![]() |
![]() |
|
| نقاشی با واژه ها .. شعر و دلنوشته های ابراهیم بانی |
|
قصدش اعجاز نبود
وقتی معمار طبیعت .. خشت اول را نهاد و مرا هستی داد .... رهروان پیشتر مانده بودند در اندیشه این کز کجا آمده اند.. بهر چه آمده اند .. به کجا خواهند رفت ... من در اندیشه کی بودن خود .. در پس قافله سرگردانم .......... زنگیان رومی رومی ام میخوانند رومیان زنگی زنگی ام میدانند ......... من یکی آیینه ام بی تحدبی تملق .. و تقعری تحقر ساده و شفیق .. با رفیق و نارفیق
.................................................................. این نوشته مربوط به خیلی سالها پیشه .. راستی امروز تولدمه ... تولدم مبارک رونوشت : به هرچی دوست بی معرفته |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 7 آذر1386ساعت 16:22 توسط بانی |
|
|
أحبيني بلا عقد ـ بی هیچ محدودیتی ـ ـ بی هیچ محدودیتی ـ برای هفته ای .. روزهایی .. حتا ساعاتی زیرا من کسی نیستم که به ابدیت اهمیت دهم ( ابدیت را تضمیمنی نمیدانم) و بر تشنگی هایم .. وصحرایم فرودآ بر لبانم ذوب شو.. ودر اجزای وجودم عجین شو با همه پاکی ام .. باهمه گناهانم و .. مرا بپوشان ای .. سقفی از شکوفه.. ای جنگلی از عطوفت بی سرنوشت . پس .. بیا .. و تو سرنوشت من شو و درباره چگونگی آن مپرس و .. از خجالت نیز رویت را مپوشان سرزمینی باش .. و تبعیدگاهی نرم باش .. و خشن همانند من .. در عشق ذوب شو. ـ هر طور که میخواهی ـ به دور از شهرهای ظلم و جور و خشونت که از مرگ سیراب شده است کلمات : نزار قباني الحان و غناء : کاظم الساهر |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 7 آذر1386ساعت 16:2 توسط بانی |
|
|
أتحبني ؟ آیا مرا دوست داری؟ اني أحبك رغم ماكانا بعد از همه آنچه بود ، آیا هنوز مرا دوست داری؟ من .. علیرغم همه آنچه که بود .. تو را دوست می دارم حسبي بأنك هاهنا الأن فيعود شكي فيكي ايمانا من نمی توانم قبول کنم که گذشته ها گذشته .. و گمان میکنم تو همین حالا .. اینجایی لبخند میزنی .. و دستانم را در دست میگیری .. و شک مرا به یقین مبدل میکنی عن أمس لاتتكلمي أبدا وتألقي شعرا وأجفانا لاهنت أنت ولا الهوى هانا از دیروز هیچ سخن مگو.. موهایت را شانه کن .. و مژه هایت را آرایش کن روزگار سپری شده .. و تو همچنان ارزشمندی( عزیزی) و بدان نه از تو.. چیزی کاسته شده .. و نه از عشق . ماأصبح الانسان إنسانا ای ملوسک من اگر محبت نبود .. انسان هم انسان نمی شد وغرورنا وضلال دعوانا ولكم قسوت عليك أحيانا ما.. همانند دو کودکی بودیم در تصمیم هایمان .. و غرورمان .. وسایه های دعواهامان و بارها وبارها شده .. که تو خشمگین از کنارم رفته باشی و بارها هم شده .. که لج بازی های من گل کرده باشد ولربما انقطعت هدايانا و چه بسا نامه نگاری هایمان .. قطع می شد و همچنین هدیه دادن هایمان.. فالحب أكبر من خطايانا ولی .. هرچه بر دشمنی هامان می افزودیم .. عشقمان.. همچنان .. بزرگ تر از اشتباهاتمان بود …………………………………………………………………. ورفيقنا ورفيق نجوانا این عشق .. آتشی در درون ماست و رفیق ما و رفیق نجواهای شبانه ماست مهما بكى معنا وأبكانا و کودکی است .. که با او مدارا میکنیم.. و دوستش داریم .. چه زمانی که با میگرید و چه آن زمان که ما را میگریاند لو زادنا دمعا وأحزانا غمهای ما همه از اوست .. و هنگامی که اشکی و غمی به ما میدهد ، ما بیشترش را از او طلب میکنیم هاتي يديك فأنتي زنبقتي وحبيبتي رغم الذي كانا دستت را بمن بده .. تو همچنان زنبق منی.. و محبوب منی .. علیرغم آنچه که بین ما بوده .. آیا دوستم داری؟ من دوستت دارم .. دوستت دارم .. دوستت دارم ..
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 4 آذر1386ساعت 0:11 توسط بانی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ابراهیم بانی
.......................... شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند.فرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته. شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت : دیگر تمام شد.دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود.زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است و فرشته ای که مزه عشق را بچشد، آسمان برایش تنگ |
| آرشیو موضوعی |
|
بانیات نزاریات ساهریات جبرانیات متفرقه وجدانیات معرفی کتاب.. وبلاگ .. دوست |
|
RSS
|