تبليغاتX
الرّسمُ بالكَلِمَات نقاشی با واژه ها
 

 

مازالت ..

عیون الفجر تدمع

من جرح السماء

بخنجر الغروب

 

المحب ..

ما زال یحمل قلبه

بید خالیة

و الکئابة ملح زاده

و الحیرة

عتاد لقطع الدروب

 

و ما زالت ..

الصیدلیات دوماً

تملوا  و  تخلوا  من الحبوب

 

و ما زلنا نبحث

عن دواء لداء

یسمی  .. بکسر القلوب

 

ترجمه :

 

همچنان ..

چشمان صبح

اشک بار زخم آسمان از خنجر غروب است

 

همچنان ..

دلداده

جانش را در کف خالیش نهاده

و افسردگی نمک سفره اش گشته

و سر در گمی ..

توشه ی راهش

 

و همچنان ..

داروخانه ها

از قرص ها .. پر و خالی میگردند

 

و همچنان ..

بدنبال دارویی میگردیم

برای دردی

که  « دل شکستن »  نام دارد

................................................. بانی۶/۴/۸۸

 

تحریر یافت در شنبه 6 تیر1388ساعت 21:20 بقلم بانی| |

 

 

 ۸۸/۴/۵

دو سال پیش در چنین روزی گنگی خواب دید .. و خوابش تعبیری داشت بنام " الرسم بالکلمات " یا " نقاشی با واژه ها " .. خوشحالم که یک سال دیگر از عمر وبلاگیم با دوستان خوبی همقدم شدم و از راهنمایی ها و نظراتشان استفاده های زیادی کردم .. و از اینکه نمیتوانم اسم تک تک شان را بیاورم ، شرمنده ام

ولی امیدوارم همچنان کنارم باشند .. و یاریگرم

بعد از لطف خدای بزرگ وتوکل به او ..  اولین قدم سومین سال را با عشقی بزرگتر برمیدارم .. عشقی که شما با نفسهای گرمتان شعله ورش کردید و جانش بخشیدید

برای همه تان سلامتی و موفقیت آرزو دارم

و بمصداق درویش را جز برگ سبزی تحفه نیست .. آخرین شعری که سروده ام به همه دوستان تقدیم میکنم

لطفاً کلیک کنید آخرین سروده بانی در آستانه سه سالگی وبلاگش 

تحریر یافت در پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 18:59 بقلم بانی| |
 

 

بانو !

مرا ببخش که شاعر شده ام

و اینکه .. دستم به دهانم نمیرسد

و اینکه بیگدار

از سراشیبی تند کلمات

بی هراس عمق فردا

زنگ خانه ی تو را به صدا در آورده ام

و اینکه .. دست به دامن تو شده ام

 

بانو !

مرا ببخش

که حساب از دستم در می رود

حساب دنیای من

و فردای تو

و دو دوتایی که چهارپاره می بینم

 

بانو !

تنها تو میدانی

که راهم را اگر از  آینه کج کرده ام

ترسم از دیدن موی سپید نیست

گناه شاعری ست

که صداقت را

جز به چشمه

به هیچ صراطی راست نمیشود

 

هنوز بی تو شعر کم می آورم

بانو !

 

سوژه ی

شعرهای

امشب ِ 

شبانه ام

می شوی؟

و مرا

که تا مرز تشنگی

به چشمه چشمت رسیده ام

از ارتفاع شانه های آسمانیت

باهوس های برهنه ام

به زلال زنانگی پرتاب میکنی؟

 

 

بانو !

میخواهم تو باشم امشب

مرا از خودم دور میکنی؟

بانو! مرا خواب میکنی؟

 ............................................. بانی4تیر88

تحریر یافت در پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 2:42 بقلم بانی| |
 

 

دیگر..

نه بها میدهم به تو

نه بهانه

نه کلید قفل پستوی اعتماد

و نه اختیار منحنی لبخندهایم را

 

رودست خورده ای .. پسر

تو که

بی حرمت هجا

نام قشنگ عشق را 

به عمد شعبده

در بازار مسگران

فریاد زده ای

و خط قرمز چهره اش را

بر سنگفرش خیابان رقم

و نگاه ملتمس خدا را

در پس شب ..

خواب دیده ای

 

تو باخته ای

و من ..

