تبليغاتX
الرّسمُ بالكَلِمَات
نقاشی با واژه ها .. شعر و دلنوشته های ابراهیم بانی

ست الحبايب.. ياحبيبه .. يا أغلى من روحي ودمي

 
ياحنينة.. وكلك طيبة.. يارب يخليكي .. يا أمي


زمان سهرتي.. وتعبتي.. وشلتي من عمري ليالي

 
ولسّه برضه.. ده لوقتي .. بتحملي الهم بدالي


أنام وتسهري.. و تباتي تفكري


وتصحي من الآدان .. وتيجي تشقري

 
تعيشي لي ياحبيبتي .. يا أمي .. ويدوم لي رضاكي

 
أنا روحي من روحك انتي .. وعايش من سرّ دعاكي


بتحسي بفرحتي قبل الهنا .. بسنة


وتحسي بشكوتي من قبل  .. ما أحس أنا

 
يارب يخليكي ياأمي .. يارب يخليكي ياأمي

 
لو عشت طول عمري  .. أوفي جمايلك الغاليه علي

 
أجيب منين عمر يكفي .. وألاقي فين أغلى هدية

 
نور عيني .. ومهجتي .. وحياتي .. ودنيتي

 
لو ترضي تقبليهم دول .. همّا هديتي


يارب يخليكي ياأمي ست الحبايب ياحبيبة

كلمات:حسين
السيد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 7:56  توسط بانی | 

بعد أيام قليلة يأتي عيـــــدٌ نحتفل به جميـــعا..........
بعد أيامٍ قليلة ,, نحتفل بأروع مخلوق على وجه الأرض ...........
لدى هذا الشخص , أكبر قلب قابلناه في حياتنا .............
أروع إنسان في هذا الكون ...... أحبّنا كثيراً وأحببناه كثيراً .........
فعل لنا الكثير ,, ولم نعطه إلا القليل .........
نحن على ما نحن عليه , بفضل الله ثم بفضله ............
بعد أيام قليلة ,, كلنا جميعاً سنحتفل بعيدٍ رائعٍ وجميل ........
عيد أغلى الناس ... عيد ُ من هي الروح لنا .......
وهي بلسم لجروحنـــــا ....
نعم عيدها هي من تسهر على راحتنا ...........
وتبكي أذا مرضنا أو أصابنا الهم والحزن .............
هل عرفتم من هي ؟؟
هي أمـــي ... وأمكـَ ( كِ )........
هي التي قالوا عنها:
الأم مدرســـــة إذا أعددتهـــــا
أعددتــــــــ َ شعبــــاً طيب الأعراق ِ ...
لذلك هي أغلى ما نملك في الوجود
نحبها نعشقها ... نقبل التراب الذي تحت قدميــــهـا
لذلك بعيدهــــا الذي يأتي بعد أيام قليلة ....
ما عندنا شئ الا نقول

يا ست الحبايب ...
أمي يا أول حب عشته في دنياي .......
يا أول اسم تنطق به شفتاي .......
أنتي العزيزة الطيبة الوفية .......
أحبك ِ يا أغلى الناس .............

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 7:51  توسط بانی | 

دوست داشتن از عشق برتر است .

 

 عشق يک جور جوشش کور است و پيوندي از سر نابينائي ، اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال .

 عشق بيشتر از غريزه آب ميخورد و هرچه از غريزه سر زند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع ميکند و تا هرجا که يک روح ارتفاع دارددوست داشتن نيز همگام با آن اوج ميابد


عشق در قالب دلها در شکل ها و رنگ هاي تقريبا مشابهي متجلي ميشود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشترکي است ، اما دوست داشتن در هر روحي جلوه خاص خويش دارد و از روح رنگ ميگيرد و چون روح ها برخلاف غريزه ها هر کدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعمي و عطري ويژه خويش دارد ، مي توان گفت که به شماره هر روحي ، دوست داشتني هست


عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست و گذر فصل ها و عبور سالها بر آن اثر ميگذارد ، اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي ميکند و بر آشيانه بلندش روز و روزگار را دستي نيست


عشق در هر رنگي و سطحي ، با زيبائي محسوس ، در نهان يا آشکار ، رابطه دارد . چنانکه " شوپنهاور" ميگويد : (( شما بيست سال بر سن معشوقتان بيفزائيد ، آنگاه تاثير مستقيم آنرا بر روي احساستان مطالعه کني((!اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب زيبائي هاي روح که زيبائي هاي محسوس را به گونه اي ديگر ميبيند .

