تبليغاتX
الرّسمُ بالكَلِمَات

الرّسمُ بالكَلِمَات

نقاشی با واژه ها .. شعر و دلنوشته های ابراهیم بانی

 عکس ها ۲

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 18:39 | |

عکسهای سفر۱

بقیه عکسها در ادامه مطلب


ادامه مطلب
یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 13:43 | |

خاطرات سفر


ادامه مطلب
یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 12:22 | |

دو معما

ادامه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 11:59 | |

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند. آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو, من می ترسم.

مرد جوان: نه, اینجوری خیلی بهتره.

زن جوان: خواهش میکنم, من خیلی می ترسم.

مرد جوان: خوب, اما اول باید بگی که دوستم داری.

زن جوان: دوستت دارم, حالا میشه یواش تر برونی.

مرد جوان: منو محکم بگیر.

زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.

مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری, آخه نمیتونم راحت برونم. اذیتم میکنه.

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد, یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.

یکشنبه 18 شهریور1386ساعت 8:41 | |

سلام

این آپ از شاهین شهر اصفهانه

تا بعد .....جاتون خالی  

شنبه 17 شهریور1386ساعت 11:50 | |

    عشق .. زن .. سیاست

    در شعر

     نزار قبانی واحمد شاملو


    ادامه مطلب
    سه شنبه 13 شهریور1386ساعت 17:15 | |

    کاظم الساهر و لطیفه التونسیه


    ادامه مطلب
    سه شنبه 13 شهریور1386ساعت 12:5 | |

    حبیببتی!

    لاَن من یُحبُّ في مدینتي مجنون

    لاَنهم في بلدي

    یُصنّفون الحبَّ في مرتبة الحشیش و الاَفیون ..

    و یشنقونَ باسمهِ ..

    و یقتلونَ باسمهِ ..

    و یکتبونَ باسمهِ القانون

    قرّرتُ یا حبیبتی ..

    قرّرتُ اَن اَحترفَ الاَشعارَ .. و الجُنون

     

    سه شنبه 13 شهریور1386ساعت 10:14 | |

    دختري از سختي هاي زندگي به پدرش گله مي کرد. از مبارزه خسته بود. نمي دانست چه کند. بلافاصله پس از اينکه يک مشکل را حل شده مي ديد مشکل ديگري سر راهش آشکار مي شد و قصد داشت خود را تسليم زندگي کند. پدر که آشپز ماهري بود او را به آشپزخانه برد. سه قابلمه را پر از اب کرد و آنها را جوشاند. سپس در اولي تعدادي هويج، در دومي تعدادي تخم مرغ و در ديگري مقداري قهوه قرار داد و بدون اينکه حرفي بزند چند دقيقه منتظر ماند.
    دختر هم متعجب و بي صبرانه منتظر بود. تقريبا پس از 20 دقيقه، پدر اجاق گاز را خاموش کرد، هويج ها و تخم مرغها را در کاسه گذاشت و قهوه را در فنجاني ريخت.
    سپس رو به دختر کرد و پرسيد: "عزيزم چه ميبيني؟" دختر هم در پاسخ گفت: "هويج تخم مرغ و قهوه."
    پدر از دختر خواست هر کدام از آنها را لمس کند. هويجها نرم و لطيف بودند و تخم مرغها پس از شکستن و پوست کندن سخت شده بودند. در آخر پدر از او خواست قهوه را ببويد. دختر دليل اين کار را سوال کرد و پاسخ شنيد: "دخترم هر کدام از آنها در شرايط ناگوار يکساني در آب جوش قرار گرفتند ولي از خود رفتارهاي متفاوتي بروز دادند. هويج هاي سخت و محکم، ضعيف و نرم شدند. پوسته هاي نازک و مايع درون تخم مرغها سخت شدند ولي دانه هاي قهوه توانستند ماهيت آب را تغيير دهند." سپس پدر از دخترش پرسيد: "حالا تو دخترم وقتي در زندگي با مشکلي رو به رو مي شوي مثل کدام يک رفتار مي کني؟ هويج، تخم مرغ يا قهوه؟"

    ............................................................................................... مرسی هیوا جان

    دوشنبه 12 شهریور1386ساعت 11:43 | |

    دوستان همدل سلام

    نیامدنم را به حساب فراموشیم نگذارید. یه سری مشکلات ناخواسته پیش آمده که انشا الله بزودی رفع میشه ـ انگار بقیه مشکلات  خواسته پیش آمده هستند ـ

    در هر حال حرف ها بسیارند و فرصت ما اندک .. و اینکه .. حرفهای ما هنوز ناتمام .. ناگهان چه زود دیر میشود ..

    دریادلان بهانه ساحل گرفته اند ... درهای باز معجزه را گل گرفته اند

    کشتیم دل نا مراد خویش را  ...  ما به جرم جانی و قاتل گرفته اند

    ... ......................................................برمیگردم

    سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 19:32 | |

    Design By : Night Melody