همه ی واژه ها ی عاشقانه ام را

یک به یک

برگشت زده ام

................................... بانی ۱/۴/۸۸

تحریر یافت در دوشنبه 1 تیر1388ساعت 15:40 بقلم بانی| |
 

ماهرانه ..

تیرگی های آفتاب سوخته ام را

با صورتم همرنگ میکند

عکاس دیجیتال .

و بینی ام را کوچک

و چشمم را روشن

 

اما ..

حذف نگاه عاشقانه ام را

هیچ ترفندی چاره ساز نیست

و همچنین ..

خروار دردی

که زیر خرمن  لبخندها پنهان کرده ام .

 ....................................................... ۲۸/۳/۸۸

تحریر یافت در پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت 18:32 بقلم بانی| |
 

 

کل صباح  .. کان یرکب عربة عکازه و یسیر نحو الحدیقة المجاورة ..  یجلس تحت ظل الأشجار التي غرسها بیده قبل أن یتقاعد بسنین و سنین .. جدي کان یحاکي التسعین و کان یعمل في البلدیة .

جدي ..  بشاربه المفتول کان یرکض دوماً  .. نحو المغامرة .

کان يسلّم علی کل شحرور یمرّ فوق رأسه ..  یقبّل السفرجلة ..  یحضن اللبلاب  .. یصافح النخلة

کل سحابة تمرّ بنهر المجرة کانت تخبره بأخبار المطر  .. و هو یترجمها رأساً بلغات الشجر .

جدي  .. کانت مهنته الکبری التفرّج  .. و الحوار .

کان يکلمني  .. و یحکي لي عن صورة جدتي التي کانت تسکن صندوقه الخشبي ..  و محبسها بشذرته الزرقاء التي تذکره بنقوش حنکها  .. و منجله الذي یداعي له قوس حاجبیها  .. و مذیاعه الرمادي ، بأغانیه الریفیة لـ داخل حسن و زهور حسین ..  التی تثیره و تثیر فیه أحلام أیام الغرام .

کنت أجلس أمامه یومیاً ..  و أمازحه و أمسح الدمع من عیونه العسلیة .

لکن بالأمس  .. و في عودتي من المدرسة .. عندما کنت أمرّ من الحدیقة  .. خبرت بأن قبل دقائق وجدوه علی إحدی کراسي الحدیقة مغميّا  .. و الآن هو في المستشفی .

سبقتني بالخبر طفلة مدرسیة ..  هي أول من وصلت و رأته فی تلک الحالة .

و انا لم أکن اعرفها و لم أرها بعمري  .. قط ّ .

الله ..  سبحانک یا ربي ..  ما أشبه هذه الطفلة بصورة جدتي !

......................................................................................... بانی 20/3/88

 

هر صبح ... سوار ارابه ی عصایش می شد و به پارک مجاور می رفت . زیر سایه ی درختانی که پیش از بازنشستگیش ، سالیان سال پیش به دست خود کاشته بود می نشست . پدربزرگ دوروبر نود سال داشت . او کارگر شهرداری بود .

پدربزرگ با آن سبیل تافته اش همیشه به استقبال ماجراجویی می رفت .

به سارهایی که از بالای سرش می گذشتند سلام می کرد ... شمعدانی ها را می بوسید ... پیچک ها را در آغوش می گرفت ... و با درخت نخل دست می داد ..

همه ی ابرهایی که از کهکشان می گذشتند اخبار باران را برایش می آوردند ... و او آن ها را به  زبان درخت بازمی گفت .

حرفه ی اصلی پدربزرگ دیدوشنید بود .

پای صحبت هایش می نشستم ... از مادربزرگ می گفت و عکسش ، که توی صندوق چوبی پدربزرگ جای داشت . از انگشتر او می گفت ، و نگین فیروزه ایش ، که او را به یاد نقش های چانه ی مادربزرگ می انداخت . از داسش که یاد خم ابروی مادربزرگ را برایش تداعی می کرد . از رادیوی خاکستری اش ، با ترانه های محلیش از داخل حسن و زهور حسین ... که او را حال به حال می کرد و رؤياهای دوران عاشقی را در او برمی انگیخت .

هر روز جلویش می نشستم ... با او شوخی می کردم و اشک چشم های عسلیش را پاک می کردم .