عشق طوفاني و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت


عشق با دوري و نزديکي در نوسان است ، اگر دوري به طول بينجامد ضعيف ميشود ، اگر تماس دوام يابد به ابتذال ميکشد .و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و (( ديدار و پرهيز )) ، زنده و نيرومند ميماند . اما دوست داشتن با اين حالت نا آشناست . دنيايش دنياي ديگريست


عشق جوششي يکجانبه است ، به معشوق نمي انديشد که کيست ، يک خود جوشي ذاتي است ، و از اين رو هميشه اشتباه ميکند . در انتخاب به سختي ميلغزد و يا همواره يکجانبه ميماند و گاه ميان دو بيگانه ناهماهنگ ، عشقي جرقه ميزند و چون در تاريکي است و يکديگر را نميبينند ، پس از انفجار اين صاعقه است که در پرتو روشنائي آن چهره يکديگر را ميتوانند ديد و در اينجاست که گاه پس از جرقه زدن عشقعاشق و معشوق که در چهره هم مينگرند ، احساس ميکنند هم را نميشناسند و بيگانگي و نا آشنائي پس از عشق – که درد کوچکي نيست – فراوان است
اما دوست داشتن در روشنائي ريشه ميبندد و در زير نور سبز ميشود و رشد ميکند و از اين روست که همواره پس از آشنائي پديد ميايد . و در حقيقت در آغاز دو روح خطوط آشنائي را در سيما و نگاه يکديگر ميخوانند ، و پس از ((آشنا شدن)) است که ((خودماني)) ميشوند - دو روح ، نه دو نفر ، که ممکن است دو نفر با هم در عين رو در بايستي ها احساس خودماني بودن کنند و اين حالت به قدري ظريف و فرار است که به سادگي از زير دست احساس و فهم ميگريزد - و سپس طعم خويشاوندي و بوي خويشاوندي و گرماي خويشاوندي از سخن و رفتار و کلام يکديگر احساس ميشود و از اين منزل است که ناگهان ، خود بخود ، دو همسفر به چشم ميبينند که به پهندشت بيکرانه مهرباني رسيده اند و آسمان صاف و بي لک دوست داشتن بر بالاي سرشان خيمه گسترده است و افقهاي روشن و پاک و صميمي (( ايمان)) در برابرشان باز ميشود و نسيمي نرم و لطيف - همچون روح يک معبد متروک که در محراب پنهاني آن ، خيال راهبي بزرگ نقش بر زمين شده و زمزمه درد آلود نيايش مناره تنها و غريب آنرا به لرزه در مياورد – هر لحظه پيام الهان هاي تازه آسمانهاي ديگر و سرزمين هاي ديگر و عطر گلهاي مرموز وجانبخش بوستانهاي ديگر را به همراه دارد و خود را ، به مهر و عشوه اي بازيگر و شيرين و شوخ ، هر لحظه ، بر سر و روي ايندو ميزند


عشق جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني ((فهميدن)) و ((انديشيدن)) نيست . اما دوست داشتن در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر ميرود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين ميکند و با خود به قله بلند اشراق ميبرد


عشق زيبائي هاي دلخواه را در معشوق ميافريند و دوست داشتن زيبائي هاي دلخواه را در دوست ميبيند و ميابد


عشق يک فريب بزرگ و قوي است و دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمي ، بي انتها و مطلق


عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا کردن


عشق بينائي را ميگيرد و دوست داشتن ميدهد


عشق خشن است و شديد و در عين حال ناپايدار و نامطمئن و دوست داشتن لطيف است و نرم و در عين حال پايدار و سرشار از اطمينان


عشق همواره با اشک آلوده است و دوست داشتن سراپا يقين است و شک ناپذير


از عشق هرچه بيشتر ميشنويم سيرابتر ميشويم و از دوست داشتن هر چه بيشتر ، تشنه تر


عشق هرچه ديرتر ميپايد کهنه تر ميشود و دوست داشتن نو تر


عشق نيروئيست در عاشق ، که او را به معشوق ميکشاند ؛ دوست داشتن جاذبه ايست در دوست ، که دوست را به دوست ميبرد .

 عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست


عشق معشوق را مجهول و گمنام ميخواهد تا در انحصار او بماند ، زيرا عشق جلوه اي از خود خواهي يا روح تاجرانه يا جانورانه آدميست ، و چون خود به بدي خود آگاه است ، آنرا در ديگري که ميبيند ؛ از او بيزار ميشود و کينه برميگيرد . اما دوست داشتن ، دوست را محبوب و عزيز ميخواهد و ميخواهد که همه دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ، داشته باشند . که دوست داشتن جلوه اي از روح خدائي و فطرت اهورائي آدميست و چون خود به قداست ماورائي خود بيناست ، آنرا در ديگري که ميبيند ، ديگري را نيز دوست ميدارد و با خود آشنا و خويشاوند ميابد


در عشق رقيب منفور است و در دوست داشتن است که (( هواداران کويش را چو جان خويشتن دارند )) که حصد شاخصه عشق است چه ، عشق معشوق را طعمه خويش ميبيند و همواره در اضطراب است که ديگري از چنگش بربايد و اگر ربود ، با هردو دشمني ميورزد و معشوق نيز منفور ميگردد و دوست داشتن ايمان است و ايمان يک روح مطلق است ، يک ابديت بي مرز است ، از جنس اين عالم نيست

 
عشق ريسمان طبيعي است و سرکشان را به بند خويش در مياورد تا آنچه آنان ، بخود از طبيعت گرفته اند بدو باز پس دهند و آنچه را مرگ ميستاند ، به حيله عشق ، بر جاي نهند ، که عشق تاوان ده مرگ است و دوست داشتن عشقي است که انسان ، دور از چشم طبيعت ، خود ميافريند ، خود بدان ميرسد ، خود آنرا ))انتخاب)) ميکند .

