![]() |
![]() |
|
| نقاشی با واژه ها .. شعر و دلنوشته های ابراهیم بانی |
ازهنرمند بزرگ کاظم الساهر رسماً دعوت بعمل آمد که در مراسم اعطای جوائز اسکار در سال 2007 که در شهر لوس آنجلس برگزار میگردید شرکت نماید . و این درحالی است که پیش از این بهمراه خانم لورا بیواتراس در مراسم مخصوص کاندیداهای جوائز اسکار نیز حضور داشت.لازم به ذکر است که دعوت از ایشان بدلیل آهنگسازی و خوانندگی فیلم مستند" وطنم وطنم"( My Country My Country) بود که کاندیدای دریافت جایزه بهترین فیلم مستند اسکار بود و این فیلم ترانه آواز " یا وطنی یسعد صباحک" را در بر میگیرد که کاظم آن را برای این فیلم تهیه کرده است. این جشنواره سینمایی در نوع خودش بزرگترین اتفاق سینمایی در جهان است کارگردان زن فیلم مدتی را در خانواده دکتر ریاض که در منطقه الاعظمیه بغداد به طبابت اشتغال دارد گذراند و از مناطق و شهرهای مختلف عراق نیز بازدید کرد. لورا بیواتراس دلیل انتخاب کاظم برای خوانندگی در فیلمش را چنین بیان میکند: درحال فیلمبرداری فیلم بودم که در یک برنامه تلویزیونی کنسرتی از کاظم را دیدم و استقبال مردم از او و ابراز احساساتشان برایم جالب بود . بعد از چند ماه از او خواستم که آهنگی برای فیلم بسازد و او بلا فاصله پذیرفت بدون آنکه حرفی از دستمزد بزند. و گفت: تا وقتی که کاری برای خدمت به کشور باشد پول اهمیتی ندارد. و همگامیکه به استودیوی ضبط رفتم، دیدم که در حالیکه اشک از چشمانش سرازیر بود ترانه را میخواند ياوطني |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 18:43 توسط بانی |
|
|
- شیطان ؛ دوستان تو زیبا نیستند ، زینت به خود زده اند. پاک نیستند ، صورت تراشیده و آهار خورده اند. آراسته نیستند ، لباس به رسم روز پوشیده اند. دانش نیاموخته اند ، گواهینامه دانشگاه دارند. مؤمن نیستند ، مسجد برو هستند. دنبال اخلاق نیستند ، پیرو آدابند. پرهیزگار نیستند ، بزدلند. حتی بدکار نیستند ، فقط سستند. هنری نیستند ، شهوانی اند. منعم نیستند ، پولدارند. دلبستگی ندارند ، بنده وار مطیعند. پایبند وظیفه نیستند ، مانند گوسفند تسلیمند. مردم خواه نیستند ، میهن پرستند. شجاع نیستند ، شر بپا کنند. مصمم نیستند ، لجوجند. موقر نیستند ، مقمپزند. برای خود احترام ندارند ، تنها افاده دارند. مهربان نیستند ، نازک دلند. اجتماعی نیستند ، هرگلی اند. سبک و سنگین نمی کنند ، رو در بایستی می کنند. اندیشمند نیستند ، عقیده به عاریت گرفته اند. طرقی طلب نیستند ، طبلهای مطنطن اند. قوه خیال ندارند ، خرافات دارند. عدالت نمی کنند ، تلافی می کنند. دست و دل باز نیستند ، گشاده بازند . انظباط ندارند ، افسار بر گردن دارند . و اصلاً صادق نیستند ، دروغگویند فرد فردشان ، تا آخرین ریشه روحشان . ................................................................................ بر نارد شاو ( دون ژوان در جهنم ) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 18:20 توسط بانی |
|
|
ردپایی از یک خاطره در هجده اپیزود به روایت شاعران هم تجربه ----------------------------------------------------------------------------- توضیح لطفا به ترتیب بخوانید ---------------------------------------------------------------------------- اپیزود یک به من با دستکش دست دادی من اما نیمی از دستانم را در میان دست هایت جا گذاشتم و نیمی از لبانم را در دهان تو راوی: نزار قبانی اپیزود دو در آرزوی لبانت، صدایت و گیسوانت آرام و گرسنه، به کمین تو در خیابانها پرسه می زنم نان مرا سیر نمی کند ای صبحانه خورشید راوی: پابلو نرودا اپیزود سه قدمم مسافت را در کوچه ها لگد مال می کند جهنم درونم را اما چاره نیست راوی: ولادیمیر مایاکوفسکی اپیزود چهار خدا، روی پاکت نوشت خصوصی و واسه من پست کرد منم روی یک پاکت نوشتم خصوصی و جوابو توی اون براش فرستادم راوی: لنگستون هیوز اپیزود پنج پرتقالی روی میز، پیراهن تو بر قالی و تو در تخت من از حالا دو هدیه طراوت شب و گرمای زندگی راوی: ژاک پره ور اپیزود شش میان پستان هایت دهکده های سوخته، معادن بیشمار، کشتی های غرق شده و مردانی که از آنان خبری باز نیامد آنان که از میان پستانهایت گذشتند ناپدید شدند و آنان که تا سحر ماندند خود را کشتند راوی: نزار قبانی اپیزود هفت گهگاه می اندیشم که تو را در میدان بزرگ شهر شلاق بزنم تا عکس ما دو تن آذین صفحه نخست روزنامه ها گردد و هر کسی که نمی داند تو عشق منی با خبر شود راوی: نزار قبانی اپیزود هشت به من گفت بیا، به من گفت بمان، به من گفت بخند،به من گفت بمیر آمدم، ماندم،خندیدم،مردم راوی: ناظم حکمت اپیزود نه دیدار تو ریسمانیست که مرا به هستیم