اما دیروز ... هنگام بازگشت از مدرسه ... از میان پارک که گذر می کردم ... مطلع شدم که دقایقی پیش او را روی یکی از نیمکت های پارک بی هوش یافته اند ؛ و او الآن در بیمارستان است .

این خبر را یک دختر مدرسه ای داد ... او اولین کسی ست که رسیده و پدربزرگ را در آن حالت دیده بود .

دختر را نمی شناختم ... و او را در تمام عمرم ... اصلاً ندیده بودم .

وای ... خدای من ! ... این دختر چه قدر شبیه عکس مادربزرگ است !

 

پ.ن:

1. زحمت ویرایش و ترجمه این داستان کوتاه را دوست و استاد عزیزم فرزدق اسدی بر عهده داشتند

2. داخل حسن و زهور حسین دو خواننده قدیمی میباشند

 

تحریر یافت در چهارشنبه 20 خرداد1388ساعت 13:26 بقلم بانی| |
 

 

هرکار کردم توی این وبلاگم بحث انتخاباتی نکنم .. نشد . نه اینکه بد باشه .. بدلیل اینکه من سررشته ندارم . اما از اونجایی که هر وبلاگی رو باز میکنی  از دوست و دشمن (!) .. همه یه جورایی نظر دادن .. این ویروس گویا به ما هم سرایت کرد .. اما من زرنگ تر از اونیم که دم لای تله بدم .. و بگم به کی رأی میدم

اما  اونچه منو به نوشتن این پست وا داشت .. دعواهای منظرات تلویزیونیه .... که بیشتر از اینکه مناظره باشه .. انگار یه دعوای کوچه بازاریه .. بگذریم

یادمه سالها پیش که کتابهای عزیز نسین طنز پرداز بزرگ ترک توی بازار فراوون بود از ایشون داستانی خوندم با این مظمون که در انتخابات روستایی ، دو نفر رقابت میکردند یکی فردی تحصیل کرده و شهر رفته بود و دیگری کدخدایی بیسواد .  روز اول قرار بود مناظره ای در میدان ده برگزار کنند .. در تعارفات اولیه کدخدا با تعارف اینکه شما هر چه باشه شهر رفتید و سواد دارید و کتاب خوندید و احترامتون به ما واجبه ... طرف مقابل رو بعنوان اولین نفر میفرسته پشت تریبون . طرف میگه : با همه احترامی که به درایت و فهم وکاردانی کدخدا دارم و اینکه باهم رفیقیم .. من نمیگم به کی رای بدید .. فقط تأکید دارم به کسی رای بدید که از علم روز اطلاع داشته باشه.. به جاهای مختلف سفر کرده باشه و ...

نوبت کد خدا که میرسه با طنز میگه : بله .. در ادامه صحبتهای این دوست بسیار عزیزم  میگم علاوه بر شرایطی  که ایشون گفت به کسی رأی بدید که سرش بی مو باشه .. کلاه روی سرش باشه .. کت وشلوار بپوشه یکی از دندوناش طلا باشه ..

طرف که میدید کدخدا اونو نشونه کرده و سنگ رو یخ .. و مردم قاه قاه میخندند .. عصبانی شده بود و به مناظره فردا  فکر میکرد ..

فرداش طرف بدون مقدمه و تعارف رفت پشت تریبون و گفت : دوستان من دیروز هرچه خواستم ادب و نزاکت رو رعایت کنم .. رقیب از در دیگری وارد شد و مرا مجبور کرد چیزهایی رو بگم که نباید بگم .. مثلاً همین کدخدا چهارتا زن صیغه ای در دو روستای مجاور داره .. فلان مقدار از پولهایی رو که برای ساخت مدرسه جمع کرد  نصفشون رو به جیب مبارک زد و باهاشون یه خونه بزرگ ساخت .. فلان روز که مامورهای حکومت شب خونه اش موندن براشون زن آورد تا صبح خوش گذروندن .و ...

نوبت کدخدا که رسید .. همچنان تأکید کرد من نمیگم به کی رأی بدید اما به کسی رأی بدید که 35 سال از عمرش رو گذرونده اما هنوز عزب و بدون زنه .. به کسی رأی بدید که فقیره و در یه خونه اجاره ای زندگی میکنه .. به کسی رأی بدید که یه دست لباس پلو خوری بیشتر نداره و ...