عشق اسارت در دام غريزه است و دوست داشتن آزادي از جبر مزاج

عشق مامور تن است و دوست داشتن پيغمبر روح .

 عشق يک (( اغفال )) بزرگ و نيرومند است تا انسان به زندگي مشغول گردد و به روزمرگي – که طبيعت سخت آنرا دوست ميدارد – سر گرم شود و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خود آگاهي ترس آور آدمي در اين بيگانه بازار زشت و بيهوده .

عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن .

عشق غذاخوردن يک حريص گرسنه است و دوست داشتن (( همزباني در سرزمين بيگانه يافتن است)).

روحش شاد باد........................................................

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 23:34  توسط بانی | 

برگي .. از شاخه فرو ريخته اي .. موج زنان در بادم

رو به هر سو بَرَدَم باد .. تو را ميطلبم همزادم

آن جناقي كه شكستيم سرِ سفره ي دل

اي تو را خوب فراموش .. بدان .. من يادم

حرف مردانه يكي است .. چه شيرين گفتند

حال .. تو تلخي چه شيرين ، همان فرهادم

من كه خود خون دل و ديده به تو بخشيدم

وايت از اينكه بيايند به خونخواهي من .. اولادم

................................................................. باني

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 14:24  توسط بانی | 

 من امروز آرزوي مرگ كردم

نه بخدا..فكر بد نكنيد.. نه.. از دنيا هم سير نشده ام.. تازه جوانم و آرزو دارم. خيلي بي انصافيه كه نا كام بميرم

فقط يه آرزو بود..

آرزو كردم ايكاش هر لحظه به ذهنم نمي آمدي.

................................................................. باني 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 14:19  توسط بانی | 
در پادگان جهان..

از دوره خدمت عمر..

با فرمان " قدم رو " هم " درجا " میزنم.

........................................................... بانی

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 14:45  توسط بانی | 
من..

- خط فاصله -

سایه

... حتا تو ؟؟؟

......................................................................... بانی

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 0:13  توسط بانی | 

 

رجل وحيد

لو كنت أعرف ما أريد

ما جئت ملتجئا إليك كقطة مذعورة

لو كنت أعرف ما أريد

لو كنت أعرف أين أقضي ليلتي

لو كنت أعرف أين أسند جبهتي

ما كان أغراني الصعود

لاتسألي:من أين جئت،وكيف جئت،وما أريد

تللك السؤالات السخيفة مالدي لها ردود

ألديك كبريت وبعض سجائر؟

ألديك أي جريدة ماهم ما تاريخها..

كل الجرائد ما بها شيء جديد

ألديك-سيدتي- سرير آخر

في الدار، إني دائما رجل وحيد

أنت ادخلي نامي

سأصنع قهوتي وحدي ،

فإني دائما ..رجل وحيد

تغتالني الطرقات.. ترفضني الخرائط والحدود

أما البريد.. فمن قرون ليس يأتيني البريد

هاتي السجائر واختفي

هي كل ما أحتاجه

هي كل ما يحتاجه الرجل الوحيد

لا تقفلي الأبواب خلفك..

إن أعصابي يغطيها الجليد

لاتقفلي شيئا.. فإن الجنس آخر ما أريد

 

.................................................................. نزار قباني

 

مرد تنها

اگر ميدانستم ..كه چه ميخواهم ،

مانندِ گربه ي ترسيده  و بي سرپناهي ..

به تو پناه نمي آوردم.

 

اگر ميدانستم ..كه چه ميخواهم

اگر ميدانستم ..كه كجا شبم را سر كنم

اگر ميدانستم .. كه كجا پيشانيم را زمين بگذارم

اينچنين .. درگِل فرو نمي ماندم

 

نپرس : از كجا آمده ام .. چگونه آمده ام .. وچه ميخواهم

براي اين پرسشهاي ساده ات پاسخي ندارم

 

كبريتي و چند نخ سيگار در بساطت نيست؟

مجله اي نداري؟ .. هر چه باشد .. تاريخش مهم نيست

جرايد .. هيچكدامشان چيز جديدي ندارند.

 

بانوي من ..

در اتاقت ..

تختخواب ديگري نداري؟

.. من همواره مرد تنهايي بوده ام

 

تو برو به درون اتاقت .. و بخواب

من..

خود به تنهايي قهوه ام را درست ميكنم.

.. من همواره مرد تنهايي بوده ام

 

جاده ها .. گمراهم ميكنند

نقشه ها.. و مرزها مرا به خود راه نميدهند

اما پُست..

قرنهاست كه پُست چيزي برايم نياورده است.

 

سيگارها را بده .. و برو

اين.. همه ي آن چيزي است كه به آن نياز دارم

اين ..