گره زده است گرهی که اگر گشوده شود همین لحظه، هرگز پشیمان نخواهم شد راوی: ایزومی شی کی بو اپیزود ده ماریا، ماریا مرا راه بده! می بینی انگشتانم متشنج می فشرند، خرخره آهنی زنگ درت را ماریا! بر گلویم نه جای انگشت، جای زخم است در راباز کن راوی: ولادیمیر مایاکوفسکی اپیزود یازده هر مرد که پس از من ببوسدت تاکستانی را خواهد یافت که من کاشته ام راوی: نزار قبانی اپیزود دوازده برای چه تلفن می کنی چرا با کمک تمدن شبیخون می زنی، وقتی که عشق تو در فصل اقاقی ها مرده چرا به صدایت فرمان می دهی تا دوباره مرا بکشد راوی: نزارقبانی اپیزود سیزده سکوت راوی:آزاد اپیزود چهارده پشیمان نیستم از سالهایی که با تو گم کردم پشیمان شدن را نمی شناسم می دانستم که روی اسبی بازنده شرط بسته بودم راوی: نزارقبانی اپیزود پانزده سفر راوی:راه اپیزود شانزده پرنده ای در سرم آواز می خواند تکرار می کند که دوستم دارد،که دوستم داری از پرنده و صدای مداومش خسته ام فردا این پرنده را می کشم راوی: ژاک پره ور اپیزود هفده تو باید آزاد بمیری لخت و بی خیال، زیر یک درخت مانگو تو باید آزاد آزاد بمیری راوی: لنگستون هیوز اپیزود هجده من خاطر رفیقم رو می خواستم اما اون قالم گذاشت دیگه حرفی ندارم این شعر به همون نرمی که شروع شد تموم میشه من خاطر رفیقم رو می خواستم راوی: لنگستون هیوز |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 7:39 توسط بانی |
|
|
لاَنّ حُبّي لکِ.. فوق مستوی الکلام.. قررّتُ اَن اسکُتَ.. والسّلام.. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 7:6 توسط بانی |
|
|
تسألُني حبیبتی : ما الفرقُ بیني و ما بین
السَما؟ الفَرقُ ما بینکُما.. أنکِ إن ضحکتِ یا حبیبتی.. أنسی السَمَا.. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 7:3 توسط بانی |
|
|
سلام دوستان عزیز
انشاءالله سلامت باشید و کامپیوتراتون سرحال.. دیگه چیزی نمیگم..خودتون همه چیز رو فهمیدین..اگه دیر آپ کردم از بی کامپیوتری بود و بس..حالا با این کامپیوتر قدیمیم میسازم.. تا اون یکی از گارانتی بیاد. تا بعد........................................ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 22:37 توسط بانی |
|
|
موسی بیدج را سالهاست می شناسم البته آن موقع که در اطلاعات شعر مینوشت و ترجمه میکرد.. اگر اشتباه نکنم یادواره شعر فلسطین بودو آمدن شاعرانی چون سمیح القاسم و محمد الماغوط و... منی که از روزنامه ها فقط صفحه ادبی و هنری و گاهی ورزشی شون را میخونم .. اطلاعات روز سه شنبه رو میخریدم و صفحه بشنو از نی اش را جدا میکردم و بایگانی میکردم... ای خدا لعنت کند این موریانه ها را که کتابخانه و بایگانی ام را بهم ریختند و خیلی از مطالبم را در جابجایی کتابهایم گم کردم...خلاصه کلام من ترجمه های آقای بیدج خیلی دوست دارم و همیشه اونا رو نزدیک به متن اصلی دیده ام... در ادامه مصاحبه ای از این مترجم محترم میاورم امیدوارم حوصله خوندنش را داشته باشید ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 22:29 توسط بانی |
|
|
آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد:
استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟ فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود. من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم. به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد. ..........................................................................پروفسور محمود حسابي |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 17:33 توسط بانی |
|
دل .. از تشنگی.. آب میشود وقتی عطش عشق.. با گریه سیراب میشود .......................................................................شعر : محمد رضا تاجدینی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 17:28 توسط بانی |
|
|
سلام ... دوستان و همدلان اول لازم دیدم از همه اون دوستانی که نظر دادن تشکر کنم. اول اون دوستی که گفته بود "من چیزی از شعر عربی نفهمیدم ولی بهش میاد که با معنی و خوب باشه" حرفشون منو یاد کلامی از زنده یاد بیژن جلالی انداخت که میگه:" شعر خوب، مثل نان خوش بوست. از بوی خوشش شناخته میشود".