و بازهم طرف بود خودخوری که کی نوبت مناظره فردا برسه

اطرافیان کدخدا بهش میگن چرا جوابشو ندادی .. ما که همه میدونیم که اون زنا دوتان و نه چارتا .. تازه  با کلی بچه  .. و همه میدونن که صیغه تو نیستن و فقط تو خانواده ات تکفل شون رو به عهده گرفتین .. و ماه به ماه مواجب براشون میفرستین .. اون پول ساخت مدرسه هم که بیشتر از نصفش از جیب شما بود .. و جریان اون مأمورا که رأساً دروغه و اگه بود که طرف خودش هم اون شب باهاشون بود  ..

کدخدا در جواب لبخندی میزنه و میگه .. من یه چیزایی میدونم که شما نمیدونید

سپس نویسنده یک فلش بکی میزنه به جمعیت که در مقابل افشاگری های طرف میگن ..

1. ماشالله  چه خوشخوراک .. نوش جونش .. کاش ماهم ..........

2. به این میگن آدم با عرضه .. زرنگه

3. چه آدم اهل حالییه .. همه رو درک میکنه

و اما فلش بک به افشاگری های کدخدا و پچ پچ مردم :

1. خاک تو سرش حتما بد بینه .. شاید هم  مرد نیس و الا  ...........

2. مرتیکه بی عرضه ..

3. ............

و ادامه منظره و سپس انتخابات و پیروزی کدخدا با اکثریت قاطع آرا

 

 

پ.ن :

1. لطفا هیچکدوم از این دو شخصیت رو با کسی مقایسه نکنید که حوصله دردسر نداریم

2. این مطالب با مراجعه به حافظه ضعیف من بود و بیشتر نقل به مظمون بود .. اگه کسی اصل مطلب رو جایی سراغ داره بگه ما  بخونیم  .. خیلی باحاله

3. اگه حدس زدین رأیم به کیه اشتباه کردین

4. میخواین بگم  کی رأی میاره ... مسیج میدم براتون

 

تحریر یافت در سه شنبه 19 خرداد1388ساعت 18:28 بقلم بانی| |
 

 

بخیر بگذرد اگر

امسال ..

سی و هشت ساله میشوم

و همزمان

سی وهشتمین سالگرد ازدواجم را

جشن می گیرم ..

با غم .

....................... بانی ۱۵/۳/۸۸

 

پ.ن: کاش امسال را به تبصره ای از تاریخ حذف میکردند .. این دو ماه اولش به اندازه دوسال گذشت .. اللهم اجعل عاقبه امورنا خیرا ..

تحریر یافت در جمعه 15 خرداد1388ساعت 10:9 بقلم بانی| |
 

 

این زمین به فروش میرسد

با اشتراک مجزّای ِ

آب شیرین و شور

برق .. گاز .. تلفن

و سیستم های سرما و گرمای پیشرفته

و قطار و هواپیما با باک ِ پُر

 

این زمین به فروش میرسد

با تمام امکانات

و همه ی آدمهایش

 

به قیمت سایه ی آرامشی

زیر یک درخت

در جایی  ..

خیلی دور

 

تلفن تماس

... ۰۹۱۶

.................................... بانی ۸/۳/۸۸

تحریر یافت در جمعه 8 خرداد1388ساعت 9:11 بقلم بانی| |
 

 

با طلوع ِ

اولین نگاه ِ تو

 

کلاف کلاف

دار می زنم

تارتار ِ..

ترک های ..

ترد و تشنه ی .. صحرائیم را

 

در شبستانی

که یک در میان فاصله ها

غزل غزل ترانه می چکد

 

و همزمان ..

به پاس ِ ..

بارش ِ .. رحمت ِ .. تولدت

سفره ای سبز بر زمین

و ..

شالی هفت رنگ

بر شانه های ِ آسمان می اندازم

........................................................ بانی ۲/۳/۸۸ 

شرمنده همه دوستان .. من خوبم .. جز ....

بی اینترنتی .. البته امروز اومدم برا همه کامنت بزارم اما نمبدونم چرا قسمت نظرات باز نمیشه جز عده ای معدود .. من هم بیادتان هستم .. ( این پستم از کافینته ) .. الی اللقا 

تحریر یافت در شنبه 2 خرداد1388ساعت 9:38 بقلم بانی| |
 

 

بیا ..