همه ي آن چيزهايي است كه يك مرد تنها به آنها نياز دارد

 

درها را پشت سرت قفل نكن..

زيرا ..

اعصابم را برف پوشانده است

هيچ چيزي را قفل نكن..

زيرا..

سکس.. آخرين چيزي است كه ميخواهم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 17:23  توسط بانی | 

چبدْتي امفتفته تِدري شَفَتْهه؟

فَتْهه.. الْ چَلْ عقيق أحمرْ شَفَتهه

إلْمُصايبْ .. مِنْ زِغُرْ سِنّي شِفِتْهِه

إلمَهَد .. وُ اُمّي .. وْ زَماني إشْهُوُدْ ليّه

............................................................ ملا فاضل

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 15:28  توسط بانی | 

 

با اين همه

با من بگو اي دوست

چه بايد كرد

صداقت اين دل را.

با كدام چاهي منزوي

فرياد كنم

كه آشيانه ماري نباشد.

............................................................ بابك باران پور

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 15:26  توسط بانی | 
 

كي مي آيي؟

سه روز از رفتنت

و عمري بر من گذشت

از رفتن نيامدي

و حتي در اين سه سال يادي از من نكرده اي

نام تو را بر دخترم نهادم

                                   ... تا بيايي

چنان دير كرده اي

كه مريم سي ساله است

و سي و سه سال و سه روز از مرگم ميگذرد

................................................................... شعر: علي عبدالرضايي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 15:37  توسط بانی | 

از " اوتانت " دبير كل سابق سازمان ملل متحد س‍ؤال شد:

 

به نظر شما يك ديپلمات خوشبخت چه كسي است؟

 

گفت: يك ديپلمات خوشبخت كسي است كه در خانه اي به سبك انگليسي

زندگي كند ..

زن ژاپني داشته باشد .. غذاي چيني بخورد .. و يك حقوق آمريكايي بگيرد.

 

خبرنگار متعجب دوباره ميپرسد:

 

پس در اين صورت يك ديپلمات بدبخت به نظر شما چه كسي است؟

 

اوتانت پاسخ ميدهد :

 

 كسي است كه در يك منزل ژاپني زندگي كند .. زن آمريكايي داشته باشد ..

 

 غذاي انگليسي بخورد و يك حقوق چيني بگيرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 0:5  توسط بانی | 

 باز هم  سلام

...................

داشتم در مورد اين موضوع  فكر ميكردم كه حالا كه قراره چند شعر از ملافاضل سكراني در وبلاگم بذارم براي اون دوستاني كه عربي محلي مون رو نميدونن چكار ميتونم بكنم كه حس و معني رو منتقل كنم . مثلاً اصطلاحات ابوذيه .. موال ..مهداوي.. گلايد.. ميمر و ... و همچنين تقسيمات آنها را. البته من خودم هم متخصص نيستم وشناخت من در حديه كه از همديگه تميزشون بدم و از همه بالاتر ازشون لذت ببرم . و اين دغدغه كه بتونم توضيحشون بدم نه ترجمه شون كنم و يا بهتر بگم خودموني ترو نزديك به مقصود شاعرشون كنم ، هميشه باهام بوده و از شما چه پنهون الان دوستان خيلي خوبي دارم كه تنها از معني كردن بعضي از شعرهاي نزارقباني من عاشقش شدن و دوستش دارن. ويا صداي كاظم را براي تنها يك ترانه اي كه معنيشو فهميدن دوست دارن. ولي تا وقت و حوصله ام بهم اجازه بده و در مورد تك تك انواع شعر محلي مون با نمونه شون مطالب كوتاه و مفيدي بنويسم، فعلاً چند نمونه از اشعار اين شاعر عظيم را براتون مينويسم. شاعري كه اشعارش سراسر پند و اندرز و حكمت است و از لحاظ صنايع شعري و اوزان بي نظير است. و مطمئن باشيد ايشان هم چهره اي است از چهره هاي ماندگار. خدا نگهدارش باشد.

1)     موال:

 

لا تصْحَبْ أنذال، مذموم الفِعِل بي هلك

و إمشي ابطريق الذي گبلك مِشَوْ بي هلك

سير إبثواني عگلْ و إحچي إبثگل بي هلك ..

.. عِزْ و الچذب عيب و إصدقْ لل گلتله نَعم

و إنعم علا اللّي نعم و إنعم علا ال ما نعم

و إحذر غَدر كِلْ صديج ، الْ بَس لِسانه نعم

مِثْل الْ يلدهه نعم و إبْ فاهه سم بي هلك

 

2)     ابوذيه:

 

يشب تنّورْ گلبي إردود .. شحما

ايتِشعْوَطْ  بِ إلتهل و إيذوب شحمه

نسا العِشْره ظريف إلطول شح ما..

..يجي ، لوْ بلّغوه خطره القضيه؟

................

 

عَلا تَلْ هَمْ، تَحتْ تَلْ هَضُمْ، يَمْ تَلْ..

