اُکلمک بـ أبجدیتی قروی أنا .. من عالم الذر و کهفی .. یبعد امتاراً من عهد دقیانوس کهفی .. کهفی أنا أملکهه وحدی . وکل ما وجدته .. بعد ما کشف یقضتی الفانوس أحلام و کتب و دفاتر .. أشهرها الـ "لاروس" تاریخی .. لا أعرف شیئ منه و جدّی لا أذکر شیئ عنه عَمر.. زید .. سیروس؟ عینای .. ترکض نحو کل ما هو جمیل و فمی .. یبحث عن جبین لـ یسمیها وطن .. و قبله للبوس أ ما أنتی یا رائحه الخبز الـ غبشیه یا من تحمل بصوتها قرنفله .. إعران ..خزّامه .. تمیمه .. و ورده وردیّه حجل .. خلخال .. بـ دقه عربیه و وجه .. بـ سمار الشمس .. یترنم بدقاته الشضریه تنافس کل الحضارات الشرقیه .. و الغربیه کیف .. کیف ما إستغربتینی أنا و اشتریتی .. کل دنانیری الفضییه .................................................. بانی 5/5/87

جاءت تجربتك في «الفيديو كليب» مع الفنان كاظم الساهر في وقت لم نعتد فيه من نجومنا مثل هذه المشاركات، فكيف بدأت الفكرة، وماذا قدّمت لك؟
ـ كنت سابقاً أستبعد هذه الفكرة تماماً. ولكن، تحديداً في هذه الأغنية شدّني الأمر لأهميته، فهو عمل يحمل توقيع كاظم الســـــاهر ونزار قباني ولن تضرني المشاركة في العمل مع هذه الأسماء الكبيرة.وقد بدأت الفكرة عندما تلقيت اتصالاً شخصياً من كاظم طلب مني خلاله أن أكون موجودة في العمل. أعتقد أن «الكليب» لاقى استحساناً عند معظم الناس. وبالتأكيد، قدّم لي شيئاً مهماً على الصعيدين الفني والشخصي


... و من دوستت دارم
وإني احبك .. لكن ..
أخاف .. أخاف التورط فيكِ .. التعلق فيك ِ .. التوحد فيكِ
وإني احبك
... و من تو را دوست میدارم ..
فقد علمتني التجارب .. أن أتجنب عشق النساء ...
وموج البحار .. وإني احبك
همانا .. تجربه ی روزگار به من آموخته
بگذار برايت چاي بريزم..
دعيني أترجم بعض كلام المقاعد وهي ترحب فيكِ
بگذار ... بعضي از حرفهاي صندليها را برايت ترجمه كنم
أأعجبك الشاي ؟؟
آيا از چاي خوشت آمد
أما أنا
فأفضل وجهك من غير سكر ..
اما من ..
چهره ات را بدون شكر ترجيح مي دهم
( تشبیه است از صورتی بی آرایش و طبیعی )
دعيني اقول بكل اللغات التی تعرفین ولا تعرفين أحبك انتِ
احبك أنتِ
بگذار ... تا با همه لغت هایي كه مي دانی
دعيني افتش عن مفرادت تكون بحجم حنيني إليكِ
والغي المسافات بين الخيال وبين اليقين ..
دعيني انادي عليكِ بكل حروف النداء ..
لعلي اذا ما تغنيت باسمكِ من شفتي تولدين
دولة عشق تكونين انت المليكة فيها ..
وأصبح فيها أنا أنا أنا ... أعظم العاشقين
وإني أحِبُكِ
و در آنجا ،
و ( آن هم بخاطر این باشد) که تو را دوست میدارم




و دریا
ادامه مطلب



صديقي وحبيبته، عاشا أجمل قصة حب أعادتني معهما إلى زمن الرومانسية،
كنت أغبط صديقي وحبيبته وأكتب القصائد والأغنيات من خلال إشراقة حبهما،
كان صديقي .. وكانت حبه الأبدي
بل كان حبهما حكاية البلد
واستغرب الناس كيف القصة انقلبت؟
إلى خصام إلى هجر إلى نكد
أما أنا .. الشاهد المجروح بينهما
سيفان من نار يختصمان في كبدي
***
هو التقاني .. مريضاً تائه القدم
محطم القلب .. أدمى إصبع الندم :
كن يا صديقي ، طبيبي .. واحتمل ألمي
هل قابلتك؟ وهل حدثتها عني؟
هل حزنها كان أقسى .. أم أنا حزني؟
وذلك العطر .. هل لا زال يغمرها
خسرتها يا لطيشي لا بديل لها
ماذا فعلت بنفسي لو قطعت يدي؟
بكى صديقي كانت حبه الأبدي
بل كان حبهما أسطورة البلد
***
هي التقتني .. وقد شحبت ملامحها
كان اسمه لو مرّ.. يجرحها
وكما يذوب الشمع في النار
مسكت يدي وبكت كإعصار:
هو الذي دمر أحلامي
هو الذي أمطرني همّا
لكنني أوصيك خيراً به ، كأنني صرت له أماً
بالله هل لا زال مضطرباً ، أخشى عليه نوبة اليأس
إحساسه العالي سيقتله .. خوفي عليه لا على نفسي
بلغه .. أن الريح قد خطفت بنتاً على الميناء يعشقها
وليتجه لشواطئ أخرى .. فسفينتي بيديه أغرقها
سرق الأمان وضاع للأبد
من خلته سقفي ومعتمدي
تلك الحكاية هل مرت على أحد؟
وكلّمتني وكلّمني لصبح غدي
ما فارق الهاتف السهران كف يدي
سيفان من نار تختصمان في كبدي
عودا لبعض .. أو انفصلا إلى الأبد
ففيكما الآن شوق الأم للولد




| Design By : Night Melody |