و واقعاً شعر خوب حسی رو به آدم میده عجیب. ودوست دیگری ازمن خواسته که بعضی شعر ها رو بدون ترجمه بذارم که ترجمه شعر هر چقدر شاعرانه باشد ، باز هم اون حس شاعر و خواننده را که به زبان اصلی اون رو میخونه و متوجه میشه رو نمی رسونه. ولی من با همه احترامی که دو نظر فوق دارم و ازاینکه به نظر میاد دو نظر نقیض باشن، باید عرض کنم : به نظر من اگر شخصی به شعر علاقمند باشد و حتی تنها به یک زبان هم تسلط داشته باشد(زبان مادری) باخواندن ترجمه شعری از شاعری از ملیتی دیگر، با توجه به اینکه شعر شاعران ،( باهر ملیتی که باشند) همه از احساسی پاک ریشه میگیرد و ریشه در عالمی واحد دارد و همان آزادی احساسات است، نمونه هایی از همان احساس و تعابیر را گاه روشن و واضح و گاه نزدیک و گاه دور در آن میبیند و او را به وجد می آورد مانند ترجمه هایی که من از شاعران انگلیسی و یا ترک میخوانم. و از سوی دیگر ترجمه ها هم باید خوب باشد و رسا و نزدیک به معنا که برای اون دوست خوبم حسی را بیاورد که از خواندن قطعه اصلی بدان رسیده. در هر حال من به هردو دوستم و نظراتشون احترام میگذارم و سعی میکنم ترجمه هایی رو بگذارم که نزدیک به معنا باشه و خاطره ای ذکر کنم از یکی از اساتید برادرم که فردی ترک بوده و دارای دکترای ادبیات عرب و مسلط کامل به زبان و ادبیات عرب. ایشان در جلسه ای گفت من با همه تسلطی که به شعر عرب دارم و لذتی که از شعر عرب میبرم ولی بازهم یک شخص چوپان و بی سواد عرب از من بیشتر لذت میبرد چون حسش میکند. انگار این مطلب خیلی طولانی شد... باعرض پوزش ... در ادامه شعری از نزار میآورم و ترجمه ای که سعی کرده ام حس اصلی را برساند ( البته امیدوارم) اختاری شاعر:نزار قبانی خواننده : کاظم الساهر إني خيرتك ... فاختاري پس انتخاب کن
یا در آغوش من بمیر اختاري الحب.. اواللا حب یا زندگی بدون عشق را
تنها ترسو بودنت را میرساند. لا توجد منطقة وسطى سرزمینی وجود ندارد
*** ارمي اوراقك كاملة
می پذیرم حرفی بزن .. واکنشی نشان بده .. طغیان کن
بی تحرک.. نایست
در زیر قطره های باران .. گیاه کوچک خشکی ( بی تفاوت) باشم وطويل جدا .. مشـواري و وجودت را ترس فرا گرفته مرا.. راهی بسیار دراز در پیش است لا بحر من غير دواري.. و یا..دور شو بدون آشفتگی.. (و سرگیجگی) وجود ندارد إبحار ضد التياري رویارویی عظیمی است برخلاف جريان آب صلب .. وعذاب .. ودموع عذاب آور است.. وسرشار از اشک وهمچون هجرتی است در بین ستارگان . تتسلى من خلف ستار .. که مرا میکشد ای زنی که.. از پشت پرده ها به من..دزدانه می نگری عشقی را نمی پذیرم همه جا را در هم نکوبد یقلعنی ..مثل الإعصار .. ای کاش که عشق تو همچون گردبادی مرا از جا بکند.. و در خود فرو برد *** دو راه پیش پایت نهاده ام یکی را انتخاب کن
یا در آغوش من بمیر
عشق .. یا زندگی بدون عشق را
انتخاب کن
ما بین بهشت و دوزخ سرزمینی وجود ندارد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 0:57 توسط بانی |
|
|
حبک..یا عمیقه العینین
تطرف.. تصوف.. عباده... حبک.. مثل الموت و الولاده صعب ان یعاد مرتین |
|
+ نوشته شده در
جمعه 19 مرداد1386ساعت 16:57 توسط بانی |
|
|
سلام دوستان
از اینکه کمتر آپ میکنم شرمنده همه هستم در پست قبلی خواننده ای رو معرفی کردم که شاید کمتر کسی باشه که اونو نشناسه کاظم خواننده ای اس که اشعار نزار رو به بهترین شکل ممکن خونده . در روزهای بعد هم بیشتر ازاون مینویسم و هم ترجمه ترانه هاشو (که در اصل اشعار نزار هستن) میذارم+ شاعران دیگر زود میام...فعلاْ |
|
+ نوشته شده در
جمعه 19 مرداد1386ساعت 16:37 توسط بانی |
|
|
زندگینامه
کاظم الساهر
لطفا روی ادامه مطلب کلیک کنید ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه 19 مرداد1386ساعت 16:31 توسط بانی |
|
|
سلامی دوباره با یکی از دوستان اهل دل نشسته بودم و راجع به مطالب وبلاگم تبادل نظر میکردیم و متفق القول به این نتیجه رسیدیم که شعر ترجمه پذیر نیست و مترجم نمیتونه اونطور که باید وشاید حق مطلب رو ادا کنه ولی "آب دریا را را اگر نتوان کشید.. هم به قدر تشنگی باید چشید" و من معمولا و قتی شعری یا ترانه ای را برای دوستی معنا میکنم بیشتر با اصلاحات روز مره و خودمانی به اضافه مقداری حواشی است که روی کاغذ نمی آید تازه میفهمم چرا ترجمه تفسیر قرآن به فارسی دو برابر اصل آن است خلاصه مطلب زیر را جایی خوندم برام جالب بود....به موضوع ما هم بی ربط نیست
لظفاْ روی ادامه مطلب کلیک کنید ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 11:5 توسط بانی |
|
|