..أسا وْ تَلني الدهَرْ و أصرختْ يَمْ تَلْ

صِحِتْ يمته الظلم ينزاح ، يم تَلْ..

.. الخلگ ترتاح من هاي الأذيه؟

 

3)     مهداوي:

 

تَمْر إلْچِذبْ حامض غده وْ يِحْمَض بَعَدْ منحالي

مثقالْ مُرْ مْن إلصدگ أحسَنْ وَ لا منحالي

جاراتي عِذْلَنّي إبصدگ وَعدي وْ لا منحالي

گِلْتْ إلصدگ عرشه إعتله و عرش اليچذّب هاوي  

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 17 خرداد1387ساعت 15:41  توسط بانی | 

آدم اگر ديگري را بكشد، آدم باقي ميماند

 

.. هر چند قاتل

 

ليكن آدمي كه در مقابل آدم ديگري خم ميشود و تملق

 

 ميگويد ، ديگر آدم نيست.

 

...................................................... دكتر شريعتي

+ نوشته شده در  جمعه 17 خرداد1387ساعت 0:8  توسط بانی | 

             زي الهوي

حسن بغدادي انگارآب شده بود رفته بود زير زمين و آخرش هم كسي نفهميد چه شد،چراو چطور ناپديد شد .آن روز ها همه جا صحبت از غيبت ناگهاني حسن بود.

حسن حسوني معروف به حسن بغدادي را همه به عنوان يك خرمشهري مي شناختند .سالها بود كه توي خيابان هريسچي ،جنب حسينيه كردها زندگي مي كرد و كاري هم به كار كسي نداشت ، سرش توي لاك خودش بود. حسن در خرمشهر بستگان زيادي نداشت. خودش بود و زنش حليمه كه چند سال پيش از اين ماجرا مُرد و حسن تنها شد .البته خواهري هم در كوت الشيخ داشت كه گه گداري به او سري هم مي زد . پاتوق حسن آن موقع قهوه خانه ناصر بود. قهوه خانه ناصردرست نبش بازار صفا بود كه دو درِ بزرگ داشت كه يكي رو به خيابان اصلي و يكي هم توي بازار باز مي شد .حسن هر روز عصر، درست ساعت پنج عصر به قهوه خانه مي آمد و يكي دو ساعتي را به صرف چاي و كشيدن قليان مي گذراند وبعد هم بلند مي شد و به طرف خانه اش به راه مي افتاد .اما بعد ازماجراي ليلا دختر ميرزا حيدر ، برادر سرپاس طاهر، هم زودتربه قهوه خانه مي آمد و هم بيشتر در قهوه خانه مي ماند ، و معمولاً تا وقتي هم كه توي قهوه خانه نشسته بود هميشه صداي عبدالحليم خواننده مصري را كه از گرامافون قهوه خانه پخش مي شد و توجه عابرين را به خود جلب مي كرد مي شنيدي كه مي خواند:زي الهوي يا حبيبي زي الهوي ...

ساعاتي هم كه حسن در قهوه خانه نبود ، ناصر قهوه چي صفحه احضري ابوعزيز يا ناظم الغزالي را روي گرامافون قهوه خانه مي گذاشت كه در اين جور مواقع ليلا مي فهميد كه حسن توي قهوه خانه نيست به همين خاطر بدون اينكه نگاهي به داخل قهوه خانه بيندازد از آنجا رد مي شد .

قهوه خانه ناصر معمولاً پاتوقِ افراد به ظاهر درست و حسابي و لوطي منش بود كه حسن هم يكي از همين افراد به شمار مي آمد .البته حسن بعضي شب ها هم به كافه سورن ارمني كه لبِ شط بود مي رفت و لبي هم ترمي كرد . اما قهوه خانه ناصر پاتوق هميشگي اش بود و هر كسي هم كه سراغش را مي گرفت آدرس قهوه خانه ي ناصر را به او مي دادند .