همه ی معادلات را

برهم زنیم

تا شعری پنهان متولد شود .

 

تو ..

شبانه ..

چون کبوتری چاهی

بر شانه ی ام لانه می سازی

و سرنخ ِ کلاف ِ سر در گم ِ فردا را

به موهای سینه ام گره میزنی

و من ..

ولوم صدای قلبم را

تا مرز ِ رعد

بالا  می برم

و سر به آسمان می کوبم

و جرقه های شعرم را

شراره شراره

باران می بارم

 

آنگاه

تو ..  

دانه دانه

نقطه های کلماتم را

 به خروسخوان

نوک می زنی .

و علی الطلوع ..

فریادهای عاشقانه ام  را

به بوسه ای

در گلو ..

سانسور

 

و من ..

صبح را

با سلامی پاستوریزه

به رهگذران  

آغاز

و شعری را ..

با نگاه زمزمه میکنم .

...................................... بانی ۲۱/۲/۸۸

 

تحریر یافت در دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 12:39 بقلم بانی| |

 

پیله می تند

زنی ..

دورادور

آغوش ِ مرا

با تار و پودی

از قلب

تا شاعری ..

پروانه شود .

 

زنی که ..

رد ِ پایش ..

بر آب ها پیداست

و بر گلبرگ ِ سرخ ِ شقایق ها ..

............................................... بانی ۳۱/۱/۸۸
تحریر یافت در دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 13:27 بقلم بانی| |

 

وقتی

هواشناسی

هوای ِ دیوانگی را

زیر ِ صفر اعلام می کند .

و کولاک ِ تنهایی

به هبوط ِ بادبان ها

عرشه ی آغوش ِ مرا تسخیر .

به سر می کشم

شبانه

چادر سیاه ِ بی رنگ و روی ِ دلتنگی را

به امید ِ تولد ِ یک طوفان

به خوابی

که صبحگاه

به وزش ِ سلامی

از لب های ِ سرخ ِ تو

تعبیر می شود .

............................................... بانی۳۱/۱/۸۸

تحریر یافت در دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 13:3 بقلم بانی| |
 

 

وقتی که ..

زردوز ِ دیوانگی

حاشیه های چارقد ِ شب را

پولک می پاشد ؛

و ..

هوائی میکند

هوای تو

شال ِ سبز ِ شالیزارم را ؛

 

یک بغل بنفشه را

بازو می گشایم

نذر ِ باد .

و سفر میکنم .

که ببویمت ..

به صبحی دگر ..

از روزهای هرچه باداباد .

.................................................. بانی ۲۴/۱/۸۸

تحریر یافت در دوشنبه 24 فروردین1388ساعت 12:33 بقلم بانی| |
 

 

إعبري نار خطوط الحُمر .. لیلاً

و إزرعي  الصبح ..

رصاصاً أحمراً وسط  جبیني .

إرفعیني ..

إشنقیني ..

إصلبیني . . بمسامیر المسیح ..

بصلیب أحمر .. فوق السنین .

بعثریني ..

و إرفعي المجد لواء اً ..

أحمر اللون یرفرف ..

وسط  أرض الیاسمین .

و اکتبي اسمک تاجاً ..

توّج الحب شهاده ..

و اترکیني

بصمة  ..

تحت تاریخ الحنین .

 

یا حمیرا ..

بشفاه الحُمر ..

أعني .. قبلیني .

 ..................................... بانی ۱۹/۱/۸۸

 

ترجمه :

 

 

آتش خطوط قرمز را ..

عبور کن ..

شبانه .

و صبح را ..

گلوله ی سرخی ..

در میان پیشانیم بکار .

مرا بالا ببر ..

دار بزن ..

مصلوبم کن ..

با میخها ی مسیح ..

و صلیب سرخش ..

بر بلندای زمان .

 

مرا زیر و رو کن ..

و پرچمی از افتخار ..

افراشته کن ..

به رنگی سرخ ..

در سرزمین یاسمن ها  .

و نامت را ..

تاجی بنویس ..

که .. عشق را تاجگذاری کرده  ..

و مرا تنها ..

