![]() |
![]() |
|
| نقاشی با واژه ها .. شعر و دلنوشته های ابراهیم بانی |
|
أكرهها از او بدم می آید از او بدم می آید.. ولی دوست دارم که او را ببینم و .. این "دوست نداشتنش" را نیز دوست دارم این نگاه بدجنس در چشمانش را دوست دارم و به دیدنش میروم.. حتا اگر حرف هایش سراسر کلک و نیرنگ باشد چشمش .. همانند چشمان گرگی حیله گر است. که .. همه ی دروغ های عاشقانه .. به دور آن به طواف در آمده اند دیوانگی.. در مردمک هایش ساکن شده است. و این دگرگونی .. عقلش را خاموش کرده است در شک خود هم شک میکنم .. هنگامی که .. گریان به سراغم میآید .. و سر در گریبان خود فرو گرفته و غمگین است و هنگامی که از دلش در می آورم و با او رفاقت میکنم مغرور میشود .. و با نیشخندی .. دمش را بر کولش می اندازد و میرود وقتی اورا به آغوش میکشم (احساس میکنم) دنده هایم را می شکند !!! و بر لبانم .. زنجیری بجا میگذارد کینه ام .. اورا – نیز - دوست دارد و چه بسا ـ بارها و بارها ـ در حین همآغوشی دوست داشتم .. او را بکشم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 19:11 توسط بانی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ابراهیم بانی
.......................... شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند.فرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته. شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت : دیگر تمام شد.دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود.زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است و فرشته ای که مزه عشق را بچشد، آسمان برایش تنگ |
| آرشیو موضوعی |
|
بانیات نزاریات ساهریات جبرانیات متفرقه وجدانیات معرفی کتاب.. وبلاگ .. دوست |
|
RSS
|