البته چند خيابان بالاتر ، يعني نرسيده به بازار سيف قهوه خانه ديگري هم بود معروف به قهوه خانه عبود كه اغلب ، پاتق عده اي از اوباش و مخصوصا پاتوق احمد كور يا بقول آقاي سالمي احمد لومپن بود . آنروزها كسي نميدانست لومپن يعني چه ؛ اما آقاي سالمي هميشه ميگفت : احمد يك لومپن به تمام معناست . چرا كه در هر جشن و مراسمي كه ميشد احمد مي پريد وسط جمعيت و شروع به شعار دادن مي كرد و هميشه هم صدايش واضحتر از ديگران به گوش ميرسيد : هورا ، هورا ، زنده باد ، هورا ، هورا ، زنده باد كه البته خودش هم به هورا گفتن هاي خودش چندان اعتقادي هم نداشت چرا كه گاهي هم مست ميكرد عربده مي كشيد و بد و بيراه مي گفت و به شاه و حكومت فحش مي داد . كه در اينجور مواقع پاسبانها سر ميرسيدند و با باتوم مي افتادند به جانش و آنقدر او را كتك ميزدند كه از حال مي رفت و دست آخر وكيل عباس كه از پاسبانهاي قديمي بود به دادش ميرسيد و از دست پاسبانها نجاتش ميداد و بعد هم كه مستي از سرش ميپريد روز از نو روزي از نو و باز هم جلوي قهوه خانه عبود مي ايستاد و مزاحم زنها و دخترهايي ميشد كه براي رفتن به بازار سيف از آنجا رد ميشدند.كه ماجراي ليلا و حسن هم از همينجا شروع شده بود.يعني از روزي كه احمد مزاحم ليلا شده بود و ليلا هم از دست او پيش حسن شكايت كرد.آخر ليلا مدتها بود كه از ترس احمد جرأت آفتابي شدن نداشت و يك روز وقتي از مزاحمتهاي احمد به تنگ آمده بود ، به حسن بغدادي كه آوازه لوطي گري او را شنيده بود پناه برد و از احمد پيش او شكايت كرد . حسن هم همانروز به اتفاق ليلا به سراغ احمد رفت و جلوي قهوه خانه عبود در حضور عده اي از لاتها يقه اش را گرفت و دو سيلي محكم و جانانه چنان خواباند بيخ گوش احمد كه برق از چشمانش پريد . احمد هم كه توان دعوا و مقابله با حسن را نداشت بدون هيچ اعتراضي سرش را پايين انداخت و راهش را كشيد و رفت پي كارش .

ليلا از اينكه مي ديد مورد حمايت و پشتيباني جدي حسن قرار گرفته است از خوشحالي در پوست خودش نمي گنجيد و سر از پا نمي شناخت . حسن آنروز جماعتي را كه جمع شده بودند متفرق كرد و مجددا به طرف ليلا برگشت . ليلا هم از كاري كه حسن به خاطر او كرده بود خيلي تشكر كرد و با حالتي توأم با شرم و ملاحت رو به حسن كرد و با لحن خواصي گفت : اشكرك و اشكر فضلك يا حسن !! و بعد از حسن خداحافظي كرد و بطرف خانه اش به راه افتاد . حسن كه در آن لحظه زبانش بند آمده بود همچنان پشت سر ليلا را نگاه ميكرد . ليلا رفته بود اما حسن همچنان زمزمه مي كرد : فدوه لعيونچ ... فدوه ...

بعد از آنروز حسن از اينرو به آنرو شد و ديگر حسن قبلي نبود كه نبود و قهوه خانه ناصر كه در مسير ليلا قرار گرفته بود پاتوق اصلي حسن شد و بعد از اين ماجرا حسن بيشتر به سر و وضع خودش ميرسيد و هميشه عطر بنت السودان به خودش ميزد و توي قهوه خانه ناصر به انتظار ليلا مي نشست و ليلا هم بعد از اين ماجرا روزانه بيش از ده بار به بهانه خريد به بازار مي آمد و هر بار كه مي آمد نگاهي به داخل قهوه خانه و بطرف حسن مي انداخت و از آنجا رد مي شد و حسن هم همينكه ليلا را ميديد بلند ميشد و پشت سرش به راه مي افتاد و در كوچه و پس كوچه هاي حوالي بازار صفا او را ملاقات مي كرد ؛ كار حسن و ليلا هر روز همين بود .حسن هر روز صبح كه از خواب بلند مي شد لباسش را مي پوشيد و بطرف قهوه خانه ناصر به راه مي افتاد و توي قهوه خانه ناصر گوشه اي مي نشست و با آواز عبدالحليم گوش مي سپرد تا وقتي كه ليلا بيايد .

ليلا هم در اينجور مواقع چون ميدانست حسن توي قهوه خانه نشسته است هر وقت كه مي آمد روبروي قهوه خانه مكثي مي كرد و نگاه و لبخندي نثار حسن مي كرد و رد مي شد و حسن هم بلافاصله بلند ميشد و پشت سرش راه مي افتاد .

حسن و ليلا روزها و هفته ها و ماه ها را به همين شكل و بدون هيچ دغدغه اي طي كردند و از رابطه اي كه بينشان برقرار شده بود احساس رضايت و خشنودي مي كردند .

اما يك روز ... يك روز كه ليلا براي ديدن حسن به بازار آمده بود مثل هميشه روبروي قهوه خانه ايستاد كه نگاهي به داخل قهوه خانه بيندازد ، اما وقتي كه صداي آواز خواننده را كه از گرامافون قهوه خانه پخش ميشد شنيد و فهميد كه حسن توي قهوه خانه نيست بدون اينكه نگاهي به داخل قهوه خانه بيندازد از آنجا دور شد .

آنروز ليلا بيش از ده بار براي ديدن حسن به بازار و به طرف قهوه خانه ناصر آمد اما نه آنروز و نه هيچ وقت ديگر هرگز حسن را نديد و انگار حسن دود شده بود و رفته بود به هوا و ليلا ديوانه وار براي پيدا كردنش در كوچه و پس كوچه ها سرگردان شد ...