اثر انگشتی ..

رها کن ..

پای تاریخ ِ دلتنگی ها ..

 

حمیرا ! ..

یعنی ..

با لبان سرخت ..

مرا ببوس .

 

تحریر یافت در چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 22:31 بقلم بانی| |
 

 

رسالة متواضعة الی استاذي علی عبدالحسین

 

کنت ذات یوم غریب ..تائهاً تطاردني الأعصار و الأمطار .. ترافقني حیرتي الابدیة .. بطریق الی  ما هو مجهول . فتحت الأعین بباب مدینة  .. منقوش علی دروازة ها اسمهاء بحروف عجیبة  .. و البواب یکلمني بأجدیة غریبة .. و سکانها مختلفین الأدیان .. و الألوان .  

دخلت .. و فرشت صدري بحدیقة خضراء .. و علقت صور آبایي و ابناء عمومتي و اصدقایي و ابناء قریتي التي بعدتني عنها السنین .. و ابحث عنهم و عن الحنین ..

اکثر  زواري کلموني و کلمتهم بلغة الاشارة .. کإنسان أصم أبکم .. و کل منهم کالسیده ( ه) .. کانت سواحة و تبحث عن الحضارات و أعجبتني  بعلاقةها بإبن عمي نزار .. هي کانت تتخلق به .. و تمتاز بهذا الخلاق .. سئلتني عنه و مرت و هي سائحة نحو الهند .. لتملي جربتها من ماء نیروانا ..

في صباح مکلل بغیوم .. ممطر .. اسیقظت من نومي .. بإصبع من إمرأة اُخری .. تندهني بصوت حنین کصوت ام .. هی کانت تعرف کلمتي .. و غربتي  کخطوط کفها .. و أیضاً  أبجدیة آبایي .. أجابت کل اسأ لتي عن ابناء قریتي .. و أشارت بإصبعها الی اقرب بیت لأبناء عمومتي  و اولهم " سعید اهوازیان " .. شاعر .. لا یبخل بالشعر و الکلمه .. حنون .. متألق  .  و الثانی بحر عظیم یسمی اللیل .. و هو استاذي "علی عبدالحسین "  .. بحر غسل غربتي و ملئ قربتي ..

مدونة .. رأیت فیها جبران یزرع غابة نخل بأودیة ها .. عنترة رافع لواء حضارة الجاهلیة .. نزار حامل سیف ذوشفرتین بحرب اللاحب و اللا غیرة .. و الاف و الاف رجال و نساء .... من علماء و فلاسفة و مجانین ..

عشت الماضی و الحاضر والغد .. فیها

شربت من هذا البحر .. و مازلت اشرب .. وحاولت ان أسقی عطاشا کل الربوع المجاوره لأحاسیسي ..  بعذب مائه .. و سقیت ..

و لهذا .. أصیح بکل صدای .. اکتب .. اکتب

یا استاذي الأدیب ..

 

تحریر یافت در چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 12:59 بقلم بانی| |
 

 

نزد ِ من ..

چند کتاب نخوانده داری ..

چند شاخه گل ِ رُز قرمز ِ نچیده ..

و چند بوسه ی نچشیده ؟

 

اینها را ..

روز تولدت ..

کتاب فروش ِ پیری ..

که کتابهای هدیه تولدت را ..

هرسال ..

برایم کاغذ کادو می پیچد .. گفت .

و گل فروش ِ خوش سلیقه ای

که شاخه های رُز را ..

میان شاخه های عروس ..

در سلفونی خوشرنگ .

و خودم ..

از خودم پرسیدم .

 

با حسابی سرانگشتی

سالهایت را ..

از سالهایم کم میکنم .

تا همه ی بدهکاریم را بپردازم .

 .................................................. بانی ۱۸/۱/۸۸

 

تحریر یافت در سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 20:45 بقلم بانی| |

 

رسیده ام .

رسیده ای .

شاید او هم رسیده باشد .

به تپشی مکرر ..

که تاب می آوَرَدَم ..

بی تابی های هر روزه ام را ..

و اینچنین تند میزند ..

قلبت .

 

طبیبی میگفت

تنها این اختلاف کافی ست..

بین من و او .

که شاعران ..

قلب را بزرگ میخواهند ..

و تپش هایش را تند .

 

اما من ..

ذبح کرده ام

به پایت ..

همه ی شعرهایم را .

که شعرم ..

ثبت احساسی است  ..

که گیسوان ِ بلند ِ شالیزار ِ سینه ام را ..

به باد ِ نفس ..

و گوش های مأذنه هایم را ..

به نجوای اذان ِ صبحگاهی ات ..

بیدار باش میدهد .

 

شعرم ..

ترجمان ِ آن نگاه ِ پنجه های توست ..

که به اعجازی پیمبرانه ..

مس را به طلا ..

و نیروانای آغوش مهربانی  ..

که از آبشار ِ بالا ده ِ روستایی آسمانی

سرچشمه میگیرد.

 

 

من طب نخوانده ام ..

اما میدانم ..

که شعرم ..

از نفس های تو ..

و تپش های قلب ِ بزرگت جان میگیرد .

 

قلبت را ..

شاعرانه کوک کن ..

...................................... بانی ۱۶/۱/۸۸ 

تحریر یافت در یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 10:0 بقلم بانی| |
 

 

هجای نام  ِ قشنگ ِ تو ..

لکنت ِ شعر ِ شبانه ی نیامده ای را ..

به فصاحت ِ یک عاشقانه ی سلیس ..

در واژه های موزون ِ یک ترانه ی رپ ..

بهانه  می بخشد .

و رؤیایی روشن ..

از بلندی ِ پیشانی ات ..

که در لیوان ِ آبی  که بدست داری ..

منعکس شده است .

 

من ..

امشبم را ..

ــ یک گاز تو .. یک گاز من ــ

با تو قسمت کرده ام .

با رو اندازی ..

از مخمل ِ غزلبافته های چهل تیکه ام ..

و نفس های مقفا و مطنطنی ..

که گوش سرما زده ات را گوشمالی میدهد .

 ............................................................. بانی ۱۳/۱/۸۸

تحریر یافت در پنجشنبه 13 فروردین1388ساعت 20:29 بقلم بانی| |
 

 

انشقّت السماء ..

و انشقّ القمر .

 

ید بیضاء سرقت البرق ..

و ید اخری أهدت للأعین النظر .

و إعجاز مصحف ..

روی ذاکرة التأریخ فی عِبر .

 

و أصابع الأهرام ..

تکونت ..

إشارة لبعد الحیر.

 

جنکیز خان ..

کتب علی جبهة التأریخ ..

بالحبر الأحمر  .. حروف التتر

 

صلاح الدین

رفع الصرامة .. صلیباً

و لادن ..

غرس نطفة ..

و رسم خارطة الأرض ..

خالیة من نوع البشر .

 

و هکذا ..

تکبر و تصغر الوجوه بأعینی

و بذاکرتی تتلاعب الصور

 

لکن ..

دخولک فیّ ..

اکبر ما کتب التقدیر للأرض

و لشجرة التفاح .. من ثمر

و تحول الماء الی المطر ..

......................................... بانی ۱۱/۱/۸۸

 

ترجمه :

آسمان گشود ..

و ماه دو نیمه شد .

 

دستی نورانی برق را ربود ..

و دستی دگر به چشمها بینایی داد .

و معجزه ی کتابی ..

حافظه ی تاریخ را

در عبارت هایی روایت کرد .

 

و انگشتان اهرام ..

شکل یافتند ..

که اشاره ای باشند  ..

به بلندای شگفتی ها .

 

چنگیز خان ..

بر پیشانی تاریخ ..

با قلمی سرخ ..

حروف تاتار را نگاشت .

 

صلاح الدین ..

اراده  را صلیبی بر افراشت .

و لادن ..

نطفه ای کاشت ..

و نقشه ی زمین را .. 

خالی از نوع بشر کشید .

 

و اینچنین ..

چهره ها ..

به چشم من .. کوچک و بزرگ میشوند .

و در حافظه ام .. تصویرهایشان

به بازی مشغولند .

 

اما ..

رخنه ات به درون من ..

بزرگترین سرنوشتی  است

که برای زمین رقم زده شده ..

و درخت سیب را .. ثمر .

و چرخه ی آب است .. تا باران .

تحریر یافت در سه شنبه 11 فروردین1388ساعت 15:41 بقلم بانی| |