سيامك بهرامپرور بازسرايي مجموعهي شعري را از نزار قباني منتشر ميكند. به گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اين مجموعه با عنوان "بر تابي از ترانه" هفت ماه است كه از سوي نشر دقايق در انتظار كسب مجوز نشر است. قسمت بيشتر كار از «ديوان الحب و الغزل» قباني توسط زهرا پورشيري ترجمه شده و بخش كمي از آنهم توسط خود بهرامپرور از شعرهاي مختلف اين شاعر عرب از انگليسي ترجمه شده است. بهرامپرور قباني را محبوبترين شاعر خود ميداند و معتقد است: او درك خيلي ظريفي از شعر دارد و يكي از شاعرانهترين تعريفها را از شعر: «شعر انتظار چيزي است كه انتظار نميرود» و با همين تعريف هم شعر ميگويد. به گفتهي وي، تصوير به تصوير و سطر به سطر شعر قباني غافلگيرانه است و تصاوير او سراسر نو و بكر و غافلگيركننده. بهرامپرور همچنين متذكر شد، قباني چنانكه خودش ميگويد، نه جزو آدمهايي است كه خيلي سنتي باشد و نه خيلي نوگراي پستمدرن و ارتباط با مردم برايش مهم است. او معتقد است كساني كه ميگويند، براي آينده شعر ميگويند، آدرس مردم را گم كردهاند. به اعتقاد وي، قباني هم به شعر و هم به مخاطب احترام ميگذارد و هم شاعر عشق و زن است و در تمام دنيا با اين عنوان شناخته شده است. شاعر مجموعهي "عطر تند نارنج" همچنين دربارهي توجه قباني به جامعه و مسائل اجتماعي، گفت: او زمان شكست اعراب از اسراييل شعرهايي ميگويد مغموم و توفنده و به اعراب ميتازد كه چرا ترسو و نامتحدند. در كلام پرخاشگرانهاش ملت عرب را بهخاطر ضعف در برابر اسراييل مورد خطاب قرار ميدهد. منتقدان شعرهاي تغزلي نزار به او ايراد ميگيرند كه او شاعر عشق است و حق ندارد شعر وطني بگويد، اما او وطن را هم بهعنوان معشوق بزرگي درنظر مي گيرد و به اين خاطر شعرهاي وطنياش در مقابلهي اعراب و اسراييل بسيار زيباست. بهرامپرور يادآور شد: او به حمايت آمريكا از اسراييل هم ميپردازد و ضعف روشنفكران و خلسهي غيرمجاهدانهشان را در مقابل اسراييل هدف قرار ميدهد و ميگويد چرا موضع انفعالي دارند؛ صلحنامهها را هم زير سؤال ميبرد، آنهم با لحني شاعرانه و تصويرگر. "داستان من و شعر" با ترجمهي غلامحسين يوسفي و يوسف حسينتبار، "در بندر آبي چشمانت" با ترجمهي احمد پوري و "بلقيس و عاشقانههاي ديگر" با ترجمهي موسي بيدج، ازدیگر ترجمههاي منتشرشده از آثار اين شاعر در ايران هستند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 18:0 توسط بانی |
|
|
و أطرق باب العرافات..
نزار قباني (نوجواني) من آموخت که از خانه بيرون زنم
عشقت به من آموخت که ساعت ها در اطراف سرگردان شوم
...................... ترجمه : هادي محمدزاده |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 17:5 توسط بانی |
|
|
کیف أخسر ایمانی بعدل الحیاه
و أنا أعرف أن أحلام الذین ینامون علی الریش لیست أجمل من أحلام الذین ینامون علی الارض. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 16:15 توسط بانی |
|
|
|||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 7:5 توسط بانی |
|
|||
|
چنان گرفته ترا بازوانِ پیچکیم
که گویی از تو جدا نه، که با تو من یکیم نه آشناییم امروزیست با تو همین که میشناسمت از خوابهای کودکیم عروسوارِ خیالِ منی که آمدهای دوباره باز به مهمانی عروسکیم همین نه، بانوی شعر منی که مدحتِ تو به گوش میرسد از بانگ چنگ رودکیم بنام تست که میخوانم ای شکفتهترین گل ستوده در آوازهی چکاوکیم! نسیم و نخ بده، از خاک تا رها بشود به یک اشارهی تو روح بادبادکیم چه برکهای تو که تا آب آبیست، در آن شناورست همه تار و پود جلبکیم به خون خویش شوم آبروی عشق آری اگر مدد برساند سرشتِ بابکیم کنار تو نفسی با فراغ دل بکشم اگر امان بدهد سرنوشت بختکیم حسین منزوی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 6:49 توسط بانی |
|
|
در ژنو
از ساعتهایشان به شگفت نمی آمدم - هرچند از الماس گران بودند - و از شعاری که میگفت: ما زمان را میسازیم. دلبرم! ساعت سازان چه میدانند این تنها چشمان تو اَند که وقت را میسازند و طرحِ زمان را میریزند. * در لندن یا پاریس یا ونیز یا بر کرانة کارائیب آن وقت زمان شکل نداشت روزها بی نام بودند و تاریخ اصلاً نبود. تاریخ تنها کاغذی سپید بود که رویش مینگاشتی هر وقت و هرچه میخواستی! * با بالاپوشی از باران زمان به اندازه تو میشد گاهی به شکل گامهای کوچکت چندی به شکل انگشتانت انگشتریهایت یا گوشواره اسپانیایی ات گاهی هم به هیأت بُهت و اندازه جنون من. *
مردم میگفتند: سال هزار پیش از چشمانش و قرن دهم بعد از چشمانش. * ساعت چند است؛ در نیویورک یا توکیو یا تایلند یا تاشکند یا جزایر قناری که وقتی با تو باشم زمان از میان میخیزد و خاک من با دمای استوای تو در هم میامیزد. * زرد را دوست بدارم و همگنانش را و به شوق آیم از شکست رنگ زیبایت آرامش شیرینت پیراهن سیاه مراکشی ات و چشمانت که از سؤال شاعرانه سرشارند. * صدای تو کلام من و قاصد عشق خاکستری است. * وقتی دستانِ من و تو پلی میسازند ناگاه ناقوس کلیساها طنین میندازند؟ * تعریفت کرد تصنیفت کرد تصویرت کرد - چون زنان دیگر - که تو پروانه ای افسانه ای هستی و خارج از زمان در پروازی. *
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 6:44 توسط بانی |