آنروزها مردم محلات مختلف خرمشهر زني را ميديدند كه هر روز صبح و عصر عبايه اش را بدور كمر گره زده است و بدنبال گمشده اي مي گردد كه انگار آب شده بود و رفته بود توي زمين و بعد از اين ماجرا هر كسي كه از قهوه خانه ناصر رد ميشد صداي ناظم الغزالي را كه از گرامافون قهوه خانه پخش ميشد مي شنيد كه مي خواند : ( تعيرني عجب بالشيب ليلا و هو وقار ) كه اين پسنديده حسن بغدادي نبود ، پسنديده ليلا هم نبود ، نه نبود !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 21:13  توسط بانی | 

بغض

بغضي كه ميخواست پنهان بماند مثل بمبي توي گلوي مرضيه منفجر شد و هق هق گريه اش فضا را پر كرد و اشكهايش سرازير شد.

وقتي كه مرضيه گريه ميكرد شانه هايش ميلرزيد، خيلي دلم ميخواست شانه هايش را لمس كنم. اما از چشم هاي خدا مي ترسيدم. اما، نه از چشم هاي خدا نترسيدم چشم هاي خدا پاك و روشن و شفاف بود. از دهن متعفن مردمي ترسيدم كه مرضيه را به گريه انداخته اند.

رزاق راشدي

شاعر و نويسنده خوش ذوق و صاحب سبك رامشير است كه اولين كتابش را بنام " يك ربع به هشت " توسط انتشارات مردمك منتشر كرد.

در مقدمه كتاب آمده است: " سبك داستانهاي رزاق راشدي به قول و اعتراف اغلب دست اندر كاران داستانهاي كوتاه ، سبكي ابداعي و منحصر به فرد است و با توجه به نوع نثر و گونه نوشتاري نويسنده از سال 1380 كه اينگونه داستانها و اين نوع نوشتاربا چاپ در هفته نامه ها  و خصوصاً هفته نامه روزان در دسترس مخاطبين قرار گرفت، جوانترها وعلاقمندان به هنر داستان نويسي با تأسي و پيروي از نويسنده به اين سبك گرايش پيدا كردند به طوري كه ( گاه) گويي از روي دست نويسنده كپي برداشته اند  و هر چند برخي از داستان نويس ها با گرايش به اين سبك دست به تقليد زده اند، اما اصالت اين سبك و اين نوع نوشتار كه در نوع خود ( خاص) به شمار ميرود براي رزاق راشدي محفوظ مانده است."

با آرزوي سلامتي و موفقيت براي اين همشهري خوبم ،از اين به بعد تعدادي از داستانها و اشعارش را با مشورت خودش در اين وبلاگ قرار ميدهم

پ1: مشكل اصلي من تايپ كردنه كه باور كنيد اصلاً حوصله شو ندارم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 9:31  توسط بانی | 

 اینو باور دارید هرچیزی سببی داره و بعضی چیزا سبب خیر میشه؟ من داشتم توی گوگل دنبال تصاویر چیزی برای یکی از طراحی هام میگشتم که این منظره نظرمو جلب کرد اگه شما هم مث من دهاتی ( نه از نوع فحشش) بودید آی ذوقی میکردید. خلاصه .. اونو سیو کردم . تا اینکه امروز داشتم شعر میخواندم که شعر احمد شاملو را در یکی از دفترهای یادداشتم دیدم و چه مناسبتی با این عکس داشت .. خلاصه سرتون را درد نیارم باعث شدند بعد از چند ماه دست به قلم ببرم و باز هم خطاطی کنم. دیگه دستم کند شده ولی باز هم خدا را شکر .. اینو تقدیم میکنم به همه دوستانی که به وبلاگم سر میزنند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 22:54  توسط بانی | 
تا حالا خودت بودی .. خود خودت . به ارواح زنی گمنام در مشرق آسمان قسم چرت و پرت نیست میگویم (البته شاید). اما من دیشب خودم بودم .. خود خودم

دیشب فرصتی دست داد تا با یک دوست قدیمی گپی بزنم.. و در این شب و کویر و سکوت چه خاطراتی که مرور نشد و چه اعترافاتی..آدمیزاد چه پدر آدمیزادیست .. و ایکاش که این نقابهای مصلحتی تا ابد برداشته میشد .. و همه " شما"ها "تو" میشدند.. و فاصله ها میلی متری.. و برای دیدن ها چشم لازم نبود.. ( درست مثل بی برقی دیشب ما)

به من شک داری .. دارم هذیان میگویم........ یقین داشته باش.. من هذیان میگویم.. مگه جرمه ..کجای قانون مدنی نوشته جرمه .. اصلا من مجرم .. چه حالی میده اعتراف شبانه.. حتا اگه جرم باشه

دریا دلان بهانه ساحل گرفته اند

دیوانگان قیافه عاقل گرفته اند

 کشتیم عاقبت دل نااهل خویش را 

 ما را به جرم جانی و قاتل گرفته اند

دیگر نمیشود به اجابت امید بست

درهای باز معجزه را گل گرفته اند .

..................................

