نقاشی با واژه ها .. شعر و دلنوشته های ابراهیم بانی
.......................................................................بانی7/9/88 پ.ن: تولدم مبارک .............................................................. بانی۶/۹/۸۸ .......................................................... بانی۵/۹/۸۸
.......................................................... بانی۵/۹/۸۸ .............................. بانی۳/۹/۸۸ برو .......................... بانی۲/۹/۸۸ دعا ۱ .......................................... بانی۲/۹/۸۸ ....................................... بانی۱/۹/۸۸
امروز
سی و چندمین بار است
که یک اثر کوبیسم
در نمایشگاهی
برعکس نصب میشود
و باز هم گره میخورد نگاهش
با نگاه نگران من
امروز
سی و چندمین بار است
که در جایی
کسی به کودکی اش نزدیکتر میشود
به هوا و هوس گاهواره
بوی تازه ی مادر
و بوسه و بغل های بابا
امروز
سی و چندمین بار است
که در جایی دور
کسی به آسمان نزدیکتر میشود
به حس پرنده های ماهیخوار
به رهایی بین دو بازوی بلند آب و آسمان
امروز
سی و چندمین بار است
که در جایی دور تر
کسی آرزوهایش را می شمارد
مقداری بوی خاک پس از باران
تعدادی نیلوفر ناب مردابی
قایق سواری زیر سایه و سعف ساکت نخل ها
شنیدن آوازهایی که کبریت خاطره را روشن میکنند
احساس ضربه های رقص پای رقاصه نارنجی پوشی
با آوازهای نمیدانم چه ی اندلسی یک گیتاریست
و ورق زدن صفحات نیامده ی تقویم سال
که کی تعطیلات او را از جا میکند
و به جنون می برد
و ...
امروز
سی و چندمین بار است
که کسی به خودش نزدیکتر میشود
به بانی
برهنه شو
من سَرَم زیر ِ پتو ست
و چشم هایم بسته
من سال هاست که چشم بسته ام
راحت باش
در این کوپه
جز من و تو کسی نیست
من هم
تنها دقایقی است
که از ضیافت ِ باران آمده ام
چه سخت و شیرین بود باران
............................. زن لبخند ی میزند
............................. فقط همین ..
............................. و با خود میگوید:
............................. تا بقیه نیامده اند
لباسهای خیسم هم آنجاست
لباسهایت را همانجا بگذار
و یادت نرود
لباسهای گرمی بپوشی
و دکمه هایت را تا آخر ببندی
............................. زن میخواهد چیزی بگوید
............................. اما آرام بارانی اش را آویزان میکند
............................. و روسری خیسش را
............................. :
............................. شما تنها سفر میکنید؟
خوب شد
تو آمدی
شاید ندانی که
چقدر سخت است بی همسفر
رفتن
وقتی کجاوه ات را هم
ساربان عاقلی رهنما باشد
............................. این را به شوخی میگوید مرد
............................. زن کمی بلند میخندد
............................. نه به مرد
............................. که به واژه های آتشین آشنایی
............................. که از دل او میگوید
............................. کمی دلگرم میشود
............................. :
............................. ایستگاه بعدی
............................. شهر من است
............................. شما به کجا میروید
راه من از کنار شهر چشم تو میگذرد
خیلی بعد از آن مناره ها
که مردم را به رستگاری میخوانند
تا اوج امتداد ریلها
ولی میدانم
که مقصد
همچنان آخرین ایستگاه این قطار نیست
............................. زن مرد را میشناسد
............................. نه خودش را
............................. که در خنکای برکه شعرش
............................. شبانه های برهنه ی پر مخاطره ای را
............................. خاطره داشت
............................. هوای آبتنی دوباره
............................. دکمه های پیراهنش را باز و بسته میکرد
............................. گیره مویش خود بخود باز شد
............................. :
............................. آقا .. شما ...
چه ادکلنی بخود میزنی
فضای کوپه
خیلی خوشبو شده است
لطف کن در را هم ببند
من با بوئیدن عطر سردم میشود
و این هم
از همه ی عطر های زنانه ای که تا بحال بو کرده ام
سرد تر است
ببین مرا چطور به لرز وا داشته است!
............................. زن لبخندی میزند
............................. آخر او عطری به تن نزده است
............................. و فقط بوی باران میدهد
............................. و حالا که برهنه شده
............................. بیشتر بوی باران میدهد
وقتی که خیلی سردم میشود
هوس یک لیوان چای داغ میکنم
و یک سیگار
و اینکه شعری از نزار بخوانم
با صدای بلند
ولی اینقدر که از این کوپه بیرون نرود
راستی تو نزار را می شناسی
............................. زن پتوی خودش را هم روی مرد می اندازد
............................. و خود هم زیر آن آرام می خزد
............................. صدایش به زور شنیده میشود
............................. :
............................. نه نمی شناسم
و قطار همچنان میرود
بی آنکه مسافری به کوپه بیاید
و کنترلچی هم فراموش میکند
اعلام کند ایستگاه شهر مناره ها را
از ارتفاع ِ نگاه ِ من ؛
تا عمق ِ دریای ِ دل ِ او .
تو این بار هم
به اعتماد ِ وجب هایی پریده ای
که دو دوتا را چهارتا نمی شمارند
باز هم شکست
چینی نازکی در شبستان من
تو مگر خوابهایت را از کجا می خری؟
مثل چای داغ
و قطعه ای پنیر
و نان گرم بربری
با مسیج صبحگاهی ات
درون سفره دلم
لذیذ می پری
راه را
راست
و رو راست
مطمئن باش
میرسی
من رفته ام
که الان
به تو
رسیده ام
چقدر کوچک است
برای شفای قلب بزرگت
دعای دستهای من
دعا ۲
سبک تر
به آسمان میرود
دعای دستهای کوچک
تو رفته ای
و من بازمانده ام
جوانی ناکام
| Design By : Night Melody |