|
|
نام: نزار توفیق قبانی تاریخ تولد : 21مارس 1923 ( فروردین 1301 ه.ش ) محل تولد: محله مئذنة الشحم ( یکی از محله های دمشق قدیم) فر زند دوم خانواده بود و 3برادرش معتز،رشیدوصباح و 2 خواهرش هیفاء و وصال بودند.خواهرش وصال بدلیل نرسیدن به معشوقش در سال 1938 خو دکشی کرد که این حادثه ناگوار تأثیرزیادی بر نزار نهادو بطوریکه مضمون بسیاری از اشعارش آزادی زن است. دوبار ازدواج کرد .. بار اول با زنی سوری بنام "زهره" که فرزندانی بنامهای "هدباء"،"توفیق"و"زهراء" را برایش بدنیا آورد توفیق درسن 17 سالگی و در حالی که دانشجوی دانشکده پزشکی دانشگاه قاهره بود، بدلیل عارضه قلبی درگذشت.. و نزار قصیده ای در رثای او با نام " پادشاه دمشقی توفیق قبانی" سرود و وصیت کرد که پس از مرگش او را کنار فرزندش به خاک بسپارند. اما فرزندش هدباء در حال حاضر همسریک پزشک است و در یکی از کشورهای عربی زندگی میکند. و اما زن دومش "بلقیس الراوی " عراقی بود. که در سال 1982 در بمباران سفارت عراق در بیروت کشته شد و دوریش اثر روحی بدی بر نزار گذاشت و در رثای او قصیده مشهوری به نامش سرود و همه جهان عرب را مسئول قتل او دانست................................................ و از بلقیس پسری بنام "عمر" و دختری بنام "زینب"دارد. نزار پس از بلقیس دیگر ازدواج نکرد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه اش را در مدرسه ملی و علمی دمشق(دیپلم تخصصی ادبیات) به پایان رساند. در سال 1944 از دانشکده حقوق دانشگاه سوریه فارغ التحصیل گردید. و به محض فارغ التحصیلی به کار دیپلماسی در وزارت خارجه سوریه مشغول گردید. و در سفارتهای آن در شهرهای مختلف خصوصاً قاهره (مصر) ، لندن (انگلستان)، بیروت (لبنان)، مادرید (اسپانیا) خدمت کرد و بعد اعلام وحدت مصر و سوریه در سال 1959 ، به سمت به عنوان سفیراین جمهوری متحده در سفارتشان درکشور چین تعیین گردید. در نیمه های دهه 50 میلادی و بعد از انتشار قصیده مشهورش " نان و علف و ماه" که طوفانی را برعلیه ش در پی داشت علمای دین سوریه خواستار اخراجش از وزارت خارجه شدند که این مسئله به پارلمان هم کشیده شد. او زبان انگلیسی را نیک میدانست. زیرا آنرا زمانی که بعنوان سفیر سوریه در لندن بود(1952 تا 1955) به طور اصولی فراگرفت در بهار 1966 نزار کار دیپلماسی را رها کرد و در بیروت انتشاراتی را به نامش تأسیس کرد و آسوده بال به شعر پرداخت.و ثمره این کار انتشار41 مجموعه شعر و نثر بود که اولینش " دختر سبزه رو به من گفت"(1944) و آخرینش " من مردی تنها هستم و تو قبیله ای از زنان"(1993) داستان او و شعر نزار از 16 سالگی شعر سرودن را آغاز کرد و اولین کتاب شعرش " دختر سبزه رو بمن گفت" را در سال 1944 و در حالیکه دانشجوی دانشکده پزشکی بود با سرمایه شخصی خود در سیصد نسخه منتشر کرد. اوابتداء به شعر کلاسیک وسپس به شعر عمودی روی آورد. نزار به اشعار جسورانه اش مشهور است.وبا سادگی واژه ها و مضامین اجتماعی و قابل لمسش به سرعت در میان جهان عرب جا باز کرد. ازاو کتابهای شعر زیادی به جا مانده که به 35 عدد میرسد که در زمانی حدود نیم قرن آنها را نگاشت . کتابهایی چون: قالت لی السمراء( دختر سبزه رو بمن گفت) طفوله نهد(کودکی یک پستان) سامبا( اسم است) انت لی( تو مال منی) قصائد( قصیده ها) حبیبتی( معشوقه من) الرسم بالکلمات( نقاشی با واژه ها) یومیات امراه لامبالیه( روز نگارهای یک زن بی باک) قصائد متوحشه( شعرهای وحشی) کتاب الحب( کتاب عشق) اشعار خارجه علی القانون احبک،احبک و البقیه تاتی( دوستت دارم، دوستت دارم وبقیه اش خواهد آمد) الی بیروت الانثی مع حبی ( برای بیروت مؤنث با عشق) 100 رساله حب( 100 نامه عاشقانه) کل عام و انتی حبیبتی( همه ساله عشق من باشی) اشهد ان لا امراه الا انت ( گواهی میدهم که هیچ زنی جز تو نیست) هکذا اکتب تاریخ النساء ( تاریخ زنان را اینچنین مینویسم) قصیده بلقیس ( قصیده بلقیس) الحب لا یخاف الضوء الاحمر( عشق از چراغ قرمز نمی ترسد) سیبقی الحب سیدی ( عشق سرورم خواهد ماند) الاوراق السریه لعاشق قرمطی ( برگه های سری یک عاشق قرمطی) لا غالب الا الحب( هیچ پیروزی جز عشق نیست) هل تسمعین صهیل احزانی(آیا صدای شیهه غمهایم را میشنوی) انا رجل واحد و انت قبیله من النساء ( من مردی تنها هستم و تو قبیله ای از زنان) خمسون عاماً فی مذبح النساء ( پنجاه سال در کشتارگاه زنان) تنویعات نزاریه علی مقام العشق( گلچین{ترانه} های نزاری در دستگاه عشق) قصائد مغضوب علیها( شعرهای مورد غضب واقع شده) تزوجتک ایتها الحریه( آزادی، من با تو ازدواج کرده ام) الکبریت فی یدی و دویلاتکم من ورق( من کبریت در دست دارم و دولتهای کوچکتان از شاخ و برگند) هوامش علی الهوامش(زیر نویس{پاورقی} هایی بر دفتر شکست) الشعر قندیل اخضر( شعر یک قندیل سبز است) قصتی مع الشعر( داستان من و شعر) عن الشعر و الجنس و الثوره( از شعر و جنس و انقلاب) المراه فی شعری و حیاتی ( زن در شعر و زندگی من) ما هو الشعر( شعر چیست) العصافیر لا تطلب تأشیره دخول( گنجشکان اجازه ورود نمیگیرند) لعبت بإتقان و ها هی مفاتیحی جمهوریه جنونستان و...... 4کتاب اولش دارای مضامینی عاشقانه بودند شکست و عقب نشینی 1967 اعراب شعر نزار را از نوع عاشقانه به شعر سیاسی و مقاومت تغییر داد و شعر "پاورقی ای بر دفتر شکست "(1967) که نقد تندی بر کوتاهی جهان عرب در این قضیه بود را سرود و این کار تیرهای دشمنی ازراست و چپ بر او باریدن گرفت در باره خودش میگوید: "در مارس 1923 در دمشق در خانه ای بزرگ بدنیا آمدم.از خانه های دمشقی پر از آب و یاسمین .پدرم توفیق قبانی ، تاجر سرشناسی بود . در راه استقلال کشورم از جان ومالش مایه گذاشت.پدرم روحیه حساس کم نظیری داشت و شعر هر آنچه را زیباست دوست داشت و این حس هنری زیبا را از عمویش ابو خلیل قبانی شاعر و نویسنده و آهنگساز و بازیگر به ارث برده بود.که اولین بذر را در شکوفایی تئاتر مصر پاشید کودکیم با عشقی عجیب به کشف و به هم ریختن اشیاء جستجوی چیزهای منحصر به فرد و شکستن زیباترین اسباب بازیها ، برای رسیدن به ناشناخته های زیباترهمراه بود. در ابتدای زندگیم به نقاشی پرداختم.از 5 تا 18 سالگی در در دریایی از رنگها زندگی میکردم.بر روی زمین ، دیوارهاو هرچه در دسترسم بود خط خطی میکردم و بدنبال چیزهای جدیدی میگشتم.وپس از آن بسوی موسیقی گرایش پیدا کردم ولی سختی دروس دبیرستان مرا از این علاقه دور کرد. نقاشی و موسیقی دو عامل مهمی بودند که مرا برای ورحله سوم که شعر بود آماده کردند.درسال 1939در شانزده سالگی،درحالیکه بر عرشه کشتی در یک سفر اردوی دانش آموزی راهی ایتالیا بودم،و در آنجا همسفران دختر و پسر دانشجو قدم میزدند و می خندیدند و عکس یادگاری بر عرشه میگرفتند. من ، تنها ، در قسمت جلوی کشتی ایستاده بودم و اولین سروده زندگیم را زمزمه میکردم و در اینجا بود که بعنوان یک شاعر قدم اول را برداشتم.این اولین شعرم را به عشق سرزمینم سرودم ودر رادیوی رم خواندم. سپس برگشتم و درس حقوق را ادامه دادم" همه آثار نزار در چند جلد به نام (المجموعه الکامله لنزار قبانی) از سوی انتشاراتش منتشر شده است. اصلی ترین مضمون شعر او عشق و زن است.شهر ممنوعه ای که پیش از او،هیچ شاعر عرب زبانی تا این حد به آن نزدیک نشده بود. کسی چون او عشق را برهنه نمی دید و زن برایش تمام عشق بود و تمام ظرافت و زیبایی.این زن، زن نیست؛ زنانگی است. او رنج زن را در جامعه ديده و کاملا صادقانه از آن متاثر شده است.و ماهيت سنتی جامعه عرب را به نقد میکشد.با قدرت قلم تصویرگر خود،چنان از دردها، شورها،صبوری ها،سکوت ها و زیبایی های عشق سخن می گوید که گاه حتی از زبان یک زن به گفت می آید. هیچ شاعر نوپرداز ومعاصری از شعرای عرب شهرت نزار قبانی را کسب نکرده است و عاشقانه های بی پرده اش در توصیف زن، ناشی از تأکید زاید الوصف وی نسبت به زیبایی ، جذابیت و فیزیک بدنی زن، و حتا زیور آلات ونوع آرایش و لباس پوشیدنش ، در کنارآن بازتاب محرومیتی است که نصیب زنان گردیده و انتقام از جامعه ای است که عشق را نمی پذیرد و با زور اسلحه به جنگش میرود. همیشه از خودم می پرسم چرا نباید عشق در دنیا برای همه باشد... برای همه؟ مانندنور سپیده دم و نان و شراب؟ شعر نزار بسیاری از بحث های زیادی را در پی داشت. زیرا نظرات اجتماعیش متفاوت بود و فرهنگ سازی میکرد . و در پیرامون این افکارش بسیاری از دروس دانشگاهی بوجود آمدند و مقالات نقدزیادی به رشته تحریر در آمدند و نکته جالب اینکه حتا مردم بیسواد و عوام بسیاری از اشعار او را به شکل آواز و ترانه و در قالب غزلیات عاشقانه از آهنگ سازان و خوانندگان بزرگی همچون محمد عبد الوهاب ، ام کلثوم، عبدالحلیم حافظ( مصر)، نجات الصغیره، فیروز ، ماجده الرومی (لبنان) و کاظم الساهر ( عراق) و ... شنیده و زمزمه کرده اند . |
|
+ نوشته شده در
شنبه 13 مرداد1386ساعت 21:4 توسط بانی |
|
|
صح....
انته کلش "حلو" بس موش کلش "زین"... . . . . درسته... تو "خیلی زیبایی" ولی "خیلی خوب" نیستی... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 13 مرداد1386ساعت 8:23 توسط بانی |
|
|
وقتی خدا تو رو آفرید بم نیگا کرد
پرسید باباش میشی یا عاشقش؟ گفتم باس ببینمش دیدم عاشقت شدم اما کاش بابات میشدم تا با یه سیلی بت می فهموندم عاشقا عروسکای تو نیستن |
|
+ نوشته شده در
جمعه 12 مرداد1386ساعت 16:41 توسط بانی |
|
|
مادر من فقط يك چشم داشت .
من از اون متنفر بودم ...
اون هميشه مايه خجالت من بود
اون براي امرار معاش خانواده
براي معلم ها وبچه مدرسه اي ها غذا مي پخت
يك روز اومده بود دم در مدرسه
كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره
خيلي خجالت كشيدم .
آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟
به روي خودم نياوردم ، فقط با تنفر بهش يه نگاه كردم
وفورا از اونجا دور شدم
روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره کرد و گفت
هووو .. مامان تو فقط يك چشم داره
فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و
گور كنم . كاش زمين دهن وا ميكرد و منو ..
كاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد...
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو
شاد و خوشحال كني چرا نمي ميري ؟
اون هيچ جوابي نداد....
حتي يك لحظه هم راجع به حرفي كه زدم
فكر نكردم ، چون خيلي عصباني بودم .
احساسات اون براي من هيچ اهميتي نداشت
دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ
كاري با اون نداشته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم
اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم
، زن و بچه و زندگي...
از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم
تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من
اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه هاشو
وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون
خنديدند و من سرش داد كشيدم
كه چراخودش رو دعوت كرده كه بياد اينجا ، اونم بي خبر
سرش داد زدم “:
چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟!”
گم شو از اينجا! همين حالا اون به آرامي جواب داد :
“ اوه خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي اومدم “
و بعد فورا رفت واز نظر ناپديد شد .
يك روز يك دعوت نامه اومد
در خونه من درسنگاپور
براي شركت درجشن تجديد ديدار دانش آموزان مدرسه
ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .
بعد از مراسم ،
رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛
البته فقط از روي كنجكاوي .
همسايه ها گفتن كه اون مرده
ولي من حتي يك قطره اشك هم نريختم
اونا يك نامه به من دادند
كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن
اي عزيزترين پسر من ،
من هميشه به فكر تو بوده ام ،
منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،
خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا
ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم
وقتي داشتي بزرگ ميشدي
از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متأسفم
آخه ميدوني ...
وقتي تو خيلي كوچيك بودي
تو يه تصادف يك چشمت رو ازدست دادي
به عنوان يك مادر نمي تونستم تحمل كنم و
ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم
بنابراين چشم خودم رو دادم به تو
براي من افتخار بود كه پسرم ميتونست با
اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور كامل ببينه
با همه عشق و علاقه من به تو
مادرت |
|
+ نوشته شده در
جمعه 12 مرداد1386ساعت 12:40 توسط بانی |
|
دوستی بين مردها
|
||||
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت 7:41 توسط بانی |
|
|
امروز ساعت 5صبح با ساعت بیدار باش موبایلم از خواب بیدار شدم. دیشب ساعت 2 خوابیدم . داشتم برنامه تهران رفتنمو مرتب میکردم وقتی میخوام جایی برم هرچی کاره رو سرم میریزه از همون 5 صبح تا حالا داشتم پلاکارد مینوشتم( ایکیو سان: زنگ تفریحه) یاد مطلبی افتادم که که فکرمو خیلی مشغولش میکرد افتادم یه روز درست مثل امروز که کار زیاد بود و فضا نسبتاً ساکت و آرام بود تا قبل از این همیشه با خودم میگفتم آدم ( و حتا حوا) چطور حرفی رو میزنه که خودش بهش اعتقاد نداره و حالا که زده و به خورد خلق الله داده ، چطوری با وجدانش کنار میاد؟ تا اینکه یه روز درست مثل امروز دیدم خودم خیلی از چیزایی رو که مینویسم بهشون اعتقاد ندارم( البته سفارشای کاریمو میگم) و به صرف اینکه مشتری خواسته انجام میدم. و شده هم اعتقاداتمو توش جا میدادم و مشتری نپسندیده(1). پس تفاوت من اون واعظ مذهبی و غیر مذهبی( ملا فکلی)، سیاسی و غیر سیاسی و... چیه؟ شاید اون هم کارش اینه . شاید سفارش مشتریشه. شاید هم خواسته با وجدانش کنار بیاد و مثبت تر باشه اما مشتری نپسندیده . و شایدهای دیگر اما این حرفا برای فاطی تنبون میشود؟ پس جایگاه ابر انسانهای فرهنگ گذار کجاست؟ اونا که سفارشی کار نمیکردند... شاید هم کم کمک این فرهنگ ها جا دادند... و بازهم شایدهای دیگر راستشو بگم من که قانع نشدم و یکی از همین روزاست که حکمی از طرف محکمه وجدان شیرفرهادی صادر بشه... گفته باشم اگه حکم اعدام بود اعتراض میزنم... من اینقدرا هم مجرم نیستم.... وشاید هم باشم چند تای اون شامل حالم بشه ... نمیدانم!!! ...پ.ن (1). من از لفظ " درگذشت نا بهنگام " خوشم نمیاد و فکر میکنم هنگامی و نا بهنگامی مرگ رو کس دیگه تعیین میکنه نه ما ... ولی شده مشتری با همه توجیهی که من کردم اصرار داشته بنویسم -.... کسی وکیل مدافع خوب سراغ نداره ؟ -.... دنیا رو چی دیدی ... شاید من هم گفتم زمین گرد نیست اصلاً هر گردی گردو نیست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 9 مرداد1386ساعت 10:35 توسط بانی |
|
|
نزدیک بود در آستانه این روز من عمرمو بدم به شما
قضیه از این قرار بود که من همینجا بودم/ صبح بود/ حول و حوش ساعت ۹ یه دفعه نفسم گرفت / میخواستم سرفه کنم سرفه هه در نوی اومد و نفس هم نه بالا می اومد ونه پایین. مخمصه ای بود و چشمام هم بی اختیار اشک میریخت و هیچکی هم دور برم نبود / خلاصه تا روزنه ای کو چک بوجود اومد و من تو نستم کم کمک نفس بکشم و جانی دوباره بگیرم نتیجه ۱- اینم یه تلنگر که اگر امروز اون روز موعود بود چی تو خورجینت داشتی ۲- چه مرگ مسخره یا بگم بی کلاسی... گر چنین مرد باید.... ۳- اگه ازما بخوان نوع مرگمونو انتخاب کنیم راستی چی انتخاب میکردیم ۴-.......وای چه بر سر وبلاگم می اومد تازه داشتم دوستان خوب و همفکری پیدامیکردم ۵- اگر و تنها اگر چنین اتفاق خجسته ای(!!!) پیش اومد کی حاضره یه دقیقه سکوت کنه......ای بیمعرفت من رو تو حساب کرده بودم ..... جدی نگیرید ..آدم...تا دم مرگ پیش میره و سر و مر گنده بر میگرده |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 7 مرداد1386ساعت 21:17 توسط بانی |
|
|
آبراهام لینکلن رهبر فقید و محبوب ایالات متّحده ی آمریکا که مبارزات دامنه داری را بر علیه آپارتاید و نژاد پرستی در آمریکا ی شمالی انجام داد و سرانجام هم جان خود را بر سر این راه گذاشت نامه ی جالب و نسبتاً طولانی ای را برای آموزگار پسرش نوشته است که هر چند قرن ها از نوشتن آن می گذرد امّا هنوز حال و هوای آن تازه است و رنگ و بوی کهنگی نگرفته است خواندن بخشهایی از این نامه ی تاریخی خالی از لطف نیست. او(فرزندم ) باید بداند که همه ی مردم عادل و همه ی آنها صادق نیستند. به پسرم بیاموزید که در برابر هر شیّاد ، انسانی درستکار و راستگو هم وجود دارد . به او بگویید در برابر هر سیاستمدار خود خواه رهبر عادلی هم وجود دارد. به او بیاموزید در برابر هر دشمن، دوستی هم هست. میدانم که وقت شمارا امّا به او بیاموزید که اگر با کار و زحمت خودش یک دلار کاسبی کند بهتر از این است که جایی روی زمین پنج دلار پیدا کند. به او بیاموزید که از باختن پند بگیرد و از پیروز شدن لذّت ببرد . او را از حسد و حرص و آز بر حذر دارید ، به او نقش مهمّ خندیدن را یاد آور شوید و به او نقش مهمّ کتاب در زندگی را آموزش دهید. به او بگویید که (در آفرینش خداوند) تعمّق کند ، به پرندگان در حال پرواز فکر کند ، به گلهای درون باغچه و به زنبورهایی که در هوا پرواز می کنند دقیق شود. به پسرم بیاموزید که در مدرسه بهتر این است که مردود شود ولی با تقلّب قبول نشود. به پسرم یاد بدهید که با ملایم ها ، ملایم و با گردنکشان گردنکش باشد. به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتّی اگر همه در جهت خلاف او حرف بزنند. به پسرم یاد بدهید که همه ی حرفها را بشنود و درست ترین سخن را انتخاب کند. ارزش های زندگی را به پسرم آموزش دهید ، اگر می توانید به پسرم یاد بدهید که در اوج اندوه تبسّم کند ، به او بیاموزید که در اشک ریختن خجالتی وجود ندارد. به او بیاموزید که می تواند برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند امّا هرگز نمی تواند برای دل خود مبلغی تعیین کند. به او بگویید تسلیم هیاهو و جار و جنجال نشود و اگر حقّ را از آن خود می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد. پسرم را ناز پرورده بار نیاورید ، بگذارید روی پای خود بایستد و به او بیاموزید که به مردم احترام بگذارد... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 7 مرداد1386ساعت 10:1 توسط بانی |
|
![]() ![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 6 مرداد1386ساعت 9:5 توسط بانی |
|
|
" آقا! وجود پاک مرا چند میخری؟! "
- " به به ! چه چشم ناز و قشنگی ! چه دختری! چرخی بزن ، ببینمت آیا مناسبی یا نه شبیه کولی دیروز ، لاغری! اسمت چه بود ؟ اهل کجایی ؟ ندیدمت ! ... " دختر ، هراس، دلهره: " ها ؟ چی؟ بله ! ... پری! اهل حدود چند خیابان عقب ترم" - " نزدیک نانوایی سنگک ؟ " ... - " نه ! بربری" چیزی به مرگ دامن پاکش نمانده بود زیر نگاه هرزه یک مرد مشتری - " کمتر حساب کن " ... و موبایلش : " الو ! بله! " - " امشب بیا به خانه ی آقای اکبری !" " زن هم مصیبت است! بله! چشم! آمدم! هی گفت مادرم که چرا زن نمی بری !" از خیر او گذشت و فقط گفت : " حیف شد! امشب برو سراغ خریدار دیگری" دختر به فکر نان شبش بود و داد زد: " حتی مرا به قیمت کمتر نمی خری ؟! " (مهدیه حسینیان رستمی)
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 6 مرداد1386ساعت 8:54 توسط بانی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ابراهیم بانی
.......................... شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند.فرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته. شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت : دیگر تمام شد.دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود.زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است و فرشته ای که مزه عشق را بچشد، آسمان برایش تنگ |
| آرشیو موضوعی |
|
بانیات نزاریات ساهریات جبرانیات متفرقه وجدانیات معرفی کتاب.. وبلاگ .. دوست |
|
RSS
|