شعر: زهره قاسمی

....................................................................

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 خرداد1387ساعت 19:54  توسط بانی | 
اینم چند عکس از تولد محمد مهدی برای یادگاری

 

بقیه عکسها در ادامه مطلب
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 10:25  توسط بانی | 

امروز تولد محمد مهدي عزيزه

با اين توضيح كه يكساله شده..۷تا دندون داره .. و جديدترين شيرين كاريش اينه كه براي بوسيدن لباشو به لبت مي چسبونه و با زبانش به سقف دهانش ميزنه و صداي بوسه رو در مياره.

محمد مهدي عزيز.. تولدت مبارك........................................ بابا و مامان ان شاالله جشن ۱۲۰سالگيتت

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 6:36  توسط بانی | 

أسائل دائما نفسي:

لماذا لا يكون الحب في الدنيا؟

لكل الناس .. كل الناس..

مثل أشعة الفجر...
همواره از خودم مي پرسم

چرا عشق..

از آنِ همه مردم دنيا نيست .. همه مردم..

مثل اشعه سپيده دم...
لماذا لا يكون الحب في الدنيا؟

مثل الماء في النهر..

ومثل الغيم والأمطار,

و الأعشاب والزهر...

چرا عشق..

در جهان..

چون آبِ در جويباران ، جاري نيست

و مثل ابرها و باران

و سبزه ها و گلها

- فروان نيست -

أليس الحب للإنسان

عمراً داخل العمر؟؟؟..

آيا عشق ..

براي انسانها

عمرِ ديگري درون اين عمر نيست؟؟؟..



لماذا لا يكون الحب في بلدي ؟

طبيعياً...

كأية زهرة بيضاء..

طالعة من الصخر...

طبيعيا ...

كلقيا الثغر بالثغر...

ومنسابا

كما شعري على ظهري...

چرا عشق..

در سرزمين من..

طبيعي نيست..

 

همانند هر گل سفيدي..

كه از دل سنگ مي رويد..

 

طبيعي نيست..

 

همانند تلاقي دو لب..

 

و نسبتي ندارد..

همانند شعرهايي كه بر دوش دارم..

لماذا لا يحب الناس... في لين وفي يسر؟


كما الأسماك في البحر؟؟؟

كما الأقمار في أفلاكها تجري...

چرا مردمان..

در كمال سادگي و نرمي

- همديگر را –

دوست نميدارند

همانند ماهيان اعماق دريا؟؟؟

و سيارگان كه در كه در مدارشان جاريند...


لماذا لا يكون الحب في بلدي؟

ضروريا..

كديوان من الشعر؟؟

چرا عشق..

در سرزمين من..

چيزي ضروري نيست..

به ضرورت يك ديوان شعر؟؟؟
------------
نزار قبانی - من ديوان " يوميات إمرأه لا مبالية " – 1968

استاد نزار قباني

كتاب " روز نوشته هاي يك زن بي خيال"
---------------------

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 17:53  توسط بانی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ابراهیم بانی
..........................

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند.فرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته. شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت : دیگر تمام شد.دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود.زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است و فرشته ای که مزه عشق را بچشد، آسمان برایش تنگ


پیوندهای روزانه
عجایب
مجله شعر نو
پارس قرآن
دیوان العرب
موقع منوعات
نزار قبانی4
نزار قبانی3
الادب.. للشعرا العرب
نزار قبانی2
نزار قبانی1
سایت عکس مشرقی
آوای آزاد .. شاعران ایران
اثر
انجمن سایه
گنجور..دیوان شعرا
جریده النهار
لغتنامه آنلاین.قرآن.دیوان شعر
ری را .. کتابخانه آزاد فارسی + قرآن
لسان العرب
جهه الشعر
دیکشنری آنلاین
لغتنامه دهخدا
ترجمه متن به انگلیسی
فرهنگ لغت
درج تصویر
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
آرشیو موضوعی
بانیات
نزاریات
ساهریات
جبرانیات
متفرقه
وجدانیات
معرفی کتاب.. وبلاگ .. دوست
پیوندها
هیبا
ماجده
اللیل
اهوازیان
فی الپرانتز
شکوفه
محمدمهدی
باغ ادب
شعر رامشیر
همیشه راهی هست
سیاه مشق کودکانه
کتاب تبعید
تقبل الله
وقتی که خواب کم می آورم
پشت خواب سبز دلان
پردیس
بغداد
جورابهای وصله دار
تولد
ماهیچ ما نگاه
خیال
بانوی سپیده دم
لبنان
بهار نیلی
پرواز بسوی پروردگار
طبیعت در قاب تصویر
تصویرسازی های من
ترانه های مستانه
احساس شیشه ای
قسمت کن چشمهایت را با سرنوشت
مهر سپهر
بانوی مرداد48
کنج خیال
شقیقه های باران
پابرهنه تا ماه
الفبا
رهاتر از گیسوان شالیزاران
ناتر/وبلاگ محمدزمان
وارش
بی صدا می شکنم
قطره های آبی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM