نقاشی با واژه ها .. شعر و دلنوشته های ابراهیم بانی
أكرهها از او بدم می آید از او بدم می آید.. ولی دوست دارم که او را ببینم و .. این "دوست نداشتنش" را نیز دوست دارم این نگاه بدجنس در چشمانش را دوست دارم و به دیدنش میروم.. حتا اگر حرف هایش سراسر کلک و نیرنگ باشد چشمش .. همانند چشمان گرگی حیله گر است. که .. همه ی دروغ های عاشقانه .. به دور آن به طواف در آمده اند دیوانگی.. در مردمک هایش ساکن شده است. و این دگرگونی .. عقلش را خاموش کرده است در شک خود هم شک میکنم .. هنگامی که .. گریان به سراغم میآید .. و سر در گریبان خود فرو گرفته و غمگین است و هنگامی که از دلش در می آورم و با او رفاقت میکنم مغرور میشود .. و با نیشخندی .. دمش را بر کولش می اندازد و میرود وقتی اورا به آغوش میکشم (احساس میکنم) دنده هایم را می شکند !!! و بر لبانم .. زنجیری بجا میگذارد کینه ام .. اورا – نیز - دوست دارد و چه بسا ـ بارها و بارها ـ در حین همآغوشی دوست داشتم .. او را بکشم
أكرهها وأشتهي وصلها
وإنني أحب كرهي لها
أحب هذا اللؤم في عينها
و زروها إن زوّرت قولها
عينٌ .. كعين الذئب محتالة
طافت أكاذيب الهوى حولها
قد سكن الجنون أحداقها
وأطفأت ثورتها عقلها
أشك في شكي إذا أقبلت
باكية .. شارحة ذلها
فإن ترفــقــت بــهــا أستكبرت
وجررت ضاحــكة ذيلها
أن عانقتني كسرت أضلعي
وأفرغت على فمي غــلــّها
يحبها حقدي ويا طالما
وددت إن طــوقــتـها .. قــتــلـهــا
نزار قباني
| Design By : Night Melody |


